از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

حرف های احمدی نژادی

از ورزشگاه تختی انزلی برمیگشتم ، شب شده بود ،  ملوان باخته بود به نفت آبادان آنهم با گل دقیقه 94 ، اعصابم خراب بود ، شلوغ بود و ماشین کم ، بناچار 3 نفر از جوانان طرفداران را سوار کردم و آنها هم تا نشستند شروع کردند به جر و بحث و یکی گفت ما باید 9 تا گل میزدیم و اون یکی گفت چرا " احمدی نژادی " حرف میزنی ما جونمون در اومد نتونستیم 2 تا بزنیم تا مساوی کنیم و از حرفش همه خندیدیم

واقعیت این است نوع حرف زدن آقای رئیس جمهور برای خودش سبکی شده است ولی خارج از چهار سر فصل نیست  اول دعا میخواند و تئوری پردازی میکند ناگهان می شود یک ناسیونالیست و اومانیست و همان لحظه منتظر ظهور هم هست یعنی به ناگهان اسلام بدهکار ایران می شود ،برای رهبران دنیا نامه می نویسد و آنها را به توحید دعوت می کند و ... ،

  دوم حرف های میزند که اگر مردم گوش کنند بدبخت میشوند و ایران میشود هند و پاکستان مثل اصرار به نیاز کشور به افزایش جمعیت که معلوم نیست کدام مشاور و کارشناسی این طرح را به ایشان قبولانده است

بخش سوم آرزوهای ایشان است مثلا بدست گرفتن مدیریت جهان و یا  دادن 1000 متر مربع زمین به هر خانوار که واقعا محشر است فکرش را بکنید فقط به تهرانیها ، ما شهرستانیها که هیچ ، بخواهند به هر خانوار 1000 متر مربع زمیبن بدهند مسلما به بعضی ها در کویر لوت هم نمی رسد یا 3 برابر شدن یارانه ها که همین الان از 40 جا میگویند همین مبلغ فعلی هم از منابع خلاف قانون تامین اعتبار می شود یا اینکه کاشت سیب زمینی را تعطیل کنیم چون آب زیاد مصرف میشود و بجایش آب را بسته بندی کنیم بفروشیم ،یا میخواهد در یک سال با این وضع اقتصادی و سرمایه گذاری 2.5 میلیون شغل ایجاد کند ،از دریافت غرامت جنگ های جهانی اول و دوم تا اصلاح نظام بانکی و ... که جای حرف نمانده است

چهارمین سر فصل آدم را بفکر فرو میبرد که واقعا ؟ از تولید انرژی هسته ای در آشپزخانه توسط دختر دانش آموز گرفته تا شناختنش توسط یک دختر بچه اسپانیایی زبان در نیویورک و هزار تا حرف دیگر ، چند روز پیش داشت برای اردبیلی ها سخنرانی میکرد که دولت من پاک ترین دولت تاریخ ایران است ، اینکه هست یا نیست نمی دانم ولی بالاخره رئیس جمهور است اطلاعاتش بیشتر از ما مردم عادی است این دولت که از معاونش تا مدیران دیگر هر کس به چیزی متهم است و جالب اینکه  دوست گرمابه و گلستان رئیس جمهور، آقای الهام میگفت شنیده است که در همین مملکت عزیز خودمان یک مدیر دولتی به کسی گفته 250 میلیون بده تا تو را رئیس فلان جا بکنم یعنی عین زمان قاجار که پست و لقب میفروختند و ایشان علیرغم همه این حرفها خود را پاک ترین میداند ما باید شک کنیم به دولت های قبلی از مرحوم بازرگان تا بعدی که آخر عمری ضد انقلاب شده تا دولت های آقایان هاشمی و خاتمی ، مسلما باید خیلی اتهامات بیشتر از این دولت داشته باشند که ایشان دولت خود را پاک ترین میدانند وگرنه نمی آید روز روشن در برابر هزاران نفر داد بزند که من پاکترینم و هیچکس جرات نفس کشیدن هم نداشته باشد

یک جای کار گیر دارد که یا عقل ما به آنجا نمی رسد یا اینکه تماما سر کاریم و متوجه بازی نشده ایم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٦
comment نظرات ()

اختلاس در بانک صادرات

خیلی جالب است سه هزار میلیارد تومان یعنی باید بنویسیم 3 و شروع کنیم به صفر گذاشتند جلوی آن ، نه یکی دو تا بلکه 12 تا صفر و اگر میخواهید به واحد ریال باشد یک صفر دیگر بگذارید میشود 13 تا صفر که نحس هم هست و روسای بانک و .... افتخار میکنند که ما این دزد و کلاهبردار را گرفتیم ، صف باستید و به ما تبریک بگوئید که ما گرفتیم ، این دیگر از اون حرفهاست

کسی هم نیست که بپرسد چرا سیستم نظارتی اینقدر ولنگ و واز هست که از سال 86 تا 89 دزدیدند و شما ندیدید ؟ از کجا معلوم که فقط همین است ؟

این همه ناظر و بازرس و حسابرس و .... پس کجا بودند ؟ اگر میخواهید سیستم گرفتن وام را درست متوجه بشوید برای امتحان هم که شده یک درخواست برای یک وام 3 میلیون تومانی به بانک بدهید نه 3000 میلیارد فقط 3 میلیون ، آنچنان دار وندار آدم را بررسی می کنند و برو و بیا راه می اندازند که آدم پشیمان می شود بعد میخواهند ما مردم باور کنیم این دزدان و اختلاس کنندگان و کلاه برداران محترم به همین راحتی اینقدر پول مردم را خوردند و تقصیر چند تا شعبه بانکی بوده است ؟

واقعیت یک چیز است نظام قضائی کشور طوری شده است که عده ای از محاکمه و مجازات نمی ترسند و این احتمال را برای خودشان میگذارند که "راهی " خواهند یافت، آیا می بینید در چین با اختلاس کنندگان چه رفتاری می کنند ؟

بطوریکه میدانید که سرمایه بانک صادرات با این همه شعبه و بگیر و ببند 2000 میلیارد تومان است و حضرات دزدان 50 درصد بیش از تمام سرمایه بانک صادرات را دزدیدند

اینکه پس چرا بانک صادرات اعلام ورشکستگی نکرد را هیچ سیاستمدار و اقتصاددانی نمی تواند جواب بدهد مگر اینکه بگوید مال خودمان است اختیارش را داریم ، اصلا به شما چه ؟ تشویش اذهان میکنید ؟

جالبتر اینکه رئیس بانک مرکزی میگوید گفته بودیم به این آقا وام ندهید ، انگار مردم عادی باید دستورش را اجرا میکردند و همچنین میگوید این دزدی در برابر دزدی بعضیها که زیاد مهم نیست

اینکه این مملکت مورد توجه خاص امام عصر است ، جای شک ندارد

خدا رحمت کند مرحوم آسید جلال فاطمی لشت نشائی را که آخر منبرش همیشه دعا می کرد خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند ، آمین

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۱
comment نظرات ()

دریاچه ارومیه

کسانی که دریاچه ارومیه ( یا بقول خدا بیامرز معلم جغرافی ما "اورمیه " ) را دیده اند میدانند که این دریاچه مال خود خود ماست و نه مرز مشترک با کشوری دارد تا مثل دریای خزر خودمان بر سر مالکیتش دعوا کنیم نه اصولا کسی ادعای دیگری دارد ، مال خودمان است و اختیارش را داریم اما همین اختیار داشتن ما کار دست دریاچه داد و دارد خشک میشود و نمایندگان دانای مجلس هم به دوفوریت لایحه ای که قرار بود یک مقدار آب از جاهای دیگر بریزند تا دیرتر خشک شوند رای ندادند و گفتند کار به این راحتی که فکر می کنید نیست و باید کارشناسی کنیم ، نیست که بقیه طرح ها خیلی کارشناسی شده است .

دریاچه ارومیه دومین دریاچه شور دنیاست و از هفت رودخانه تغذیه می شود ، بعد از مرداب انزلی که برای تخریبش دارنداز هر کاری میکنند ، بزرگترین زیستگاه های حیوانات اعم از پستانداران ، پرندگان ، خزنده ، دوزیستان و ماهی ها می باشد

شوری آب دریاچه خاصیت درمانی هم دارد مثل درمان روماتیسم و آرتروز و ...

این دریاچه دارای جزایر متعددی هم هست و چند تا کشتی و قایق هم داشت که برای گردش در دریاچه ارزنده بود

از آنجا که در زبان اوستایی هم به نام دریاچه چئچست نام برده شده و در ادبیات این مملکت شاهد داستان سرائیهای در اطراف آن  بوده طبعا میتوان این دریاچه را هم سن ایران دانست

در زمان رضاشاه بعلت مسافرت شاه به آنجا نامش را رضائیه گذاشته بودند که بعد از انقلاب فورا برگشت به نام اصلیش

با تغییرات جوی و گرم شدن هوا و سوراخ کردن لایه اوزون توسط کشورهای صنعتی ، آب دریاچه از 30 سال گذشته شروع به کم شدن کرد و احداث سد و هدایت مقدارآبی که باید به دریاچه سرازیر میشد به جاهای دیگر  و برداشت بیش از حد متعارف آب های زیر زمینی  و ... کار را به جایی رساند که همه را نگران مرگ دریاچه کرد

خدا میداند بعد از خشک شدن دریاچه چند میلیون مردم گرفتار باران نمک و هزار مصیبت دیگر خواهند شد

پس بخود بیائیم و با مشورت گرفتن از کارشناسان خبره و شاید کمک از کشورهای دیگر ، نسبت به حل مشکل اقدام کنیم و فکرهای مالیخولیایی را از خود دور کنیم چون دریاچه خودمان است و بسیار با ارزش و از مشکلاتی است که همه از هر نحله فکری نگران آن هستند

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۳
comment نظرات ()

داستان یک سرنوشت

مثل همیشه کنار دریا و بقول تهرونیها ساحل شلوغ بود و از ضجه و داد فریاد یک خانواده به ظاهر مسافر و غریبه معلوم شد دخترشان رفته توی دریا و برنگشته ، برای ما بچه های اطراف همه چیز عادی بود ، آخرش یکی غرق شده بود دیگه بیشتر که نبود این هم مثل بقیه

چهار نفر بودیم و هر سه نفر تازه امتحانات سال چهارم دبیرستان را داده بودیم و اطمینان داشتیم که نتایج را اعلام کنند ما دیپلمه ایم و آن زمان دیپلم برای خودش ارج و قربی داشت و واقعیت اینکه از شر مدرسه و درس راحت شده بودیم و احساس آزادی میکردیم

موتور رو روشن کردیم و 500 متری از شلوغی فاصله گرفتیم و به عادت هر روز رفتیم توی آب ، لعنتی سرد بود

قاسم ، درس خوان ترین و به علت یتیم بودن از نظر مالی ضعیف ترین ما بود و همیشه می گفت حالا در این اوضاع اگر دانشگاه قبول شوم با کدام پول برم ؟

نه اینکه وضع ما خوب بود ولی حداقل پدرمان زنده بود و دلمان قرص که اگر دانشگاهی قبول شویم گذشته از اینکه کلی منت سر خانواده میگذاریم خرج و هزینه ما را خواهند داد که البته بجز قاسم هیچکدام عرضه دانشگاه رفتن نداشتیم

هیچکس نمی داند در سرنوشت او چی نوشتند و اگر میدانست یا دیگر کار نمی کرد یا دق میکرد و میمرد بنابراین همان بهتر که نمی دانیم اصلا دیگر نه طلاق وجود داشت نه تصادف نه ...

شروع کردیم به شنا کردن و برای اینکه سردی آب را احساس نکنیم تندتر شنا میکردیم و بیشتر با ساحل فاصله میگرفتیم

طبق عادت 2 ساعت شنا میکردیم و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که قاسم شروع کرد به داد و فریاد ، بشدت ترسیده بود میگفت چیزی به پایش خورده و ما هم داشتیم به او اطمینان می دادیم که خیالاتی شده و این دریای خزر بجز آدمها موجود خطرناکی ندارد

ولی ناگهان دستی از زیر آب بیرون آمد و قاسم پرید دست را گرفت و کشید و دختری بیهوش ماند روی آب ، تازه یادمان آمد که داشتند دنبال یک دختر غرق شده می گشتند

با هر بدبختی بود شروع کردیم به کشیدنش که قایق نجات رسید و همه ما را برد ساحل و شروع کردند به عملیات نجات ، هر چند ما فکر میکردیم که مرده است ولی آنها اصرار داشتند با عملیات احیاء را انجام بدهند ، سر و تهش کردن به شکمش فشار آوردند کلی آب از دهنش خرج کردند و دستگاه شوک و تنفس مصنوعی و هر کاری که بلد بودند رو انجام دادند و ناگهان دخترت تکانی به خودش داد ، یعنی زنده ام

خانواده اش رسیدند ، مادر غش کرد و پدر که بعد فهمیدیم آقای مهندس هستند گریه میکرد و توی سرش میزد و دخترش را بغل کرد انداخت توی ماشینش و چنان گازی داد که هر چه شن ساحل بود ریخت روی سر و صورت ما ، این هم جایزه ما بود و شما را بخیر و ما را به سلامت

دو هفته گذشت و ما هم کم کم داشتیم موضوع را فراموش میکردیم که یکروز پیغام آوردند همان مهندس دنبال ما میگرده ، رفتیم و دیدیم در یک پلاژی فاتحانه نشسته و ما را به نشستن امر فرمودند و دستور دادند تعریف کنیم ماجرا چطوری بود ؟

خدایی حرف زدن قاسم از همه ما بهتر بود ، انشاء را هم عالی مینوشت به قاسم گفتیم تعریف کن

قاسم با یک مقدمه غرا که قسمت اینطوری بود شروع کرد و آنچنان فیلم اکشنی تعریف کرد که ما خودمان هم خبر نداشتیم و شانس آوردیم که مهندس نمی دانست وسط دریا موج وجود ندارد

مهندس سراپا گوش بود و 150 بار هم آفرین و مرحبا و باریکلا را به خورد ما داد و دخترش هم جوری به ما نگاه میکرد که انگاری پیش ما چک برگشتی دارد و آمده است مهلت بگیرد

آقای مهندس از جایش بلند شد و رفت بطرف ماشین بسیار زیبا و گرانقیمتش و ما هم برای اینکه حرفی زده باشیم به دخترک گفتیم حال شما خوبه ؟ مشکلی از اون بابت نداری ؟ انگاری هر چهار تا دکتریم ولی قاسم ناگهان به ما گفت نه اینکه چیزی از مهندس بگیریم ، فردین بازی در بیاریم تا ببینیم چی میشه

مهندس برگشت و یک دفترچه نازکی دستش بود که بعدا فهمیدیم به آن میگویند " چک " ، تا اون موقع ندیده بودیم فقط شنیده بودیم

مهندس چیزی گذاشت زیر دستش و خودکار طلائیش را در آورد و پرسید چقدر بنویسم ؟ و ما ماندیم که چی بگیم ؟ دوباره قاسم شروع کرد که به روح پدر مرحومم اگه برا چیزی آمده باشیم اینجا ، ما وظیفه انسانی خودمان را انجام دادیم و یک سخنرانی دیگر را شروع کرد ، حالا از مهندس اصرار و از ما انکارر ، در نهایت مهندس چک ئرا گذاشت کنار و به قاسم گفت امکان ندارد باید یک هدیه از من قبول کنی

قاسم سرش را انداخت پائین و مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد از مهندس پرسید شما چند در صد احتمال میدادید دخترتان زنده پیدا شود و مهندس جواب داد " زیرو " دید ما نفهمیدیم گفت هیچی ، صفر در صد و قاسم گفت دختر شما را خدا به من داده و شروع کرد زندگیش را ریز به ریز تعریف کردن

مهندس از ما تشکر کرد و قاسم را سوار ماشینش کرد و راه افتادن طرف خونه قاسم تا مادر قاسم را ببینند

ما که دیدیم از این نمد برایمان کلاهی نیست رفتیم برا شنا و وقتی غروب برگشتیم محل مستقیم رفتیم سراغ قاسم

مادر قاسم برایمان توضیح داد که آمدند از من اجازه گرفتند و قاسم را با خودشان بردند تهران و دوباره شرروع کرد به آیه الکرسی خواندن

بله ، بعدها قاسم دختر آقای مهندس را گرفت و مدیر عامل شرکت آقای مهندس شد و برای خودش شد آقای مهندس قاسم

سرنوشت چه کارها که نمی کند

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()

شورش و اغتشاشات انگلیس

معمولا همه چیز کشور انگلیس با بقیه فرق دارد حتی بعضی موقع فکر میکنم این داستان اتحادیه اروپا و پول واحد را انگلیسیها توی دامن بقیه گذاشتند و خودشان دارند از دور تماشا میکنند و حال میکنند که بقیه برای حفظ ارزش پول و ورشکست نشدن بعضی ها مثل یونان و پرتغال و ... چه مصیبتی که نمی کشند

شورش اخیر انگلیس هم جالب بود خوب تعقیب کردم که ببینم چه فرقی با شورشهای کشورهای جهان سوم دارد ؟ سرکوب که هیچ فرقی نداشت ، بطور خیلی " قانونمند " لشگر کشی کردند و زدند و گرفتند و محاکمه کردند و شورشی ها  شدند اراذل و اوباش  و بقیه هم فرقی به حالشان نکرد و دیروز زنهاشان نیمه لخت آمدند توی خیابان ، لباسهای اجق وجق پوشیدند و  رقصیدند و فستیوال اجرا کردند به چه خوشگلی ، یعنی آثار شورش را از روحیه مردم پاک کردند

ولی آنچه مشخص بود درگیری پلیس بود با شورش کنندگان ، همین ، نه از اعضای حزب مخالف را گرفتند نه روزنامه ای را بستند نه کسی را به عنوان پشت پرده و ... معرفی کردند ، تازه رهبران حزب مخالف هم در این بلبشو گیر دادند به دولت که اگر این کار میکرد بهتر بود و دولت هم کلی اشکال گرفت برای کار پلیس ، خلاصه آنقدر فیلم بازی کردند تا اصل موضوع گم شد ، و خلاصه شد به درگیری پلیس و شورشیان و طرف سومی نداشت

فرق در این است که مشکل شورش کنندگان انگلیس با مشکل  شورش کنندگان کشورهایی مثل مصر ، یمن ، تونس ، لیبی و ... هیچ تناسبی ندارد در انگلیس حداکثر مردم 4 سال صبر میکنند تا انتخابات برگزار شود و آنها به مدیران فعلی رای ندهند ، نه قصد سرنگونی ملکه را دارند نه مجلس نه  جایی دیگر را ، ولی در کشورهای انقلاب شده فعلی رهبران و مدیران تا نمیرند فرصت را به بقیه نمی دهند و خودشان را یکی یه دونه عالم میدانند و تنها راه چاره سرنگون کردنشان به هزار مصیبت است و هرگز از وقایع پیش آمده عبرت نمی گیرند

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()

گوبلز ، محمد سعید الصحاف ، موسی ابراهیم

سه نفر بعنوان مسئول تبلیغات دیکتاتورها اسمشان در تاریخ خواهد ماند

گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر که که دکترای فلسفه خوانده بود ،  برای تبلیغات یک استراتژی مشخص داشت و مخترع دروغ بزرگ بود واعتقاد داشت هر چه دروغ بزرگتر باشد باورش برای مردم راحت تر است .

او در به قدرت رسیدن هیتلر نقش داشت و تا آخر هم کنارش ماند و بنیانگذار تبلیغات حکومتی مدرن شد و ارزش رسانه ها را در جنگ فهمید  

محمد سعید الصحاف متولد 1940 در حله نزدیک کربلا ، عضو شورای فرماندهی انقلاب ، وزیر خارجه و در نهایت بلندگوی رژیم صدام ، او تا آخرین لحظه دروغ گفت حتی زمانی که نیروهای آمریکایی به بغداد رسیده بودند او در هتل الرشید در حالی که صدای انفجار ها به گوش میرسید و دود همه جا را گرفته بود کماکان می گفت دشمن تار و مار شده است

موسی ابراهیم سخنگوی تبلیغاتی رژیم قذافی اصلا در کلاس گوبلز نیست ولی دقیقا کپی سعید الصحاف است هر حرفی میزند مگر حرف راست و واقعیت ، همین الان هم اگر از او سوال کنند اعتراف نمی کند طرابلس سقوط کرده است و می گوید همه جا امن و امان است و همه کشته و مرده قذافی

یک مورد جالب هم هست صحاف استاد زبان انگلیسی بود و الان هم در ابوظبی انگلیسی تدریس میکند و از طرفی موسی ابراهیم هم 15 سال مقیم انگلیس بود ، میخواهم بگویم آدمهای غافل از دنیا نبودند بلکه بهتر از همه از جریانات خبر داشتند 

اما واقعیت چیز دیگریست ، مشکل اینجاست که ما فقط تبلیغاتچی های آنها را دیدیم و فکر میکنیم فقط همین ها این طوری فکر میکنند و حرف می زنند ولی باید بدانیم همه طرفداران دیکتاتورها ناچارند دروغ بگویند و واقعیت را نبینند چون اگر آدم واقع بینی بودند هرگز طرفدار دیکتاتور نمی شدند

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
comment نظرات ()

مولانا - فتنه یا چشم سیه یا آفت دلهاست این

فتنه یا چشم سیه یا آفت دلهاست این
                                         یا نگاه مست تو یا نرگس شهلاست این

خرمن گل حسن دلبر یا فروغ آفتاب
                                        سرو موزون یا صنوبر یا قد و بالاست این

یاس یا طلق است یا تن یا قمر یا سیم ناب
                                        آب کوثر یا گهر یا محشر کبراست این

صبح روشن یا بیاض گردن است این یا بلور
                                       یا که نور طور سنا یا ید بیضاست این

دانه خال است یا بر مجمر آتش سپند
                                     دام زلف پرشکن یا طرّه عذراست این

هم سبو هم باده هم خم هم قدح هم جام جم
                                   یا شراب لعل او یا نشأه صهباست این

تنگ شکر یا دهان اوست یا آب حیات
                                  درّ دندان یا صدف یا لؤلؤ لالاست این

ماه نو تابید یا تیغ دو ابرو در هلال
                                خیل مژگان یا سیه مستی که بی پرواست این

سینه از چاک گریبان است روشن یا سحر
                                آن میان یا معنی پیچیده در رویاست این

هر شب از سوز جگر چون نافه خون بندم بدل
                              چشم تر یا بسترسیلاب یا دریاست این

روح مولاناست در سحر بیان زآنجا که گفت
                              کوه قاف نادر است و نادر عنقاست این

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳
comment نظرات ()