از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

جنگ و اسارت

انقلاب و درگیریهای گروه ها  و ضدوخوردهای خیابانی کم بود که جنگ هم شروع شد ، خوب ، معلوم است اگر همسایه بد جنسی داشته باشید باید مواظب اوضاع و احوال خانه باشید ، اگر قرار باشد هر کی به هر کی شود می شود زمانی صدام هوس ایران گیری به سرش بزند

نمی دانم این طرح فراخوان سربازان منقضی سال 56 از کجا در آمده بود ، البته ناگفته نماند این موردی که می خواهم تعریف کنم کمی فرق می کند چون  عباس ما " رنجر " بود و می گفتند هر رنجر خودش به تنهایی می شود حداقل یک گروهان ، پس چرا در آن بدبختی و بی کسی از چنین آدمهایی که هر کدام با 120 نفر برابری میکردند صرف نظر میشد ، اصلا ما که نمی فهمیدیم رنجر یعنی چی ؟ قیافه او هم که به این حرفها نمی خورد ، تازه مینی بوس خریده بود و آرام میرفت و آرام می اومد تا تصادف نکنه یا پلیس بهش گیر نده

یادش بخیر اول یک پیکان جوانان گوجه ای داشت 3 نفر بودیم با خودش میشدیم 4 نفر ، بی هوا یه سبقتی گرفت و وقتی رد  شدیم از توی آینه دیدیم از ماشین پلیس سبقت گرفتیم ، عید نوروز 57 بود  و ما هر چه منتظر بودیم که از بلندگوی زیبای ماشین پلیس بشنویم که پیکان جوانان آنهم گوجه ای بزن کنار ، نگفت که نگفت ظاهرا اونا هم سزشون گرم حرفاشون بود و زیر سبیلی رد کردند یا شاید گفتند ولش کن با اندازه کافی ترسیدند اما خدا بیامرز برا اینکه به پلیس ها نشون بده که خلاف کردنش تصادفی بوده و همیشه قوانین رو رعایت میکنه سر یک پیچ که نه راه پس داشت و نه پیش شروع کرد به چراغ راهنما زدن ، پلیس هم عصبانی شد و نه که بگه بزن کنار بلکه داد کشید

همگی اومدیم پائین ، یک افسر خوش تیپ و خوش لباس با عینک آفتابی زیبا از ماشین پلیس اومد پائین و گفت اونجا سبقت گرفتید به ..... تان بخشیدیم ، این چراغ راهنما زدنتان چی بود ؟ چند دقیقه ای لالمانی گرفتیم و دید ارزش چک و چانه زدن نداریم امر فرمود مواظب باشیم و ما را به جریمه شدن هم مفتخر نکرد

بگذریم در آن گیر و دار ، ناگهان اعلام شد سربازانی که سال 56 منقضی شدند دوباره برگردند سر خدمت و یکی از این اعلام شونده ها عباس بود که باید مینی بوسش را 6 ماه ول میکرد و میرفت و بدتر از همه زنش هم پا به ماه بود

عباس رفت و 3 هفته بعدش برگشت گفت دوباره آموزش رفتیم و مرور کردیم و از این حرفها و چند روز هم ماند تا پسرش به دنیا بیاید و خیالش که راحت شد کیفش را برداشت و رفت که رفت و دیگر از عباس خبری نشد

کم کم اعضای خانواده نگران شدند و به هر جایی که عقلشان میرسید رفتند و از عباس هیچ کس خبر نداشت انگار آب شده و رفته بود زمین و بدین صورت شد مفقودالاثر

زنش خونه پدر عباس بود و پسرش هم که حالا مدرسه میرفت ، کم کم پدر زنش ویالونش را کوک کرد که خوب نیست زن بیوه اینجا باشد و بدین صورت عباس رسما شهید محاسبه شد و حالا درگیری خونه عباس شکل دیگری گرفته بود پسرش نمی خواست برود و زن عباس روی حرف پدر جرات حرف زدن نداشت و میخواست برود و خلاصه یک وضعیت بحرانی بوجود آمده بود

عباس یک برادری داشت بنام مظفر که 5 سال از خودش کوچک تر بود و تقریبا نیم متر از هم سن و سال های خودش بلندتر و بسیار لاغر ، انگار سوء تغذیه داشت و از سربازی برگشته بود و بچه ها میگفتند چون عرضش کم بود هیچ تیر و ترکشی بهش نخورده بود ولی واقعیت این است که چون یک برادر مفقود داشت به جبهه اعزام نشده بود

ناگهان پدر عباس دو تا پایش کرد در یک کفش که زن عباس عروس و ناموس من است و پسرش هم نور چشمم و این معنیش این بود که زن و بچه عباس نباید از آن خانه تکان بخورند ، جنگ مغلوبه شده بود

پدر زن عباس پیغام داد که دخترم جوان است و 7 سال به پای شوهرش نشسته است و خدا را خوش نمی آید همین طور این جریان ادامه پیدا کند بگذارید برود رد کارش ، پدر عباس وقتی این حرف را شنید واکنشی سریع نشان داد سریعتر از نیروهای واکنش سریع ناتو ، که اگر بنا به شوهر دادن باشد خودم این کار را میکنم و حالا که اینطور است شوهرش را هم آماده دارم

همه " هنگ " کردند، چی ؟ خودت عروست را شوهر میدهی ؟ آماده و حاضر به یراق هم داری ؟ جل الخالق

و به همه اعلام کرد تا یک ماه تکلیف همه را روشن می کند و دیگر کسی در این مورد حرف نزند

مدتی گذشت و خبری نشد و یک روز همسایه ها دیدند که پدر عباس در نهایت عصبانیت مظفر را گرفت زیر مشت و لگد و آن کلکسیون استخوان را از خانه انداخت بیرون و یک بی غیرت آبدار هم در آخرین لحظه نثارش کرد و گفت تا حرف مرا گوش گوش نکنی نه پسرم هستی و نه دیگه میذارم خونه پاتو بذاری

هر کسی که کمی آکیو داشت تا ته جریان را خونده بود ولی مگه میشه ، مظفر بیاد زن عباس رو بگیره ؟ آخی آدم نمیره چه چیزایی رو که نمی بینه

مظفر بدبخت هم که جز والیبال هیچ کاری انجام نداده بود و اصولا با آن قد و قیافه بیشتر به درد ترساندن بچه ها میخورد پس از چند شب آورگی تسلیم شد ، حالا بیا و ببین چه خبر است ، پدر عباس میگفت نگفتم ناموسم را از خونه بیرون نمی فرستم ؟ دیدید ؟

یک مجلس مختصری گرفتند و مظفر شد داماد و خلاص

چند سال گذشت کم کم اسرای ایرانی شروع کردند به آمدن و بعد از چند روز معلوم شد که عباس زنده است ، فاجعه به تمام معنا ، حالا باید چکار کرد ؟ کی میتونه خبرو به عباس بده ؟ پدر عباس چی ؟ تکلیف مظفر که حالا یک بچه هم داشت چی ؟

هیچکس نفهمید عباس چطور از موضوع با خبر شد ولی هر چه بود عباس برای ابد مفقود شد و دیگر کسی او را ندید

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()