از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

کمونیست

ما یک رفیق کمونیست داریم اما تومانی 11 ریال با کمونیستهای دیگر فرق دارد تا سالیان سال ما گرفتار " پرولتاریا " و " بروژوا " بودیم ولی چند سال قطع شده بود و بدبختانه چند ماه هست دوباره شروع شد وما را نگران کرده است .

بگذریم ، همانطور که به عرض مبارکتان رساندم این رفیق کمونیست ما با سایر موجودات کمونیسم مسلک فرق دارد  ، گاهی گداری نماز هم میخواند و ماه رمضان را به بهانه چربی و کلسترول و قند و ال دی ال و بیشتر از همه ترک سیگار روزه میگرد البته این ترک سیگار حالا تقریبا 30 بار تکرار شده است ولی بعد عید فطر میگوید زندگی بدون سیگار نه نه و تا ماه رمضان دیگه روزی یک بسته میکشد .

تقریبا وقت گرفتاری یاد امام هشتم و تمام امام زاده ها می افتد ، مثلا وقتی چک دارد و نزدیک سر رسید است و هنوز " کم " دارد مسلما شب جمعه امام زاده صالح باید زیارت برود اصلا امام زاده می آید به خوابش که ، بیا زیارت و شب بعد هم می آید به خوابش و می گوید فلانی "دارد" برو از اون بگیر ، ولی خدایی زود پس می دهد .

رفیق ما دورانی ریش میگذاشت تا شکل " کارل مارکس "و " فردریک انگلس " شود ولی همسایه هایش فکر میکردند خیلی " مومن " است و صدایش میکردند " حاج آقا " ، این موضوع ادامه داشت تا زمانی که یکی از همسایه هایش داشت میمرد که آمدند دنبال حاج آقا تا در بالین همسایه در حال " احتضار" قرآن بخواند ،این در زمانی بود که در اوج تفکر کمونیستی بود ولی بهرحال پیش همسایه کم نیاورد و رفت نشست اون سوره ای که خوب بلد بود را خواند و وقتی دید کسی حواسش نیست دو بار خواند تا بیشتر به نظر بیاید .

از ریش گذاشتن پشیمان شد و رفت ریشش را از ته زد ولی به سیبیل دست نزد وقتی شب جمعه ما را به شام دعوت کرد و همه آمدیم و قیافه و هیبت جدیدش را دیدیم خدایی دلمان برای قیافه با ریشش تنگ شده بود ولی هنوز درست ننشسته بودیم که پسر رفیق دیگر ما گفت : عمو با این قیافه شدی عین " مرتضی عقیلی " ، همگی ساکت شدیم واقعا  مو نمی زد کاملا بچه راست می گفت .

گفت 5 دقیقه اجازه بدهید و رفت بدول سیبیل برگشت و گرفت پسر رفیقم را چند تا ماچ کرد که " راحت " شدم راست میگی سیبیل بهم نمیاد ولی انصافا همه چیز به خیری گذشت .

 وقتی کمونیست شکست خورد و شوروی و بلوک شرق از کمونیست دست کشیدند و هر کی رفت دنبال کار و کاسبی خودش ، رفیق ما در حالت " بهت " بود و پرت و پلا میگفت ، وقتی رفت کشورهای آسیای میانه را دید کم کم اعتقاداتش شل شد تا نمی دانم چطوری مثل میرزا ابوالحسن خان ایلچی که باد زد و کشتی اش را برد قاره آمریکا و شد اولین ایرانی که قدم مبارکش را به آنجا گذاشته ، ناگهان شنیدیم رفیق ما رفته " آلبانی " و گفتند الان در " تیرانا " ست ، سری بعد که دیدیمش از کمونیست هیچ اعتقادی نمانده بود و مدام پشت سر شخص مجهول الهویه ای بنام" انور خوجه " بد و بیراه میگفت که آبروی هر چه کمونسیم را برده است و ما هم خدا را شکر کردیم که دیگه نه پرولتاریا، نه بروژوا، نه بد تر از همه " دیالکتیک " که تلفظشان ما را کشت، را نخواهیم شنید  .

ولی بسی خیال باطل ، رفیق ما چند ماه پیش بعد از قریب ١۵ سال علت سقوط کمونیست را بطور " اساسی " کشف کرد آنهم بطور کاملا تصادفی و در اتوبوس شرکت واحد .

بقیه ماجرا را یه روز دیگه می نویسم .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()