از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

خاقانی - قسمت دوم

 

از اخلاق مردم فرار میکند و احساس میکند جایی باید برود تا از گزند اخلاق مردم در امان باشد

مرا دل گرفت از چنین آشنایان          بجائی روم کآشنایی نباشد

خاقانی نیز مثل تمام شاعران مقامی ویژه برای " می " و " مستی " اختصاص می دهد و در این راه خیام را هم از پیشش بر میدارد

مرا سجده گه بیت بنت العنب به          که از بیت ام القری میگریزم

در مقام می و مستی به عالم و آدم گیر می دهد و بسیاری از تکفیر می کند و از ریا کاریها پرده بر میدارد از کعبه نشینان ریائی میگوید و از قلندری

گر محرم عیدند همه کعبه ستایان            تو محرم می باش و مکن کعبه ستایی

هم خدمت این حلقه بگوشان ختن به        از طاعت آن کعبه نشینان ریائی

از می و مستی او عاشق طبیعت است و از تمام طبیعت به " صبح " و دمیدن بامداد بسیار اهمیت میدهد

صبح است گلگون تاخته ، شمشیر بیرون آخته     بر شب شبیخون ساخته ، خونش بعمدا ریخته

او از ابزار بزم و طرب و وصف باران و مطرب و هوای ابری و آفتاب و بهار و مرغان بهاری تا وصف هلال عید فطر شعر سروده است و شاید به نحوی بیش از شاعران دیگر به طبیعت توجه کرده است

از آنجا که یکی از شاگردانش در هجو اصفهان سروده بود در مقام عذر خواهی بر می آید که در جواب جمال الدین عبدالرزاق می نویسد

نکهت حور است یا صفای صفاهان           جبهه جوز است یا لقای صفاهان

او عاشق و دلباخته خراسان بود و از راه سواحل خزر برای زیارت خراسان به راه می افتد ولی هرگز به خراسان نمی رسد و در ری متوقف میشود به علت نا امنی راه خراسان ، ولی عشق به خراسان باعث میشود از سروده های زیبایی برای وصف خراسان ندیده بسراید

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند           عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

چه اسائت زمن آمد که بدین تشنه دلی             بسوی مشرب احسان شدنم نگذارند

بهر فردوس خراسان به در دوزخ ری                   چه نشینم ؟ که به پنهان شدنم نگذارند

عشق دیدن خراسان در او تمامی ندارد و این حسرت برای شاعر تمام شدنی نیست و برای او خراسان بهشت است و اقامت در ری برایش ماندن در جهنم است و همین باعث شد که از ری متنفر باشد تا آنجا که عزرائیل هم از ری فراری بود

دیدم سحرگهی ملک الموت را       که پای بی کفش میگریخت ز دست و پای ری

گفتم تو نیز ؟ گفت چو ری دست بر گشاد        بو یحیی ضعیف باشد بپای ری

ولی سوز و گداز او از خراسان تمامی ندارد و از اینکه نگذاشتند به خراسان برود شکوهها می کند

دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت             وین دل و عشق باوطان شدنم نگذارند

از وطن دورم و امید خراسانم نیست                    که بدان مقصد کیهان شدنم نگذارند

اما وقتی خاقانی بغداد و مدائن را می بیند ، با نظر به طاق کسری ، نشانه بزرگی و خفت ایرانیها ، او را منقلب می کند میداند کاخ مدائن روزگاری محل داد انوشیروان و آئینه شوکت و وقار ایرانی وازطرفی محل مورد تصرف اعراب مسلمان و اسارت شاهزادگان ساسانی بود و حالا یک عکس مرده و پاره شده به حقارت و بی عرضگی ایرانی می خندد و خاقانی معروف ترین شعرش را در باب یاد آوری شوکت ایران و عبرت گیری از حادثه را می گوید

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آئینه عبرت دان

خاقانی وقتی بغداد قرن ششم را می بیند زبانش بند می آید شهری بزرگ و آباد و محل حضور دانشمندان عصر و دانشگاه نظامیه

دجله ز تف آه خود کردم تیمم گاه خود        بغداد را در راه خود از دیده طوفان دیده ام

او که در مسیر حج گذرش به بغداد افتاده بود آرزو می کند هر سال بغداد را ببیند

سفر کعبه ببغداد رسانید مرا                    بارک الله همه سال این سفرم بایستی

قدر بغداد چه داند دل فرسوده من              بهر بغداد دلی تازه ترم بایستی

ولی کنار دجله چیزهای جدیدی می بیند

نازنینان عرب دیدم و رندان عجم             تشنه دل ز آرزو و غرقه تن از محتشمی

از دیدن زنان بغداد هم بی نصیب نماند و برایشان شعر هجو هم گفت اما ا. شاعر هجوگوئی نبود

مجموعا خاقانی شاعری دانا و توانا و با خلق و خوی خاص خودش است نه آدم عرفانیست و نه ادای عرفا را در می آورد

استفاده از کلمات غیر معمول امروز ارتباط با اشعارش را مشکل می سازد ولی فرو رفتن در عمق اشعارش او را همراه و دوستی در کنار نشان خواهد داد و انسانی کاملا معمولی و خودمانی

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٥
comment نظرات ()