از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت چهارم

مدل ولگردی ما داشت عوض میشد کمتر حال درس خواندن بود ، دیگه فوتبال کار اول نبود و همه چیز باعث شد معدل ما کمی پائین بیاید ولی هنوز خوش بودیم

تابستان شد و حمید تصمیم گرفت برود مغازه حسن آقا عمویش، شاگرد مکانیک شود ، پدر علی هم گیر داد که دیگه بزرگ شدی تا کی ولگردی ؟ و از همان اول تابستان هر روز با خودش میبرد سر ساختمان ، اکبر داوطلبانه رفت وردست پدر بزرگ و شروع کرد میوه فروختن ، حسین سر از نانوائی در آورد و رحیم هم رفت کنار پدرش ، کفاشی ، محمد هم شد پارکابی مینی بوس باباش که کرایه جمع میکرد و ماشین را تمیز میکرد و حداقل این تفریح را داشت که روزی چند بار تا رشت میرفت و من هم رفتم قصابی پدرم ، کاری که اصلا خوشم نمی آمد چون آن موقع گاو را اول صبح درب مغازه سر میبریدند و من هم از اینکه صبح را اینطوری شروع کنم خوشم نمی اومد بیچاره گاو را میاوردند دست و پایش را میبستد و هول میدادند و گاو به زحمت میافتاد و بعد بهش آب میدادند و یک دعایی میخواندند و بعد پدرم مثل قداره کشان حرفه ای ، یک کارد تیز را برمیداشت و می گفت : لعنت بر شیطان و من نمی فهمیدم تقصیر شیطان این وسط چی بود وبعد در یک حرکت بسیار تکنیکی و در چند حرکت سر گاو بدبخت را میبرید ولی سه ماه را باید تحمل میکردیم وظیفه اصلی من نوشتن حسابهای نسیه وحساب و کتاب بود و از اینکه با دل و روده و کله گاو سرکار نداشتم راضی بودم ولی برای اینکه پدرم متوجه نشود بعضی اوقات دست به چاقو میشدم

تفریحات ما خلاصه شده بود روزهای جمعه و چون حالا کمتر همدیگر را می دیدیم بیشتر حرف می زدیم تا بازی فوتبال و دوچرخه سواری ، ولی علی اصرار داشت داریم کار خوبی میکنیم چون داریم بزرگ میشیم و بدین ترتیب تابستان تمام شد و ما آماده رفتن به سطح سوم راهنمائی شدیم

سطح دروس سال سوم راهنمایی ، بالاتر و مشکل تر از سالهای قبل بود و ما که مقداری پول از حمالی تابستان برایمان مانده بود کمی حواس پرت بودیم

همگی تصمیم گرفتیم برویم رشت سینما ، چون شهر ما سینما نداشت و محمد در تابستان با مینی بوس باباش صد بار رشت رفته بود قرار شد راهنمای ما باشد غافل از اینکه خط شهر ما به رشت یک خط مشخصی بود و محمد هم فقط همین خط را رفته بود و حدود 100 متر اطراف ایستگاه را میدانست و خلاص

با مینی بوس بابای محمد رفتیم رشت ، کرایه هم از ما نگرفت و راهنمائی کرد که همین خیابان را مستقیم بگیرید بروید از میدان صیقلاق رد شوید باز هم مستقیم بروید میرسید به میدان شهرداری که یک ساختمان چند طبقه و سفید رنگ دارد و آنجا سینما هست و 500 بار هم گفت مواظب باشید و از هم جدا نشوید و هوا تاریک نشده همین مسیر را برگردید که منتظر ما میمانند

شروع کردیم راه رفتن ، همه چیز جدید بود از مغازه ها صدای موسیقی میامد، مردم شیک تر بودند خیلی ها کراواتی بود و زنها هم همه مدل ، بی حجاب ، با حجاب و هم مثل برادران امیدوار داشتیم سیر میکردیم

یک ساندویچ فروشی دیدیم و از سر کنجکاوی 7 نفری رفتیم تو ، اولین بار بود نان ساندویچی می دیدیم چون یک ساندویچی در شهر ما بود که نونش بربری بود و این یکی برای ما تازگی داشت سفارش کتلت دادیم و خوشمان نیومد واقعا ساندویچهای حسین ما خیلی بهتر بود و راهمان را ادامه دادیم رسیدم به خیابان" شیک " که عجب جایی بود چیزی حدود شانزالیزه پاریس

سینما را بی خیال شدیم شروع کردیم مغازه ها و بازارها را دیدن و رفتیم سبزه میدان و تا دانای علی و متوجه شدیم نزذیک اذان مغرب است و از 40 نفر پرسیدیم تا ایستگاه را پیدا کردیم و قیافه غضبناک بابای محمد که مگه نگفتم .....؟ کدام گوری رفته بودید ؟ گفتم سر به نیست شدید و من جواب بزرگترهایتان را چی بدم ؟

همانطور که قبلا تعریف کردم بابای علی در زمستان تصادف کرد و مرد و ما هم مثل علی 40 روز سیاه پوشیدیم در حالی که در زمان زنده بودنش هرگز کاری به کار هم نداشتیم و فقط برای همراهی با علی سیاه پوش بودیم

تا 7 روز در خانه شان صدای قرآن می اومد بالاخره بنده خدا در تمام ساختمانهای شهر یک کاری کرده بود و اگرچه آدم نجوشی بود و همیشه سرش به کار خودش بود ولی مردم احترامش را داشتند و بعد از مردنش بیشتر

روز دوم بچه های خیابان آسفالتی آمدند برای تسلیت به علی و ما هم اختلافات عمیق و غیر قابل مذاکره را فراموش کردیم و علی اومد و با همه دست داد و تشکر کرد و ما هم همینطور و البته با وحید علاوه بر دست دادن رو بوسی کردم چون حساب این یکی با بقیه فرق داشت

تا زمان مرگ پدر علی وضعشان خوب نبود ولی وقتی جناب سرهنگ که پسرش این مصیبت را بوجود آورده بود با ماشین کادیلاکش روز هفتم خودش را رساند همه چیز عوض شد

جناب سرهنگ با رئیس ژاندارمری اومد خونه علی ، ما هم بودیم وقتی همه ما را سیاه پوش دید وحشت کرد ، همه پسر مرحومید ؟ گفتیم نه و علی ، مجتبی و کریم را نشانش دادیم ، اما وقتی مادر علی چشمش به سرهنگ افتاد یک فیلمی بازی کرد و یک مصیبتی راه انداخت که سرهنگ و رئیس ژاندارمری شروع کردند گریه کردن ، من اصلا نمی دانستم اکرم خانم چنین استعداد درخشانی دارد حیف که از نظر آلفرد هیچکاک و کارگردانان هالیوود دور مانده بود

جناب سرهنگ وقتی دائی علی را که اون هم نظامی بود را دید نفس راحتی کشید و با هم رفتند گوشه ای نشستند و مادر علی را هم صدا کردند و تمام

جناب سرهنگ 50000 تومان داده بود ( خیلی پول بود و خدابیامرز تمام عمرش این مبلغ کار نکرده بود و مغز اقتصادی اکرم خانم کار افتاد و یک مغازه خرید و اجاره داد تا خیالش از خرج خانه راحت شود ) و تعهد داده بود هر ماه مبلغی بدهد و تمام ، شاید اگر اکرم خانم میدونست اوضاع اینطوری میشه اینقدر خودش را نمی زد و اینهمه بچه ها را زجر نمی داد

بچه های محل هم که دیدند سرهنگ آدم دست به خیری هست از آسفالت کردن خیابان تا هر کی بیکار بود ، مریض داشت ، وام میخواست و ... را از سرهنگ میخواستند و خلاصه کاری کردند که سرهنگ جرات نداشت پایش را آنجا بگدارد و هر کاری داشت از طریق دائی علی انجام میداد

و بدین شرح سال سوم راهنمائی تمام شد و ما آماده رفتن به دبیرستان شدیم و تابستان را شروع به کار کردیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦
comment نظرات ()