از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت دوم

تفریح مطلق ما فوتبال بود و گل سر سبد بازیها علی بود و مشکل همیشگی ما هم نداشتن توپ 

یک روز دایی علی که سرگرد بود و بسیار خوش تیپ و ما هم مثل علی صدایش میکردیم دایی چون واقعا مثل دایی همه بود ، آمده بود خونه شان مهمانی و هوس کرد بیاید فوتبال علی را ببیند وقتی وضع رقت بار همه را دید رفت 10 تا توپ و 10 تا پیراهن خرید و ما هم سر و سامانی گرفتیم وما هم یک توپ را از وسط نصف میکردیم و یک توپ سالم را میکردیم توش و حالا میشد یک توپ دو تیکه که هم قابل کنترل تر بود و هم بیشتر دوام می آورد ، این جریان حدودا سال 49 بود

سال اول دبستان به خیری گذشت و تابستان فوتبال 12 ساعت در روز (یعنی ٨ صبح تا وقتی چشم ما توپ را می دید )ما هم شروع شد بجز روزهای بارانی که نمیشد بازی کرد با این تفاوت که از خیابان خاکی راحت شدیم و در حیاط مدرسه بازی میکردیم ، فقط یک اشکال کوچک وجود داشت که کلید مدرسه را نداشتیم و مجبور بودیم از دیوار مدرسه بپریم همچنین والدین ما هم شاکی نبودند از اینکه در خونه باشیم و شیطونی کنیم راحت میشدند شب هم خسته و کوفته زود میگرفتیم میخوابیدیم

بزرگترین مشکل ما 7 نفر این بود که اول صبح باید میرفتیم نان گرم میخریدیم این باعث میشد ما هر روز بدون استثنا شش صبح در نانوایی همدیگر را می دیدیم وبرای آنروز برنامه میریختیم

سال دوم دبستان با داشتن تجربه سال اول شروع شد و وقتی " اکبر " ما پایه صندلی آقای ربیعی معلم ما را شکست و آسفالتی ها جاسوس بازی در آوردند و به آقای جعفری ناظم گفتند و ناظم هم اکبر را تقریبا " له " کرد و جرات نفس کشیدن در برابر ناظم را پیدا نکردیم ، سال پرتنش و درگیری ما شروع شد چون بیرون مدرسه یک فصل همدیگر را زدیم و لباس هم را پاره کردیم تا به آنها بفهمانیم پا رو دمب ما نگذارید که ما خیلی خطرناکیم ، البته خدا را شکر آنها ندیدند وقتی خونه رفتیم بعلت پاره بودن لباس چه کتکی از پدر ارجمند خوردیم و مادرم به چه مصیبتی لباس را وصله زد

از بخت بد آقای ناظم جریان را فهمید و فردا یک خط کش را برداشت و ما را به صف کرد و آنقدر کف دستمان زد تا خسته شد و دست ما هم بی حس ، ولی هر دو گروه طاقت آوردیم گریه نکردیم ، و یکی از بچه های اطراف مسجد را گذاشتند مبصر و گرو ههای ما از همه سمت ها معزول شدیم و سر جایمان نشستیم

مدتها قهر بودیم ، رقابت باعث شده بود که تکلیف شب را به بهترین صورت انجام دهیم ، خلاصه اینکه از هم کم نیاوریم

من نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای شیشه کلاس را شکست و انداخت گردن گروه ما و ما یک سری خط کش آقای ناظم را نوش جان کردیم و دوباره روز از نو روزی از نو ، اینبار یک دعوایی اساسی شد که سر یکی از آنها شکست ، دیگر صحبت خون بود ، ازترس هم که شده خودمان به آقای ناظم موضوع را کاملا بصورت واروونه گفتیم ، انگار ما داشتیم مثل بچه آدم میرفتیم ،آن قوم بربر ریختند سر ما و از بد شانسی دست ما خورد سرشان و کله یکی شکست و آقای جعفری تا ته جریان را فهمید و خودش راه افتاد خیابان آسفالتی ومشکل را یک جوری راست و ریست کرد و به آنها گفت حرف نزنید خودم درست میکنم .

عصری دیدم آقای ناظم در قصابی پدرم بود و من هم خودم را آماده کتک خانگی کرده بودم بعد هم رفت خونه علی و اکبر ، آماده باش زدیم برای کتک های شب و صبح فردا

صبح فردا علی را انداختیم جلو و رفتیم دفتر ناظم ، تا ما را دید گفت بنشینید ، این آقای جعفری آدم غیر قابل پیش بینی بود و رفت آنها را صدا زد و دستور داد روی همدیگر را ببوسیم و قسم خوردیم دیگه دعوا نکنیم و ناگهان گفتند در این سن و سال شما دارای " انرزی انباشته " هستید که هیچکدام نفهیمیدم یعنی چه و همه حاضر بودیم قسم بخوریم تا حالا چیزی بنام انرزی آنهم بصورت انباشته را ندیدیم تا چه رسد به اینکه خودمان آن را داشته باشیم .

سخنرانی غرای جناب ناظم ادامه داشت تا رسید به اینجا که حاضرید یک مسابقه فوتبال گل کوچک با هم برگزار کنید ، همگی با هم و یک صدا گفتیم " بله "

قرار شد فردا با آمادگی بیاییم مسابقه ، ولی فردا وقتی دید مثل هر روز آمدیم گفت جا زدید؟ گفتیم نه آقا ما آماده ایم فقط کافی است پاچه شلوار را بکنیم توی جوراب ، میشویم آماده برای مسابقه

علی و اکبر و من یک طرف ایستادیم و 3 نفر از آنها طرف دیگر و جنگ گلادیاتورها شروع شد ، سطح تاکتیک و تکنیک چیزی حدود برزیل و آرژانتین ، نتیجه در 5 دقیقه اول بدون گل و چند لحظه روی زمین برای استراحت ولو شدیم و برگشتیم زمین ، هنوز داشتیم خودمان را جمع و جور میکردیم که آنها گل زدند ، فاجعه بود ، آسمان دور سر ما چرخید ، یا امام هشتم ، دوباره شروع شد و هر کاری بلد بودیم کردیم ، نشد ، ولی در آخرین لحظه علی گل زد ، چیزی حدود گل فینال جام جهانی و بچه های خاکی مدرسه را گذاشتند روی سرشان و آقای جعفری برای اینکه شر را بخواباند بازی را تمام کرد

این نتیجه برای آسفالتی ها باخت بود چون آنها فکر میکردند حداقل 4 تا می زنند و لی رویشان کم شد و ما را باور کردند

تا آخر سال التماس کردند که یک مسابقه دیگه ، ولی نشد که نشد و آقای جعفری هم زیر بار نرفت

سال سوم و چهارم مثل سالهای قبل بود ولی سال پنجم یعنی سال 53 کمی با سالهای قبل فرق داشت ، داشتیم بزرگ میشدیم ، لباسهای مد جدید آمده بود و بچه های آسفالتی که وضعشان بهتر از ما بود با لباسهای نو آمده بودند و هرکس میدید میفهمید که از طبقات مختلف هستیم ، ناگهان گفتند "پیش آهنگی" و چون آسفالتی ها رفته بودند و عضو شدند ما نرفتیم ، " افت " داشت با آنها یک گروه بشویم هر چقدر گفتند روی نمره انظباط تاثیر دارد ، گوش نکردیم ، حاضر بودیم صفر بشویم ولی با آنها نپریم

سال پنجم را با جنگ اعصاب پیش آهنگی و مسخره کردنشان مخصوصا وقتی وحید آنها با آن صدای نکره سرود میخواند گذشت

در این سال برای اولین بار گفتند " رئیس فرهنگ " می آید برای بازدید ، همین آقای درویش پور ، الان هم زنده است و مورد احترام ما ، ولی برای این بازدید گیر دادند به موی سر و ناخن و یقه و تمیزی لباس ، خلاصه چند بار خط کش آقای ناظم را نوش جان کردیم تا آماده بازدید شدیم و جناب رئیس فرهنگ که بعدها فهمیدیم همین رئیس آموزش و پرورش خودمان بود تشریف آوردند ، تمام این 5 سال مدرسه را اینقدر تمیز ندیده بودیم ، واقعا که عالی کار و برنامه ریزی کرده بودند و جناب رئیس در آخر کار آمد کلاس ما و شروع کرد صحبت کردن ، واقعا آدم خوبی بود ، پرسید در آینده میخواهید چکاره شوید ، از خلبان و دکتر و مهندس تا هر چی دلتان بخواهد گفتیم آخرش پا شد و شروع کرد راه رفتن ، کفشش یک صدای خاصی داشت با یک کراوان پهن و حرفهایش را اینطور شروع کرد : آفرین ، آدمی با فرهنگ و آرزوهایش زندگی میکند و همیشه باید یک آرزویی داشته باشد ولی بچه ها کی میخواهد کشاورزی کند ؟ کی راننده ؟ کی قصاب ، نجار ، بنا و یکسری شغلها را ردیف کرد ، دیدیم راست میگوید اصلا اگر این آدمهایی که الان این کارها را داشتند می مردند کی باید این کارها را میکرد ؟ گفت برای این حرفهایم فکر کنید تا بار دیگر می آیم به من جواب دهید و خداحافظی کرد و رفت و ما هم به احترامش پا شدیم

قرار شده بود" فکر" کنیم ، سخت ترین کار عالم ، چون هر چقدر خیالبافی راحت باشد فکر کردن خیلی سخت است

اردیبهشت ماه دوباره آقای رئیس فرهنگ آمد برای بازدید و سر آخر آمد کلاس ما و همان سوال یادش بود ولی علی یک انشایی در جواب رئیس نوشته بود که اجازه خواست بخواند و خلاصه انشا این بود " من میخواهم مثل آدم زندگی کنم " و آقای رئیس برایش کف زد و سرش را بوسید و خودنویسش را بهش جایزه داد و خودش شروع کرد توضیح دادن این موضوع که آدم بودن یعنی چه

آدم بودن یعنی همیشه راستگو بودن ، همیشه احترام مردم را از هر طبقه ای که هستند نگه داشتن ، همیشه تمیز بودن ، همیشه امانت دار بودن و تا آخر کلاس یک ریز آدم بودن را توضیح داد و گفت این مملکت وقتی کاملا پیشرفت میکند که ما خصلت آدم ها را پیدا کنیم ، حال کردیم از اینکه جناب رئیس ما را آدم حساب کرد و یکساعت در کلاس ما ماند و فکر میکنم خودش هم حال کرد که ما از ترس تا آخر کلاس تکان نخوردیم و به حرفهاش با دقت گوش کردیم ، هنوز که هنوز است وقتی آقای درویش پور را می بینیم ، یاد آن موقع می افتیم ، خیلی پیر شده است یک روز در داروخانه دیدمش هر قدر اصرار کردم پول دارویش را من بدهم قبول نکرد

خلاصه سال پنجم تمام شد و امتحانات را یک مدل دیگر برگزار کردند یعنی بچه های دهات را آوردند شهر امتحان گرفتند و این فرصتی بود تا ما با آنها آشنا شویم و وقتی فهمیدیم آنها هم فوتبال بازی میکنند احساس راحتی کردیم چون روستاها آن موقع مدرسه راهنمایی نداشتند باید سال آینده برای گذراندن دوره راهنمائی می آمدند شهر و این فرصتی بود تا برای مقابله با آسفالتی ها از بین آنها یارگیری کنیم ، برای همین به آنها گفتیم از همین تابستان هر موقع شهر آمدند بیایند خیابان ما و اسم هر کدام را بگویند نشانشان میدهند چون مثل گاو سفید پیشانی معروف بودیم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()