از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

فهم

مدتی است به علت بیماری پدرم که نتایج کهولت سن میباشد پایم به بیمارستان باز شده است 

 هر چفدر پدر آرزوی دیدن پسر در لباس دامادی و این مدل حرفها را دارد ، پسر هم آرزوی این را دارد که در ایام پیری و ضعف کمک آنها باشد که منو پدرم در این زمینه ها هر دو به آرزویمان رسیدیم ، اگرچه من همیشه علاقه ویژه ای به پدرم داشتم چون برایم آدم خاصی است

اصولا انسان در وقت گرفتاری و بیچارگی بیشتر یاد خدا و کلا دین و مذهب می افتد و مدل رفتار و گفتارش عوض میشود ، این را برای این گفتم که پدرم خواب بود ومن هم داشتم در عالم آفاق و انفس سیر میکردم که ناگهان متوجه شدم تلویزیون برای قبل از نماز ، قرآن پخش میکرد .من هم یک قیافه مظلومی گرفتم و شروع کردم گوش کردن ، سوره " الطارق" را میخواند و من هم ترجمه فارسی اش را ، رسید به آیه چهارم "که هر شخص را البته مراقب و نگهبانست " این آیه را مایه امید گرفتم و ... حدود یک ساعت بعد یک نفر که کاملا قیافه مذهبی داشت آمد داخل و گفت پدر او هم چند اتاق آنطرف تر است و حالا که هر دو خوابند بیا اختلاط کنیم

گفت دیدم داشتی قرآن گوش میکردی و من هم طلبه حوزه هستم میخوای درباره قرآن حرف بزنییم ؟ گفتم بفرمائید ، خلاصه زرنگی حوزوی او باعث شد ما اول شروع کنیم و او سوال کننده و ما دفاع کننده باشیم  

گفتم من هرگز حاضر نیستم در مورد مسائل دین و مذهب " چانه " بزنم ، یادم میاد زمان انقلاب یکی در میدان اصلی " لشت نشا " ما بچه های دبیرستانی را پیدا کرده بود و داشت توضیح میداد که دین فلان است و ... تا رسید به امام زاده ها و ما در آن عالم نوجوانی فکر میکردیم اصلا اگر این امام زاده ها نبودند ما شب امتحان به کجا نذر میکردیم ؟ ما هرگز چانه نمی زدیم که کدام امام زاده " سینوس و کسینوس و تانژانت و کتانژانت " بلد است کدامیک " فتوسنتز " و کدام " اسید سولفوریک "تا برویم آنجا نذر کنیم ، برای ما حال و هوای داخل امام زاده ها و آن فضای مثبت و با آن معماریها و ضریح مهم بود

برگردیم به بحث من و طلبه ، برایش گفتم قرآن را بسته به اینکه خودم بخوانم یا دیگران فرق میکند و قتی خودم میخوانم سوره ها و آیات خاصی را میخوانم که از کودکی آنها را یاد گرفتم و حفظ هستم ولی وقتی دیگران میخوانند فرق دارد مثلا وقتی سوره " تکویر" را عبدالباسط میخواند یک حالت هیجان و حماسی است و زمانی مثل همین امروز وقتی " الطارق " را محمد الصدیق المنشاوی می خواند یا مصطفی اسماعیل ، آدم احساس اندوه و نیاز می کند 

بنده خدا وقتی دید ما هم " بعله " ، رفت در جلد طلبگی و کلی از سبک های مختلف قرائت قرآن حرف زد، عالی بود و مهمتر از هر چیزی قابل فهم بودن حرفهایش ، اما یک جایی من آیه ای را تفسیر کردم که هر دو خندیدیم 

برای پایان جلسه برایش تعریف کردم که در دهه 60 که " کمیته " هنوز با شهربانی و ژاندارمری ادغام نشده بود در شهر رشت یکی از بچه های " معروف و مخصوص پسیخان" را تعقیب میکرد بنده خدا وقتی دید کمیته ایها دست از سرش بر نمی دارند پرید داخل حوض آب میدان شهرداری رشت که حداکثر تا زانویش آب داشت و کف دستش را گرفت طرف بچه های کمیته و گفت " برید پی کارتان اینجا آب است و مربوط به نیروی دریایی " و کمیته ایها هم تازه فهمیدند که اوضاع از چه قرار است

البته این موضوع را برای آقای یوسف لولا معروف به چارلز دیکنز هم تعریف میکنند که رفته بود روی اسب میدان گلسار نشسته بود و میگفت مربوط به نیرو دریایی هست ولی بهر حال  

واقعیت این است که انسان در مواجهه با پدیده های اطرافش ، خواسته یا ناخواسته قضاوت میکند و مطالبی را هم تفسیر میکند و این تفسیرها و قضاوتها تا زمانی که در ذهن اوست و روی کارها و تصمیم گیریهایش اثر نگذاشت مهم نیست ، مشکل از اینجا شروع میشود که انسان فهم خود از پدیده ها و دیده ها و شنیده ها را بهترین بپندارد و قدرت این را داشته باشد که فهم خود را به هر صورت به همه بقبولاند آنوقت خودش گرفتار میشود و مردم هم بدبخت فهم ناقص او .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
comment نظرات ()