از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

توهم

همکلاسی عزیز ما را بعد از حدود ٢۵ سال زیارت کردیم و دوباره یاد خاطرات قدیمی ها . در سال آخر دبیرستان که داشتیم ریش و سبیل در می آوردیم اکثر ما ریش در آوردن ما مثل زمین چمن باشگاه تختی انزلی بسیار ناهمگون و پراکنده بود که اگر همش را میشمردیم میشد ٢٩ تار ولی رفیق ما یک ریش و سبیل یک دست داشت و ریشش را می زد و یک سبیلی می گذاشت که مورد حسرت خیلی ها بود .

ایشان گرایش های " چپ " داشت ، درست یادم نمی آید فدایی بود یا توده ای یا پیکاری و از آنجا که آنها را ژنتیکی یکی می دانستم و برایم فرقی نمی کرد گرایش به کدام گروه دارند . ولی با آن سبیل معروفش یک مرامی داشت که خلاصه میشد در سبیل و سیگار و... و خوش مشرب و خیالاتی .

یک روز که همه از کلاس خارج شده بودند دیدم آخر کلاس نشسته و غرق در افکارش گفتم : نمیخوای بیای پایین ؟ گفت فلانی " مارکس و لنین مردند و من هم حالم زیاد خوب نیست " . این جمله بعنوان زیباترین شوخی سیاسی آن زمان در ذهنمان ماند اصولا او چند قرن قبل زندگی میکرد ، مثلا دنبال این بود چه کسانی در دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان افکارسوسیالیستی داشتند در حالی که ما گرفتار درسهای یومیه خودمان بودیم .

هفته پیش در رشت دیدمش همان " محمد " بقول خودش یک لا قبا با یک " فروند " تاکسی که تقریبا سن خودش است با ریش و سبیل یک دست سفید ، ولی با افکاری مشوش و عجیب .

با خودم فکر کردم شاید سن مان بالا رفت و گذر ایام ما را هزار جا کشاند و چیزهایی داد و عمری را پس گرفت ولی وقتی بر گردیم به دوران کودکی و نوجوانی می بینیم ما هنوز همانیم که بودیم و اگر فکر کنیم فطرتا عوض شدیم اشتباه می کنیم ، افکاری که با فطرت و واقعیت ما نمی سازد " توهم " است .من او را ادامه همان که بود دیدم و اطمینان دارم او هم مرا به همان صورتی که بودم ، فقط و فقط با گریمی جدید .

 انگار زندگی مثل رودخانه ایست که خواهی نخواهی پیش میرود به کناره ها میخورد و چیزهایی را با خودش میبرد ، کسانی به داخلش شیرجه می زنند ، بدون که اختیاری داشته باشد زمین هایی را آبیاری می کند ولی جاری است و بی اختیار و " می کشد هر جا که خاطر خواه اوست " .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
comment نظرات ()