از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

شهید حجت الله ( غلام ) بشارتی

محل ما آجی بوزایه  به علت وجود پر برکت امام زاده آسید رضا دارای یک مرکزیت و احترامی بوده و هست  ، بطوریکه از وقتی که اهالی بیاد دارند ایام تاسوعا و عاشورا از روستاهای اطراف (شیرایه بالا و پایین محله ، پس بیجار ، علی بوزایه ، نوشر، کالمرز، خشت مسجد ، لیموچاه ) به احترام امام زاده که ما به اختصار می گوییم" بقعه " هییت های عزاداری تشریف می آورند محل ما و هرگز هم برنامه ای برای هییت ها وجود نداشت و ندارد ، چون مثلا ناگهان می بینید که سه هییت با هم میرسند که باید به مرثیه خوانها التماس کرد تا زود تمام کنند و هییت را ببرند تا هییت بعدی که در نوبت قرار دارد و در چند متری هییت حاضر در حال کوبیدن طبل و سنج و با صدای غرای مرثیه خوان خودشان با تمام قدرت در حال زنجیر زدن آنهم با ریتم سه ضرب یا پنج ضرب مشغول هستند وارد میدان شوند ولی انصافا تعزیه روز عاشورا واقعا تماشایی است . بگذریم .

اولین دبستان و اولین مدرسه راهنمایی بین روستاهای اطراف در محل ما ساخته شد و دانش آموزان روستا های اطراف میهمان ارجمند ما بودند و از جمله بچه های روستای شیرایه .

شهید جحت الله بشارتی که او را غلام صدا می کردند از همین روستای شیرایه می آمد هر روز حدود دو کیلومتر پیاده روی ولی اگر باران میبارید جاده خاکی بین دو محل فاجعه بود .

از آنجا که مادر بزرگ مادری من هم در همان روستا زندگی میکرد و من غالبا آخر هفته ها آنجا بودم به همین دلیل با بچه شیرایه رفیق تر بودم و از جمله با غلام .

غلام پسری چاق و قد بلند و سفید رو و همیشه شاد و خندان بود و در عین حال محجوب به حیا و خجالتی که وقتی خجالت می کشید صورتش قرمز میشد .

اولین کسی که بین هم سن وسالهای ما ازدواج کرد غلام بود و حاصل ازدواجش پسر خوش تیپ و رشیدش است که خیلی یادگار پدر است .

  شب جمعه قبل گذرم افتاده به مسجد ولی عصر شیرایه و مستقیم رفتم به زیارت قبرش و در حال فاتحه خوانی مرور میکردم خاطرات گذشته را .

عکس روی قبرش همان غلام بود ، مثل ما پیر نشده بود ، شاید داشت مثل همیشه میخندبد .

بیاد روزهای خوشی که با هم داشتیم و بیاد خنده های شیرینش .

خدا رحمتش کند  

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()