از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

سیر ظهور سلسله صفوی - قسمت سوم

شیخ حیدر

یک ماه پس از کشته شدن شیخ جنید ، همسرش خدیجه بیگم ، خواهر اوزون حسن پسری زائید که نام او را حیدر نهادند و این طفل یتیم که در دربار آق قو ینلو بدنیا آمده بود  تحت سرپرستی دائیش اوزون حسن قرار گرفت در زمان رشد حیدر ، اوزون حسن ، قره قو ینلو ها و حاکمان تیموری را شکست داد و پایتخت را به تبریز منتقل کرد و برای شیخ حیدر  نه ساله هیچ مانعی برای رفتن به خانقاه اجدادش در اردبیل باقی نماند و او با ابهت در سال848 شمسی به اردبیل رفت و جای غصب شده پدرش شیخ جنید را علیرغم حضور شیخ جعفر که پس از شکست قره قو ینلو ها دیگر پشتیبان قدرتمندی نداشت ، پس گرفت و در 9 سالگی پیر و مرشد صوفیان و درویشان اردبیل شد ولی یاد دادن تعالیم دینی این مرشد 9 ساله به شیخ جعفر واگذار شد ، تعالیمی که بعد از مرگ جنید در خانقاه حبس شده بود و چندان رونقی نداشت ولی بعد از حضور شیخ جدید و معصوم و خردسال ، آنهم با پشتیبانی مرد قدرتمندی چون اوزون حسن که حالا پادشاه ایران نامیده می شد دوباره هجوم زائران برای زیارت شیخ جدید آغاز شد ، شیخی که هر چه بزرگتر می شد گرفتن انتقام خون پدر وظیفه غیر قابل مذاکره او بود

یکی از شرایط قرارداد بین اوزون حسن و پادشاه یونانی و مسیحی طرابوزان ، ازدواج خواهر پادشاه طرابوزان با اوزون حسن بود که از شانس شیخ حیدر یکی از دختران شاهزاده یونانی همسن شیخ بود و با ازدواج شیخ و شاهزاده ، اعتبار او نیز فزونی یافت و شاه اسماعیل بنیانگذار سلسله صفویه فرزند این زوج میباشد

اندیشه ای که با اقدامات شیخ جنید در خاندان صفوی رسوخ کرده بود توقف ناپذیر بود و شیخ حیدر همواره در اندیشه ادامه راه پدر بود و این شانس را داشت که داماد پادشاه بود و رهبر مطلق خانقاه ، بطوریکه پاسخگوی کسی نبود

شیخ حیدر خانقاه را انبار مهمات کرد و با تمام توان صوفیان را گرد خود جمع کرد و بطور منظم شروع به آموزش پیروان خود نمود و باید باور کرد که او مردی مصمم و دلیر یود که بهترین درسها را از پدر زنش یاد گرفته بود بطوریکه بهتر از پدرش توانست از صوفیان سجاده نشین و ریاضت کش ، جنگجویانی دلیر بسازد که بقول امروزیها بصورت انتحاری میجنگیدند

شیخ حیدر یک نظم آهنین را در سپاهش برقرار کرد در اولین مرحله او درویشان را وادار کرد که بجای خرقه درویشی، لباس متحدالشکل بپوشند و آن لباسی قرمز رنگ بود که سپاهش را قزلباش ( کلاه سرخ ) معروف کرد

تغییر لباس تکلیف همه را مشخص کرد ، هر که دل در گرو شیخ داشت لباس خود را کنار گذاشت و لباس تعیین شده شیخ را پوشید و این نظم باعث همبستگی شدید در میان طرفداران شیخ حیدر شد

در سال 862 شمسی که شیخ 22 ساله بود برای نخستین بار آماده جنگیدن شد و مثل پدر یاد جهاد افتاد و به گرجستان مسیحی هجوم برد و قتل و غارت براه انداخت و هدف آن هم صرفا گرفتن غنائم از " کفار " بود تا بتواند حقوق سپاهیانش را بپردازد

پس از شکست چرکس ها ، شیخ به اردبیل برگشت و دختران و پسران زیبا روی اسیر و غنائم بسیار را بین مردم اردبیل " به عدل و انصاف " تقسیم کرد و در عین حال از قزلباش ها خواست در اندیشه تهیه و تکمیل سلاح باشند

در این زمان پدر زن شیخ مرده بود و بین بازماندگان کسی اقتدار اوزون حسن را نداشت و بنابراین اعتمادی که حسن به او داشت از بین رفته بود و لشگرکشی شیخ ، حاکمان آق قو ینلو را نگران کرده بود بنا بر این شیخ را به تبریز فرا خواندند و شیخ با لباسی ساده و زاهدانه به تبریز رفت و نتیجه مذاکرات این شد که شیخ به قرآن سوگند خورد که به فرزندان اوزون حسن وفادار باشد

در سال 867 شمسی توانست یعقوب پسر اوزون حسن را از طریق مادرش که خواهر حسن و طبعا عمه یعقوب را فریب دهد و دوباره مجوز حمله به چرکس ها را گرفت و در مسیر خود وقتی با مقاومت مردم دشت مغان روبرو شد  قتل و عام وحشتناک براه انداخت و قسم قرآن را از یاد برد و به فکر انتقام خون پدر افتاد و با فریب دادن حاکم شیروان ، به آنجا حمله برد

حاکم شیروان از سر ناچاری به قلعه گلستان که از قلعه های شوم تاریخ ایران است و قرارداد گلستان در همین قلعه امضا شد ، پناه برد و شیخ قلعه را محاصره کرد و علیرغم جنگ و کشتار گسترده به نتیجه نرسید و بعد از رها کردن محاصره در حالی که دنبال راه حلی بود خبر نزدیک شدن سپاه امیر یعقوب را دریافت کرد که مقایسه دو سپاه یک فاجعه تام و تمام برای شیخ بود ، نبرد شروع شد و دلاوریهای انتحاری قزلباش نتوانست از شکست شیخ جلو گیری کند و شیخ مجروح بدست دشمن افتاد و سر بریده شیخ حیدر برای دائیش یعقوب فرستاده شد

در تبریز سر شیخ در نهایت بی احترامی در شهر گردانده شد و در جائی آویختند و این سر که ربوده شده بود در سال 880 شمسی به پسرش تحویل شد تا شاه اسماعیل سر پدر را دفن کند واین عاقبت همه انقلابیون و ماجراجویان تاریخ است

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦
comment نظرات ()