از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

داستان یک سرنوشت

مثل همیشه کنار دریا و بقول تهرونیها ساحل شلوغ بود و از ضجه و داد فریاد یک خانواده به ظاهر مسافر و غریبه معلوم شد دخترشان رفته توی دریا و برنگشته ، برای ما بچه های اطراف همه چیز عادی بود ، آخرش یکی غرق شده بود دیگه بیشتر که نبود این هم مثل بقیه

چهار نفر بودیم و هر سه نفر تازه امتحانات سال چهارم دبیرستان را داده بودیم و اطمینان داشتیم که نتایج را اعلام کنند ما دیپلمه ایم و آن زمان دیپلم برای خودش ارج و قربی داشت و واقعیت اینکه از شر مدرسه و درس راحت شده بودیم و احساس آزادی میکردیم

موتور رو روشن کردیم و 500 متری از شلوغی فاصله گرفتیم و به عادت هر روز رفتیم توی آب ، لعنتی سرد بود

قاسم ، درس خوان ترین و به علت یتیم بودن از نظر مالی ضعیف ترین ما بود و همیشه می گفت حالا در این اوضاع اگر دانشگاه قبول شوم با کدام پول برم ؟

نه اینکه وضع ما خوب بود ولی حداقل پدرمان زنده بود و دلمان قرص که اگر دانشگاهی قبول شویم گذشته از اینکه کلی منت سر خانواده میگذاریم خرج و هزینه ما را خواهند داد که البته بجز قاسم هیچکدام عرضه دانشگاه رفتن نداشتیم

هیچکس نمی داند در سرنوشت او چی نوشتند و اگر میدانست یا دیگر کار نمی کرد یا دق میکرد و میمرد بنابراین همان بهتر که نمی دانیم اصلا دیگر نه طلاق وجود داشت نه تصادف نه ...

شروع کردیم به شنا کردن و برای اینکه سردی آب را احساس نکنیم تندتر شنا میکردیم و بیشتر با ساحل فاصله میگرفتیم

طبق عادت 2 ساعت شنا میکردیم و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که قاسم شروع کرد به داد و فریاد ، بشدت ترسیده بود میگفت چیزی به پایش خورده و ما هم داشتیم به او اطمینان می دادیم که خیالاتی شده و این دریای خزر بجز آدمها موجود خطرناکی ندارد

ولی ناگهان دستی از زیر آب بیرون آمد و قاسم پرید دست را گرفت و کشید و دختری بیهوش ماند روی آب ، تازه یادمان آمد که داشتند دنبال یک دختر غرق شده می گشتند

با هر بدبختی بود شروع کردیم به کشیدنش که قایق نجات رسید و همه ما را برد ساحل و شروع کردند به عملیات نجات ، هر چند ما فکر میکردیم که مرده است ولی آنها اصرار داشتند با عملیات احیاء را انجام بدهند ، سر و تهش کردن به شکمش فشار آوردند کلی آب از دهنش خرج کردند و دستگاه شوک و تنفس مصنوعی و هر کاری که بلد بودند رو انجام دادند و ناگهان دخترت تکانی به خودش داد ، یعنی زنده ام

خانواده اش رسیدند ، مادر غش کرد و پدر که بعد فهمیدیم آقای مهندس هستند گریه میکرد و توی سرش میزد و دخترش را بغل کرد انداخت توی ماشینش و چنان گازی داد که هر چه شن ساحل بود ریخت روی سر و صورت ما ، این هم جایزه ما بود و شما را بخیر و ما را به سلامت

دو هفته گذشت و ما هم کم کم داشتیم موضوع را فراموش میکردیم که یکروز پیغام آوردند همان مهندس دنبال ما میگرده ، رفتیم و دیدیم در یک پلاژی فاتحانه نشسته و ما را به نشستن امر فرمودند و دستور دادند تعریف کنیم ماجرا چطوری بود ؟

خدایی حرف زدن قاسم از همه ما بهتر بود ، انشاء را هم عالی مینوشت به قاسم گفتیم تعریف کن

قاسم با یک مقدمه غرا که قسمت اینطوری بود شروع کرد و آنچنان فیلم اکشنی تعریف کرد که ما خودمان هم خبر نداشتیم و شانس آوردیم که مهندس نمی دانست وسط دریا موج وجود ندارد

مهندس سراپا گوش بود و 150 بار هم آفرین و مرحبا و باریکلا را به خورد ما داد و دخترش هم جوری به ما نگاه میکرد که انگاری پیش ما چک برگشتی دارد و آمده است مهلت بگیرد

آقای مهندس از جایش بلند شد و رفت بطرف ماشین بسیار زیبا و گرانقیمتش و ما هم برای اینکه حرفی زده باشیم به دخترک گفتیم حال شما خوبه ؟ مشکلی از اون بابت نداری ؟ انگاری هر چهار تا دکتریم ولی قاسم ناگهان به ما گفت نه اینکه چیزی از مهندس بگیریم ، فردین بازی در بیاریم تا ببینیم چی میشه

مهندس برگشت و یک دفترچه نازکی دستش بود که بعدا فهمیدیم به آن میگویند " چک " ، تا اون موقع ندیده بودیم فقط شنیده بودیم

مهندس چیزی گذاشت زیر دستش و خودکار طلائیش را در آورد و پرسید چقدر بنویسم ؟ و ما ماندیم که چی بگیم ؟ دوباره قاسم شروع کرد که به روح پدر مرحومم اگه برا چیزی آمده باشیم اینجا ، ما وظیفه انسانی خودمان را انجام دادیم و یک سخنرانی دیگر را شروع کرد ، حالا از مهندس اصرار و از ما انکارر ، در نهایت مهندس چک ئرا گذاشت کنار و به قاسم گفت امکان ندارد باید یک هدیه از من قبول کنی

قاسم سرش را انداخت پائین و مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد از مهندس پرسید شما چند در صد احتمال میدادید دخترتان زنده پیدا شود و مهندس جواب داد " زیرو " دید ما نفهمیدیم گفت هیچی ، صفر در صد و قاسم گفت دختر شما را خدا به من داده و شروع کرد زندگیش را ریز به ریز تعریف کردن

مهندس از ما تشکر کرد و قاسم را سوار ماشینش کرد و راه افتادن طرف خونه قاسم تا مادر قاسم را ببینند

ما که دیدیم از این نمد برایمان کلاهی نیست رفتیم برا شنا و وقتی غروب برگشتیم محل مستقیم رفتیم سراغ قاسم

مادر قاسم برایمان توضیح داد که آمدند از من اجازه گرفتند و قاسم را با خودشان بردند تهران و دوباره شرروع کرد به آیه الکرسی خواندن

بله ، بعدها قاسم دختر آقای مهندس را گرفت و مدیر عامل شرکت آقای مهندس شد و برای خودش شد آقای مهندس قاسم

سرنوشت چه کارها که نمی کند

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()