از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

شهید عیسی محسن زاده و شهید محمد مهدی جاوید

هر موقع به شمال می آیم به بهانه ای به روستای خودمان میروم شاید برای زیارت امام زاده ، دیدن بچه محلها و شاید هم خواندن فاتحه برای دوستان شهیدم .

عیسی محسن زاده و محمد مهدی جاوید از بچه هایی بودند که از وفتی راه رفتن و حرف زدن را یاد گرفتیم با هم رفیق بودیم ولی از اولی پس از چند سال مشتی استخوان برگشت و مهدی هم که فرمانده گروه تخریب بود پس از چند بار مجروح شدن بالاخره از غوغای دنیا گریخت . آخرین بار که مهدی را دیدم درب مسجد محل و شب عاشورا بود ، به من گفت ماشاالله زنده ای و من از جراحت سرش پرسیدم گفت ترکش خورده ، به شوخی گفتم وقتی ترکش به سرت بخورد چیزی نشود یا باید به سرت شک کرد یا جنس ترکش ، هنوز حدود ٢٠ ساله بودیم .

چندی پیش رفته بودم سر قبرشان دیدم نرده قبرها را برداشتند و نوعی معماری راه انداختند ، ولی مشکل اینجاست که با این معماری راهم تا قبر آنها دورتر شد یعنی باید از قبر شهدا دایمی ، برزگری ، جانی زاده بگذرم تا به آنها برسم .

نمی دانم هرگز به جنس شهدا توجه کردید ؟ الان که فکر میکنم منطقا باید آنها شهید می شدند درست است که با هم بزرگ شدیم کار کشاورزی میکردیم فوتبال بازی میکردیم ، مسابقه روشن کردن تیلر با یک هندل می گذاشتیم ولی خدایی جنس آنها با ما فرق میکرد .

چیزی یادم آمد از خیابان اصلی شهر قدس تهران وقتی میگذرید یک خیابانی هست بنام شهید مجید خاکسار ، من او را هرگز ندیدم ولی با برادرش همکار بودم وقتی از برادر شهیدش حرف می زد دقیقا کپی دوستان شهیدم بودند .

انگار همه از یک خانواده بودند و بچه های جنگ دو دسته اند یا شهید شدند یا امیدوارند شهدا به دادشان برسند .

دیشب یکی از همسایه های آزاده تعریف میکرد که حقوقشان را قطع کردند من به درست یا غلط بودن موضوع کاری ندارم اگر بپرسید میگویند هزینه ها را کم کردیم ولی کاش می دانستند اگر دوباره دیوانه ای به این مملکت حمله کند این جور آدمها و بچه های آنها به جبهه می روند نه مردم ونزویلا ، اکوادور ، نیکاراگوا و بولیوی و....

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()