از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

یاد رفتگان

 حسن یوسف روزی که از دنیا رفت مردم یادشان آمد که حسن هم جزئی از همه مردم بود  و با ما بود و عمری خدمتگذار بی منت مردم بود

بازار تعطیل شد و همه بدون استثنا از شهردار و بخشدار تا همه بازاریها ، باور کنید همه آمده بودند ، بقول مسعود ما تا حالا نمی دانستم حسن یوسف این همه طرفدار داشت

حتی پیرمردها هم می گفتند که از روزی که راه مسجد را یاد گرفتند همین حسن یوسف کفشدار مسجد بود ، ما که سنی نداریم این 40 سال که حسن همین شکلی بود  ،خیلی مسن تر از ما هم از آغاز به کارش چیزی بیاد نداشتند چون چند بار هیئت امنا مسجد مرده بودند و کسان جدید جایشان آمده بودند  بنابراین اگر امنا 60 سال پیش زنده بودند شاید میتوانستند به یاد بیاورند که حسن یوسف از کجا آمده است

حسن یوسف تمام عمرش را در کفشداری مسجد گذراند  ، همانجا خوابید همانجا بیدار شد وفقط مردمی را دید که طلبکارانه و بدون توجه کفششان را میدادند و یک شماره می گرفتند

حسن یوسف نه زن داشت نه برادری نه خواهری ، انگار از کره دیگری آمده بود

حتی وفتی خواستند ولخرجی کنند و برایش یک مجلس ترحیم برگزار کنند هر چه گشتند یک عکس از حسن یوسف پیدا نکردند ، نه شناسنامه ای نه کارت شناسائی نه یک عکس ، اصلا از کجا معلوم که اسم واقعی اش حسن یوسف باشد ؟ اصلا چقدر مهم بود که اسم واقعیش را می دانستیم ؟ نه پولی ، نه مالی ، نه مقامی ، حالا چرا دنبال جنازه اش راه افتاده بودیم ؟  

آخ ، اگر این همه مردم که برای دفن کردنش آمده بودند در زمان زنده بودنش سراغی از او میگرفتند یا یک عکس یادگاری با او یا از او میگرفتند چی میشد ؟

تمام اسباب و اثاثیه اش یک قوری بود و یک چراغ قدیمی 3 فتیله ای یک قاشق و دو پتو و یک متکا

هیچکس نفهمید حسن کی بود ؟ از کجا آمده بود ؟ چطور سر از مسجد در آورده بود ؟  اصلا چند سال از خدا عمر گرفت ؟ چرا هرگز مریض نشد ؟ این همه سال چرا نه خانه ای نه زنی  ؟

حسن یوسف از بین ما رفت و ما تازه متوجه شدیم که او هم بود ولی همه شهر کور بودند و برای بیش از نیم قرن این مرد بی آزار را ندیدند 

راستی چرا بعضی از مردم هرگز دیده نمی شوند ؟

 

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱
comment نظرات ()