از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت اول

تمام اهالی خیابان خاکی " حاج علی " را میشناختند ، نه فکر کنید به حج مشرف شده بود ، نه ، ایشان چون در روز عید قربان بدنیا آمده بود اتوماتیک وار شده بود حاجی ، ولی ما به اختصار صدا میکردیم علی

از قرار معلوم اکرم خانوم یعنی مادر علی 15 سال باردار نمی شد و برای درمان این نقیصه از مشهد و قم تا تمام امامزاده های دور و اطراف گرفته تا دکترهای زنان رشت مثل دکتر زرین پر تا حتی باور کنید تهران هم آمده بودند و در نهایت در سال پانزدهم ترکیبی از نذر و نیاز و دعا و دکتر و دوا کار خودش را کرد و اکرم خانوم باردار شد و علی آقای ما را بدنیا آورد

البته اکرم خانم حالا که دید " میشود " انتقام آن 15 سال را هم گرفت و طی 10 سال 6 تا زائید که همه بطور منظم یکی پسر و بعدی دختر

در جریان دوران حاملگی ششمی که همین دکتر آمنه باشد ، مش کریم شوهر اکرم خانم که بالاخره نفهمیدم بنا بود یا نجار یا هردو تا وقتی داشت با موتور یاماها 80 در غروب بارانی زمستان به خانه می آمد ، اجلش رسید و یک جوانک 17 ساله که که پسر جناب سرهنگ بسیار محترم کنار دریا بود با ماشین جناب سرهنگ زد به موتور مش کریم و فاتحه

با مردن مش کریم رشد جمعیت خانه شان هم متوقف شد و ما هم کم کم یادمان رفت که اکرم خانم همیشه شکمش بزرگ بود

و این واقعه در سال 1355 شمسی بود و ما 7 نفر که همگی متولد 1342 بودیم 13 ساله بودیم

کل پسرهایی که در سال 42 در محله خیابان خاکی بدنیا آمدند میشوند علی ، حمید ، اکبر ، حسین ، محمد ، رحیم و من

شهر ما یک بازار دارد و یک مسجد جامع ، بچه های اطراف مسجد یک جوری بودند و به کلاس هم نمی خوردیم و اصلا کاری به کار هم نداشتیم ، یعنی به اصطلاح امروزی بچه مثبت بودند اما روبروی بازار دو تا خیابان هست با کوچه ها و بن بست ها که خیابان ما خاکی بود ولی خیابان آنها آسفالت و آنها هم به ما فخر میفروختند که ما فلان جا آشنا داشتیم آمدند آسفالت ریختند ولی شما چی ؟

تا 7 سالگی زیاد کاری به آسفالتیها نداشتیم یا اصلا همدیگر را نمی دیدیم نه آنها اینور می آمدند نه ما میرفتیم چون اگر میرفتیم یا می آمدند ، صحبت از کتک زدن یا خوردن بود بنابرین بدون هرگونه آشنایی آتش بس اعلام شده بود

همه ماجراها از روز اول دبستان شروع شد 45 نفر در یک کلاس ، 4 نفر روی هر نیمکت چوبی ، معلم فارسی حرف میزد و ما درست نمی فهمیدیم وبدتر از همه بچه های جدیدی می دیدیم که تا حالا ندیده بودیم ، برنامه ریزی کردیم که اگه با هر کداممان دعوا شد 7 نفری حمله کنیم و با بقیه مخصوصا خیابان آسفالتی ها هم زیاد گرم نگیرم تا پررو نشوند

معلم همان روز اول علی ما کرد مبصر و به هر زحمتی بود با ما فهماند که مبصر یعنی چی ؟ جبهه گیریها شروع شد ما افتخار میکردیم بچه خیابان خاکی مبصر شد و حق مان می دانستیم و بچه های اطراف مسجد زیاد برایشان مهم نبود چون قرار نبود کاری بکنند با اینکه تعداد آنها 4 برابر ما بود ولی آسفالتی ها جبهه گرفتند که ما پس چی ؟ معلم هم یکی از آنها را گذاشت معاون مبصر که اگر یک روزی علی مریض شد اون بشه مبصر ، حالا ما دعاگوی علی بودیم که نکنه مریض شه

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
comment نظرات ()