از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت پنجم

تابستان 57 یک حالت غیر عادی داشت کمتر مسافر برای تفریح به شمال می آمد ، مردم پچ پچ میکردند آنهایی که از تهران می اومدند میگفتند اوضاع خراب است و مردم رادیوهای خارجی مخصوصا بی بی سی را گوش میدادند و ما هم منتظر بودیم خبری بشود و از دست این کار کردن خلاص شویم و واقعا دلمان برای آزاد بودن و فوتبال و ... تنگ شده بود تا اینکه مثل تابستانهای قبل رفیق حاجی ما اومد ولی با لباس شخصی و صاف اومد مغازه بابا و شروع کردند به صحبت و ناگهان بابام گفت برو 3 تا بستنی بگیر ، تعجب کردم بابای من و بستنی ؟ سرکاری بود و میخواست مرا دور کند چون وقتی بستنی آوردم گفت نمیخوریم ، باش تا بیام و دو نفری رفتند و من هم تا غروب ماندم دیدم نیومد مغازه را بستم و رفتم خونه علی و بابا نزدیک صبح اومد

یک ماه از تابستان گذشته بود و ماجرا ادامه داشت و ما هم هاج و واج مانده بودیم که چه خبر است

صبح جمعه رفتیم فوتبال ، ولی دل و دماغی نبود و زود تمامش کردیم و رفتیم خونه ، ساعت 3 اکبر و حمید اومدند که بیاید خونه رحیم ، کاهو سکنجبین گرفتیم و همگی جمع شدیم و از هر چه بگذریم این برنامه عالی بود اصلا رحیم متخصص پاک کردن کاهو بود و ما هم کار دیگری ازش انتظار نداشتیم

در جریان کاهو خوردن و خنده و شوخیهای خودمان بودیم که ناگهان سلیمان ، برادر رحیم اومد و باور بفرمائید چند سال بود سلیمان را ندیده بودیم ،قیافه اش عوض شده بود ، میگفتند زندان است ، سیاسی است ، ولی برای اینکه رحیم ناراحت نشود ما لام تا کام از این موضوع نه سوالی می پرسیدیم نه حرفی می زدیم

سلیمان با همه ما مثل آدم بزرگها دست داد و رفت توی اتاق و گردن مادرش را گرفت و دو تایی نیم ساعتی گریه کردند و حال ما گرفته شد

داشتیم میرفتیم که سلیمان گفت بمونید کارتون دارم و ما هم دوباره نشستیم و سلیمان اومد کنار ما نشست و شروع کرد به کاهو خوردن ، میگفت چند سال است اینطوری کاهو نخورده و دلش برای همه و از جمله کاهو تنگ شده بود

سلیمان ناگهان گفت می دونید دارد چه اتفاقی می افتد ؟ گفتیم نه ، و شروع کرد به حرف زدن

بچه ها ، ریشه همه نابسامانیها و انقلابات و شورشها و بدبختیها نبود " عدالت " است و عدالت یعنی همه امکانات موجود را بطور مساوی بین همه مردم تقسیم کنیم و عدالت برقرار نمی شود مگر اینکه آدمهای شایسته حکومت کنند ، پس چی شد ؟ و چند بار این معنی عدالت را تکرار کرد و دوباره گیر داد به کاهو

و ادامه داد یک کشور هایی همین الان هستند که عدالت را برقرار کردند یعنی همه کار دارند ، همه خونه دارند ، همه ماشین دارند و ....

و ناگهان گفت چه دلیلی دارد همین خیابان ما خاکی باشد و اونطرفتر آسفالت ، این یعنی ظلم و بی عدالتی و ما با این مثال بطور کامل فهمیدیم عدالت یعنی چی

و گفت در مکتب های سیاسی و اقتصادی و جامعه شناسی ، یک مکتبی است به نام " کمونیسم " ، تا گفت کمونیسم ما فهمیدیم همان که می گویند خدا و روز قیامت نیست و کم کم داشتیم از ادامه گوش کردن صرف نظر میکردیم که سلیمان بحث را عوض کرد و گفت : بچه ها غیر از این است که کار و کسب و اقتصاد این شهر را همین کارگران و کاسبها و زحمتکشان بوجود می آورند حالا چرا نباید روسا ی شهر هم همین زحمتکشان و کارگران باشند ؟

این دیگه از اون حرفا بود ، فکر میکردم اگه بابام شهردار میشد با توجه به نداشتن سواد ، من باید نامه های رسیده را برایش میخواندم و نوشتنیها را می نوشتم و از دست این قصابی و بوی گوشت و خون راحت میشدم که حسین زد بغلم که حواست کجاست ؟

سلیمان داشت حرف میزد که میشود این مملکت را ساخت بطوریکه مردم در نهایت رفاه زندگی کنند بشرطی که که سردمداران کشور را عوض کنیم و آدمهایی بیاوریم که غمخوار مردم باشند و اولین نفری که باید عوض شود شاه است و ما فهمیدیم زندان بر سلیمان اثر کرد و حالش اصلا خوب نیست و با این هیبت بهتر است برود سلمانی

و به ما گفت چند تا کتاب می آورد تا بخوانید و ما هم که تمام عشق مان این بود که تابستان از دست کتاب راحت هستیم ، سرمان را تکان دادیم و بلند شدیم و حدودا فهمیدیم که این اوضاع و احوال بخاطر نبود عدالت است و اولین کار برای اجرای عدالت ، آسفالت کردن خیابان ماست

فوتبال و دوچرخه و رقابت با آسفالتی ها شد مسائل درجه 2 و ما حالا مسئله جدیدی داشتیم بنام جر و بحث های سیاسی

نمی دانم در مسجد جامع چه مراسمی بود ، مجلس ختم کسی بود یا چیز دیگری که یک روحانی بالای منبر یک سخنرانی هیجانی کرد که این حکومت دین را از بین برد ، سرمایه مملکت را دزدیدند و.. دل این یکی پر تر از دل سلیمان بود ، حالا همه فهمیدند که باید خود را آماده جریاناتی بکنند

از حرفهای سلیمان ، پدرم با خبر شد و همه ما را صدا زد و گفت همه حرفها را فقط گوش کنید و زود تصمیم نگیرید ، کار به این راحتی نیست ، صبر کنید تا واقعیت ها نمایان شود

و تابستان ما مفت مفت تمام شد و کم تحرک ترین تابستان را پشت سر گذاشتیم و آماده تعویض مدرسه و رفتن به دبیرستان شدیم

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()