از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بابا کوهی

امروز از آن روزهایی بود که انگار هیچ کاری نمی خواست جور در بیاید ، دادگاه و شکایت و تصادف و همه و همه پیچیده بود به هم ، کم کم داشتم سر گیجه می گرفتم که تصمیم گرفتم استثنائا امروز را زود بروم خونه .

یه تاکسی در بستی با نرخ ضد یارانه ای گرفتم که  یک ترانه ای گذاشته بود که مناسب حال گرفته من بود اگر چه من زیاد اهل موسیقی نیستم ، از سر بیکاری شروع کردم ترانه را نوشتن و این هم ترانه ، که خدائی نمی دانم مال کیه

 

دلم از دنیا گرفته بابا کوهی

غم تو چشمونم نشسته بابا کوهی

همسرم از خونه رفته بابا کوهی

بال پروازم شکسته بابا کوهی

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

بابا کوهی میدونم که اون دیگه نمیاد

بابا کوهی میدونم که اون منو نمیخواد

همه میدونن که اون دل منو شکسته

چه کنم که این دلم هنوز به پاش نشسته

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

بابا کوهی بهت بگم دلا وفا ندارن

دیگه مثل قدیما با هم صفا ندارن

آخه تا کی باید به پای اون بشینم

توی باغ زندگی هی گل غم بچینم

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

                       من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

واقعا داشت با سوز و گداز میخوند و مناسب گریه کردن بود ، ولی وقتی رسیدم خونه دیدم مناسب من نبود و وقتی پسرم پرسید از کجا اینو پیدا کردی کلاس گذاشتم و از بتهوون و هایدگر براش گفتم .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
comment نظرات ()