از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت سوم

 

دوره راهنمایی با توجه به آمدن بچه های دیگر از روستاهای اطراف، بصورت 2 کلاس آ و ب و درسهای جدید شروع شد و این در سال 54 بود و کاملا بچه های خاکی و آسفالتی جدا شدند وراحت شدیم ولی درسهای جدید و معلمهای جور و واجور ما را دستپاچه کرده بود و انگلیسی قوز بالا قوز بود و برای اولین بار معلم خانم داشتیم و اینکه کدام بی غیرتی حاضر شده بود دخترش را با این سر و وضع بفرستد مدرسه ما ؟ ، ولی با اولین برخورد ها فهمیدیم این خانمها با زنهایی که ما تا حالا دیدیم فرق دارند ، و همان برخوردهای اول ما را موقتا وادار به عقب نشینی کرد

خانم ترابی معلم انگلیسی کم کم داشت روانی میشد که چرا ما اینقدر خنگ هستیم ولی وقتی نمره بقیه دروس را میدید شک میکرد مشکل این بود که بعضی از حروف که نوشته  میشدند خوانده نمی شدند  من آخرش نفهمیدم چرا اینطوری بود؟ ولی وقتی علی گیر کرد ما به خودمان امیدوار شدیم چون علی شاگرد اول ما بود با بقیه درسها زود هماهنگ شدیم و از ماه سوم کم کم در درس انگلیسی هم شروع به پیشرفت کردیم ، من عاشق درس حرفه و فن شدم ولی علی همه درسها را به یک چشم میدید و همه را با نمره 20 قبول میشد ، چیزی که ما آرزویش را به گور خواهیم برد

مدرسه تمام شد و ما همگی صاحب دوچرخه شدیم و تابستان خلاصه شد در فوتبال و دوچرخه سواری ، چه حای میداد

فاصله تا دریا 7 کیلومتر بود که هر روز یک نفس تا آنجا رکاب میزدیم و یک شنای نفس گیر که رمقی برای برگشت نمی گذاشت و فوتبال روی شن های گرم ساحل یک لذتی داشت

یک روز که توی ساحل بازی میکردیم 2 تا دختر با لباس شنا به ما نزدیک شدند و خواستند با ما بازی کنند ، واکنش علی بقدری تند بود که ما خجالت کشیدیم و بیچاره ها گذاشتند رفتند ولی تا آخر بازی ما زیر چشمی اونا را نگاه میکردیم و علی هم ما را می پائید و همین جریان هم باعث شد رفتن به دریا خیلی کم شود

برای اولین بار یک روحانی آمده بود شهر و به ما میگفت غروب ها بیائید مسجد برای یادگیری قرآن و ما هم با اصرار علی رفتیم و اولین جلسه شب جمعه بود ، از نماز یاد دادن شروع شد و کم کم علاقه مند شدیم و شرکت کننده ها خیلی زیاد شدند و تا رسید به کلاس قرآن و وقتی حاج آقا برای دیدن فوتبال ما آمد ، حال کردیم و رفیق شدیم ولی حاج آقا با ما ساحل نمی اومد و ما فکر میکردیم شنا بلد نیست ، نمیدانم حاجی بعدها چی شد ولی هر چه از دین و ایمان داریم یادگار همان کلاسهاست که 3 سال ادامه داشت

البته فکر نکنید در شهر ما روحانی نبود ، بود ولی بیشتر با بزرگترها میپرید ولی این یکی خودمونی بود

سال دوم راهنمایی با همان شرایط پارسال شروع شد و فقط دوچرخه سوار زیاد شد احساس میکردیم بزرگ شدیم کم کم بیشتر به آرایش مو و نوع لباس توجه میکردیم و به دختر ها با دقت بیشتری نگاه میکردیم و داشتیم متوجه میشدیم که باید یک خبرهایی باشد ولی مواظب کلاس خودمان بودیم که نکند کسی چیزی بفهمد

یادش بخیر، یک روز جمعه در نهایت شجاعت و طی یک عملیات انتحاری با پیشنهاد حمید و اکبر و مخالفت شدید علی تصمیم گرفتیم برویم روی خیابان آسفالتی ها دوچرخه سواری کنیم چون از خیابان خاکی و پر چال و چوله خودمان خسته شده بودیم

7 نفری 3 بار تمام اول تا آخر خیابان را رکاب زدیم ولی در برگشت بار چهارم با راه بندان آسفالتی ها متوقف شدیم که بالاخره تا کی میخواید اینجا ویراژ بدید ؟ نکنه میخواید خیابون ما را مثل خرابه خودتان بکنید ؟ و یک لگد زدند به چرخ جلو دوچرخه عزیز تر از جان محمد و یاالله ، نبرد شروع شد ، خدایی معلوم نبود کی به کیه ، همه در حال مشت و لگد انداختن بودند ولی هنوزهیچ نتیجه ای معلوم نبود ، در یک لحظه همه چیز متوقف شد و یک دختری که میخورد هم سن و سال ما باشد آمد جلوی من ایستاد و شترق زد توی گوش حمید ، گیج شده بودیم ، یعنی چه ؟ در این میدان نبرد و جنگاوری کدام بی ناموسی دخترش را فرستاده بود وسط میدان ؟ حالا ما بزنیم توی صورت این بعد چی میگند ؟ اصلا این آسفالتی ها این قدر بی غیرت بودند و ما نمی دانستیم ؟ توی دلم گفتم چه معنی دارد دختری به این خوشگلی این جا باشد و ما در فکر دعوا باشیم ؟ علی اومد بین من و اون وایستاد و نذاشت دست بلند کنیم و به این بی ناموسی فیصله داد ولی اگر نمی اومد هم مشکلی نبود ، حیف نبود با خانم دعوا کنیم ؟ و فهمیدیم که خانم ، خواهر دو قلوی وحید غلامی ، بد صداترین آدم مدرسه بود و ما هم بعله ، به تحمل سیلی می ارزید

نمی دانم چرا از فردا همه چیز را فراموش کردم و با وحید مهربان تر شدم البته نه زیاد ، یعنی هر موقع از هم رد میشدیم نیشمان را برای هم باز میکردیم ولی با تذکر بچه ها خودم را جمع و جور کردم و حد و حدود را نگه داشتم ولی روزهای بازار دنبالش میگشتم و اگر هم میدیدم از فاصله دور نگاه میکردم و جرات نزدیک شدن را نداشتم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
comment نظرات ()