از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

داوطلب

اول دبستان در یکی از روستاهای شمال در مدرسه ای جمع وجور 45 دانش آموز در یک کلاس می نشستیم فقط یک مشکل داشتیم و اون هم فارسی حرف زدن معلم بود که درست متوجه نمی شدیم .

یک روز معلم روی تخته چیزی نوشت و پرسید کی " داوطلب " است بیاید پای تخته، که سکوت همه کلاس را فرا گرفت و معلم ما متعجب که ما چرا لال شدیم واصلا نکند اعتصاب کردیم که ناگهان شجاع ترین ما گفت ، آقا داوطلب یعنی چی ؟

بیچاره معلم ، کاملا از اینکه بتواند ما را با نعمت خواندن و نوشتن آشنا کند مایوس شد.

ناظم مدرسه که الحمدالله شمالی بود داشت از در کلاس رد میشد ، آقا معلم مثل اینکه دایره المعارفی پیدا کرده باشد از جایش پرید و پرسید داوطلب به زبان شما چی        می شه؟ و ناظم هم با یک نگاه متعجب گفت " دیل بخوایی " چطور مگه ؟

حالا 45 تا دست بالا بود که دلشان میخواست بیایند پای تخته .

بله " می توانیم " به شرط اینکه درست همه چیز را فهمیده باشیم .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات ()