از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

کمونیست 3

دو ماه بود رفیق مان تهران نبود رفته بود غرب کشور داشت یه خط تولید پشم سنگ نصب می کرد ، کارش همین کارا است ، فنی هست و طبق اعتقادش کارگر است .

تا برگشت تهران اومد سراغ ما و دوباره روز از نو روزی از نو . این بار ما رو کشاند پارک زنانه نشاط که چون جمعه بود از انحصار خانمها خارج شده بود و به اصطلاح مختلط شده بود ، از دست دوچرخه سوارها و تنیسورها و والیبالیست ها و... در رفتیم و جای د نجی پیدا کردیم و وقتی خیالش راحت شد که مانیفیست را فهمیدیم  ، رفت سر مبحث جدید .

" تاریخ و منشا تحولات تاریخی "   این سر فصل سخنرانی رفیق ما در اجتماع چهار نفره ما البته با احتساب خودش بود که قرار بود درجمع مستمعین سه نفره ما ایراد بفرمایند .

ولی ما تا کلمه تاریخ را شنیدیم یاد آغا محمد خان و نادرشاه و کریمخان افتادیم و این موضوع کش پیدا کرد تا اسکندر و تیمور و چنگیز و.... وداشتیم همه را محکوم می کردیم که رفیق ما گفت موضوع" تاریخ " نیست " منشا تحولات تاریخی " است و چون درست نفهمیدیم ساکت نشستیم .

فرمودند ریشه تحولات تاریخی در تناقض و مبارزات بین طبقه کارگر که همان" پرولتاریا " بوده است و میباشد از یک طرف و سرمایه داران و حاکمان طرفدار آنها از طرف دیگر می باشد . زود پریدیم پرسیدیم که یعنی همه جنگ و دعواها بین این دو گروه بود ؟ گفت گوش کنید تا آخر شاید فهمیدید .

این یعنی بنیان و ریشه همه جنگ ها برخورد منافع اقتصادی بین دو گروه می باشد مثل مبارزه بین برده و برده فروش یا زمین دار که میگفت " فئودال " با کشاورزان بی زمین و در آخر هم بین سرمایه داران و کارگران می باشد .

گفتیم پس جنگهای مذهبی و غیر اقتصادی کجای این تاریخ و تحولاتش قرار دارند ، فرمودند به آن هم میرسیم .

 رفته بودیم در عمق مفاهیمی که درست نمی فهمیدیم که دیدم یک افسر نیروی انتظامی مستقیم در چشمان من نگاه میکند به طرفم می آید ، اول خودم را بی خیال نشان دادم  که حساب پاک است و از محکمه باکی نیست .

نمیدانم سرهنگ بود یا سرگرد ولی آمد جلوی من ایستاد و پرسید : ببخشید شما اسمتان حسینی نیست ، کاملا شناسایی شده بودم ولی به کدام جرمی نمی دونستم ، گفتم بله ، آنچنان دست داد و روبوسی کرد که کاملا گیج شدم .

با حضور این میهمان گرامی از شر بحث های کمونیستی خلاص شدیم ولی وقتی گفت یادت هست سال 64 در زمان بمباران باختران سابق و کرمانشاه فعلی از ترس شیرجه زدی توی جوی آب کنار خیابان ؟ حالم گرفته شد ، خدای من این دیگه از کجا پیداش شده ؟  حالا با این خاطرات که ابرویی برای من نمی ماند و من هرگز خاطره ای از ترسیدن یادم نیست برای کسی تعریف کرده باشم اما ظاهرا این افسر مملکت هم دوره ما بوده و اگر فرصت میدادیم خاطرات بدتری از ما بیادش میامد ، شروع کردم از زمین و زمان سوال کردن و ظاهرا وقتش تمام شد و گرم خدا حافظی کرد و رفت و من خلاص . ولی آخر هم من یادم نیومد که کجا با هم بودیم ؟  رفیق ما آمدن ایشان را زنگ تفریح تصور کردند و می خواستند ادامه بحث را پی بگیرد که دوباره مسابقه فوتبال بدادمان رسید .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()