از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

شکایت

مدتی است گرفتار بدبیاری شده ام و در این هاگیر و واگیر مصیبت کم داشتم یکی زد شیشه ماشین را شکست .

زنگ زدم پلیس ١١٠ ، باور کنید ٢ دقیقه ای تشریف آوردند البته ٢ نفر بودند که یکی ١٢٠ کیلو بود و یکی به زور ۵٠ کیلو .

خونسردی خودم را حفظ کردم و رفتم شیشه انداخنم که حداقل در این باران شمال هر لحظه آب کشیده نشویم و ماشین قایق نشود .

برادران انتظامی یک بسته کاغذ در آوردند و نوشتند ما وقع را و امر فرمودند فردا ٩ صبح دادسرا باش .

به هزار زور و زحمت یک جایی برای پارکینگ پیدا کردم و رفتم داخل دادسرا ، پرسیدم از کجا شروع کنم فرمودند اول اتاق عریضه نویسی ، نوبت ایستادم تا یک خانم پر حوصله و مودب از من پرسید : شرح شکایت ، گفتم در گزارش ١١٠ نوشته است فرمود ولش کن دوباره بگو .

شرح دادم و از مجموع سخنرانی من لطف فرمودند و ٣ خط خلاصه و مفید تایپ فرمودند ، پرسیدم حالا کجا ؟ گفتند اتاق تمبر ، یک صف دیگر ایستادیم تا نوبت ما شد و مبلغی حق التمبر پرداخت نمودیم ، پرسیدم حالا ؟ گفتند دفتر ارجاع ،رفتیم توی صف و دیدم صف تکان نمی خورد که متوجه شدیم رییس نیست یعنی حالا حالاها معطلیم ، خلاصه نزدیک ظهر آمد و ظرف ١٠ دقیقه در یک چشم به هم زدن کارها را راه انداخت ، یعنی گفت هرکس برود کلانتری منطقه خودش و تشکیل پرونده بدهد .

داشتم از شکایت پشیمان می شدم که یکی از ماموران کلانتری گفت حتما پیگیری کن چون شما شکایت و پیگیری نمی کنید این خلافکارها پررو شدند ، ما هم شیر شدیم که آفرین ما که تا دلت بخواهد وقت داریم ، پس برویم ببینیم تا کجا می رسیم .

رفتم کلانتری ، گزارش ١١٠ را اصلا نگاه نکردند، هیچ مطالب عریضه نویس که اصلا .

دوباره با خودکار قرمز نوشت " س " یعنی سوال ، گفتم در پرونده هست گفت : بینیوس ما هم مدل رشتیهای اصیل گفتیم " آی به چشم " و شروع کردیم به نوشتن .

فکر میکردم دارد کار به سرانجام میرسد که افسر مربوطه فرمود از هر برگه ٢ سری کپی و ٢ سری پوشه ، این دیگر یک مصیبت بود چون یک کیلومتر پیاده رفتیم تا کپی پیدا کنیم که از شانس من پوشه هم تمام کرده بود واقعا نمی دانم چند ساعت طول کشید تا این شکایت را ثبت کنم ؟ ولی بالاخره تمام شد پرسیدم: جناب سروان ما مرخصیم که فرمود ٩ صبح دادسرا باش و یک شماره پرونده هم به من داد .

فردا صبح مثل یک بچه مدرسه ای سر ساعت دادسرا بودم ، ساعت ١١:۴۵ به من گفتند برو دادیاری شعبه ... .

بعد از ٨ نفر نوبت من شد و رفتم وقتی دادیار را دیدم نه اون حال حرف زدن داشت نه من .

نگاهی به کاغذها انداخت و چیزهایی نوشت و گفت میتونی بری ، گفت نوشتم کلانتری بررسی کند .

و من هاج و واج که این همه کاغذ بازی برای این بود که برود کلانتری ؟

باور بفرمایید از همان گزارش ١١٠ هم میشد بررسی کرد و نیازی به این همه ترافیک و رفت و آمد و ...  نبود .

ولی انصافا برخورد با ارباب رجوع بسیار بهتر از قبل شده است .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢
comment نظرات ()