از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

یاد رفتگان

 حسن یوسف روزی که از دنیا رفت مردم یادشان آمد که حسن هم جزئی از همه مردم بود  و با ما بود و عمری خدمتگذار بی منت مردم بود

بازار تعطیل شد و همه بدون استثنا از شهردار و بخشدار تا همه بازاریها ، باور کنید همه آمده بودند ، بقول مسعود ما تا حالا نمی دانستم حسن یوسف این همه طرفدار داشت

حتی پیرمردها هم می گفتند که از روزی که راه مسجد را یاد گرفتند همین حسن یوسف کفشدار مسجد بود ، ما که سنی نداریم این 40 سال که حسن همین شکلی بود  ،خیلی مسن تر از ما هم از آغاز به کارش چیزی بیاد نداشتند چون چند بار هیئت امنا مسجد مرده بودند و کسان جدید جایشان آمده بودند  بنابراین اگر امنا 60 سال پیش زنده بودند شاید میتوانستند به یاد بیاورند که حسن یوسف از کجا آمده است

حسن یوسف تمام عمرش را در کفشداری مسجد گذراند  ، همانجا خوابید همانجا بیدار شد وفقط مردمی را دید که طلبکارانه و بدون توجه کفششان را میدادند و یک شماره می گرفتند

حسن یوسف نه زن داشت نه برادری نه خواهری ، انگار از کره دیگری آمده بود

حتی وفتی خواستند ولخرجی کنند و برایش یک مجلس ترحیم برگزار کنند هر چه گشتند یک عکس از حسن یوسف پیدا نکردند ، نه شناسنامه ای نه کارت شناسائی نه یک عکس ، اصلا از کجا معلوم که اسم واقعی اش حسن یوسف باشد ؟ اصلا چقدر مهم بود که اسم واقعیش را می دانستیم ؟ نه پولی ، نه مالی ، نه مقامی ، حالا چرا دنبال جنازه اش راه افتاده بودیم ؟  

آخ ، اگر این همه مردم که برای دفن کردنش آمده بودند در زمان زنده بودنش سراغی از او میگرفتند یا یک عکس یادگاری با او یا از او میگرفتند چی میشد ؟

تمام اسباب و اثاثیه اش یک قوری بود و یک چراغ قدیمی 3 فتیله ای یک قاشق و دو پتو و یک متکا

هیچکس نفهمید حسن کی بود ؟ از کجا آمده بود ؟ چطور سر از مسجد در آورده بود ؟  اصلا چند سال از خدا عمر گرفت ؟ چرا هرگز مریض نشد ؟ این همه سال چرا نه خانه ای نه زنی  ؟

حسن یوسف از بین ما رفت و ما تازه متوجه شدیم که او هم بود ولی همه شهر کور بودند و برای بیش از نیم قرن این مرد بی آزار را ندیدند 

راستی چرا بعضی از مردم هرگز دیده نمی شوند ؟

 

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱
comment نظرات ()

حزین لاهیجی

 حزين لاهيجي ، از نوادگان شيخ زاهد گيلاني و از شاگردان امير سيد حسين طالقاني ، از شعرای بزرگ ایران  در 26 ديماه 1070 شمسي از پدر و مادري لاهيجاني در اصفهان به دنيا آمد

خانواده حزين اهل دانش بودند و حزين گل سرسبد خانواده شد

شايد پس از ناصر خسرو او در بين شاعران بيشترين مسافرت ها را رفت . او براي ديدار بستگانش به گيلان مسافرت كرد و يك سال در محضر علما گيلان بود

در 27 سالگي پدر و مادرش را از دست داد و به شيراز كوچ كرد و بعد از چند سال دوباره به اصفهان برگشت

در سال 1101 شمسي و در زمان هجوم مردم به جان آمده از نابساماني دربار شاه سلطان حسين صفوي به اصفهان و محاصره شهر در اصفهان بود و تجربه وحشتناك سحتي و قحطي را گذراند و اين در حالي بود كه تمام بستگان همراهش در اثر بيماري و قحطي در جريان محاصره مردند

در سال 1111 از ظلم نادر شاه افشار گريخت و از راه بندر عباس خود را به حجاز رساند و به حج مشرف شد و در بازگشت به فارس آمد وبا مشاهده هرج و مرج دوباره راهي سفر شد وبه هند رفت و در اين زمان 43 ساله بود

در هند او نزد حكام هند مورد احترام بود ولي سختي دوران از او مردي پرخاشگر ساخته بود بطوريكه رابطه چنداني با كسي نداشت و هزگز باب مراوده اي با حاكمان نگشود

از او پنج اثر مانده است كه شامل تذكره الشعرا ، ديوان اشعار ، صفير دل ، حديقه ثاني و تذكارات العاشقين  و او از شاعران سبك هنديست  و او علاوه بر اشعار در حكمت و فلسفه و تفسير هم تبحر داشت و محققي براي ساير علوم بود

او 19 سال در بنارس هند زيست و در سن 78 سالگي در آنجا در گذشت و قبرش ، زيارتگاهي براي علاقه مندانش مي باشد

از معروف ترين اشعار حزين ، شعر " اي واي بر اسيري كز ياد رفته مي باشد " است

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد                       در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي كه تنها با باغ او چو لاله                در خون نشسته باشد چون ياد رفته باشد

آواز تيشه امشب از بيستون نيامد                    گويا كه خواب شيرين فرهاد رفته باشد 

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا                صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را                      وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري كز گرد نام زلفت                 با صد اميدواري نا شاد رفته باشد

شادم كه ازرقيبان دامن كشان  گذشتي             گر مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا      مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱
comment نظرات ()

شاطر صالح

شاطر به پیک پیاده می گفتند و شاطران را از سنین 14 یا 15 سالگی برای پیاده رفتن های طولانی در بیابان های بی آب و علف آموزش میدادند

شرط اولیه شاطر شدن دو چیز بود " نفس داشتن " به معنای مقاوم بودن و "تحمل خستگی" و تحمل خستگی اهمیت بیشتری داشت چون شاطران باید روز و شب راهپیمائی میکردند ، اینها انسان هایی مورد اطمینان حاکمان بودند و بسیار امانتدار

شاطران روزها با سرعت زیاد راه میرفتند و شبها قدم را آهسته میکردند و در همان حال راه رفتن می خوابیدند و این نشان از تمرکز بسیار زیاد داشت و اگر در هنگام خواب و راه رفتن از مسیر خارج می شدند با دیدن ستارگان راه را پیدا می کردند و این استثنا وجود داشت که اگر بیدار میشدند و هوا ابری بود و ستارگان دیده نمی شدند همان جا تا صبح می خوابیدند

یکی از شاطران معروف که اسمش در تاریخ آمده است نامش " شاطر صالح " است که پیک قطب الدین پسر خوارزمشاه ، که حاکم خوارزم و خراسان بود و برادرش " جلال الدین " حاکم آذربایجان

جناب قطب الدین نامه ای به برادرش جلال الدین نوشت و یک الماس گرانبها هم داخل نامه گذاشت و به شاطر صالح داد تا در مراغه به برادرش برساند

شاطر صالح نزدیک ری بیمار شد ولی مقاومت کرد و خود را به زنجان رساند و در زنجان فهمید که خواهد مرد و از طرفی شنید که مغول ها علاوه بعداز کشتن جلال الدین ( در یافت کننده نامه ) در سال 628 قمری یا 1230 میلادی ، به زنجان هم نزدیک شده اند و کار را تمام شده دید و ادامه کار بی فایده 

او نامه را از بین برد وبه کاروانسرایی رفت و با توجه به اطمینانش از مردن به کاروانسرادار وصیت کرد که بعد از مرگش از پولی که زیر بستر گذاشته است هزینه کفن و دفنش را بپردازد و برای اینکه بعدها قبرش را پیدا کنند روی قبرش سنگ بگذارد تا برایش فاتحه بخوانند و برای اینکه مزاحم کاروانسرادار نشود خود چانه و چشمش را با دستمال خواهد بست که این رسم مسلمانان است تا چشم و دهان مرده باز نباشد و از طرفی بعد از مرگ دهان مرده باز نمی شود و کسی هم به موضوع شک نخواهد کرد و صبح فردا کاروانسرادار شاطر را مرده یافت و دقیقا وصیت شاطر صالح را اجرا کرد

چند سال بعد فرستنده نامه که جان سالم بدر برده بود به زنجان آمد و هرگز شک نداشت که شاطر صالح به او خیانت کرده باشد و الماس را فروخته باشد و شروع به تحقیق کرد و در نهایت کاروانسردار را پیدا کرد و داستان را شنید و فهمید که الماس گرانبها باید در قبر شاطر صالح باشد و هدف از وصیت شاطر برای این که خودش دهان و چانه اش راببندد و سنگ روی قبرش بگذارند این بود تا قبرش را پیدا کنند و امانت را بردارند

پس از 6 سال بدستور او قبر شاطر را شکافتند والماس را در دهانش پیدا کردند

خلاصه شده از کتاب خواجه تاجدارصفحات 330 تا 333

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٦
comment نظرات ()

شاهنامه طهماسبی

یک صفحه ، بله فقط یک صفحه از شاهنامه طهماسبی به مبلغ 12 میلیون دلار در حراج لندن فروخته شد

این شاهنامه نفیس‌ترین شاهنامه عصر صفوی با ‌٢۵٨ مجلس نقاشی از افسانه‌ها، اساطیر و داستان‌های شاهنامه است تاریخ آغاز تحریر شاهنامه‌ی طهماسبی دوره‌ی سلطنت شاه اسماعیل صفوی است ، حدود سال ٩٢٨ هـ.ق - یعنی دو سال قبل از فوت شاه اسماعیل صفوی (٩٣٠ هـ.ق) . پس از شاه اسماعیل، پسر 11 ساله اش طهماسب اول ، کار را دنبال کرد و تکمیل کتاب حدود 20 سال طول کشید .

شاهنامه طهماسبی که بنام شاه طهماسب نام گذاری شد ،  به مدت 40 سال در دربار صفوی ماند. در سال ٩٨٣ هـ.ق سلطان سلیم دوم در عثمانی به قدرت رسید و شاه طهماسب یک هیئت 400 نفره را برای تبریک فرستاد و برای نشان دادن حسن نیت به کشوری که فقط چند سال قبل در جنگ چالدران ایرانیها را قتل عام کرده بودند و پدرش را شکست داده بودند هدایا یی شامل قرآن‌های تذهیب شده، دیوان‌های مُصوَّر، قالی، جواهرات و پارچه‌ی زربفت و شاهنامه‌ی نفیس به همراه سایر هدایا به دربار عثمانی اهدا شد ( اصولا سابقه دیرینه ای در دادن هدایا به خارجی ها داریم ، موضوع امروزی نیست )

و ترک ها هم هرگز نفهمیدند این هدایا چه ارزشی دارند و به مفت فروختند .

در سال ۱۲۸۲ خورشیدی در نمایشگاه آثار هنر اسلامی در پاریس به نمایش گذاشته می‌شود. صاحب آن در این زمان « بارون دو روچیلد» بود. سال ‌١٩۵٩ میلادی آرتور هوتن، بازمانده‌ی کارخانه‌های بلورسازی کورنینگ آن‌ را از نوه بارون روچیلد خریده و بعدها با قیچی به جان آن افتاد و آن را صفحه صفحه کرد

صاحب جدید ، در سال ‌١٩٧٠ برای رهایی از بدهی مالیاتی، ‌٧٨ صفحه از این شاهنامه را به موزه‌ی متروپولیتن هدیه می‌کند. اواسط دهه ‌١٩٧٠، نامه‌ای به دولت ایران می‌نویسد و پیشنهاد می‌کند باقی نسخه را به قیمت ‌٢٠ میلیون دلار به ایران بفروشد اما دولت ایران به هر دلیل موفق به خرید آن نمی شود و بعضی ها هم گفتند که اعلیحضرت همایونی فرمودند " گران است " و احتمالا در سال 1970 دولت از این پولها نداشت و مثلا اگر در سال 1355 بود شرایط فرق میکرد و احتمالا حضرات 200 میلیون می دادند .

پس از آن هفت مجلس از نقاشی‌های شاهنامه در حراج کریستی لندن به قیمت ‌٣/١ میلیون دلار حراج می‌شوند. چند سال بعد، ‌۴١ نقاشی در گالری اگینو در لندن فروخته می‌شوند و از آن میان تنها یک نسخه برای موزه‌ی تازه‌ تاسیس رضا عباسی خریداری می‌شود.
هوتن ، برگ‌های باقی مانده از شاهنامه طهماسبی را به‌طور امانی به بانک لویدز لندن می‌سپارد و از حراج کریستی می‌خواهد آن‌ها را هم حراج کند. کریستی هم در طی دو سال ‌١۴ برگ از اوراق شاهنامه را می‌فروشد. همزمان با مرگ هوتن، از ‌٢۵٨ مجلس نقاشی های نسخه، ‌١١٨ مجلس باقی‌مانده است.

در سال ‌١٣٧٢ دولت ایران با پیشنهاد فرزند هوتن که بنا به وصیت پدر مامور فروش شاهنامه شاه طهماسبی شده است، موافقت می‌کند و برای بازپس‌گیری این شاهنامه یکی از تابلوهایی را که در ایران  امروز قابل نمایش نبوده، با ‌١١٨ برگ از شاهنامه طهماسبی معاوضه می‌کند بنابراین تابلوی زن شماره سه دکونینگ نقاش احساسی به‌خانواده هوتن داده می شود و ‌١١٨ برگ باقی‌مانده از شاهنامه‌ی طهماسبی، به ایران بازمی‌گردد بدین ترتیب ما از دست آن تابلوی منکراتی راحت شدیم و 118 صفحه را صاحب شدیم ، خدا را چه دیدید شاید روزی همه 258 صفحه را در ایران داشته باشیم و ضمن که از مرحوم دکونینگ باید تشکر کنیم که مست می کرد و از این تابلوهای غیر قابل دیدن برای ما می کشید چون اگر نمی کشید همین 118 صفحه اینجا نبود ، راستی چند میلیارد دلار آثار تاریخی ایرانیها دست آنهاست ؟ آیا اگر آن نقاشی لختی اینجا نبود حالا این 118 صفحه ایران بود ؟آیا تابلوی غیر قابل دیدن دیگری نیست ؟ شاید با معاوضه آنها یک چیزایی رو پس گرفتیم .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

بازنشستگی رهبران

 

مطمئنا یکی از دلایل وقوع شورش ها و انقلا بات ، چسبیدن رهبران و حاکمان برای زمانی طولانی و داشتن مدیریتی بدون هر گونه نظارت به بهانه های مختلف می باشد و بزرگترین دلیل هم بی مانند بودن آنها به نظر خودشان و طرفدارانشان می باشد بطوریکه که انگار در آن مملکت فقط و فقط آن حضرت توان اداره مملکت را دارد و بقیه مردم تا زمان مرگش باید منتظر باشند تا شاید کس دیگری شانس حکومت پیدا کند

طولانی شدن دوران حکومت و عدم نیاز به پاسخگویی در مورد عملکرد و عدم هر گونه  نظارت باعث می شود اعضای خانواده ، بستگان دور و نزدیک و آشنایان در تمام رده های حکومتی اعم از امنیتی ، اقتصادی و سیاسی نفوذ کنند و رهبران هم برای حفظ حکومت به آنها اطمینان کنند و اگر خود هم بر فرض آدم سالمی بود و باور داشت که دارد به مملکتش خدمت می کند ، نمی تواند جلوی فساد آنها را بگیرد و این از اصلی ترین عوامل بدنامی رهبران و بدبینی مردم به آنهاست   

و شاید اگر برای این رهبران زمانی برای بازنشستگی بود و باشد ، چنین سرنوشت شومی منتظرشان نبود و نباشد

برای نمونه زمان حکومت 6 نفر را ببینید

حسنی مبارک ( مصر ) متولد 1928، در سال 1981 به قدرت رسید و در 11 فوریه 2011 برکنار شد یعنی 30 سال بطور تام الاختیار حکومت کرد

زین العابدین بن علی ( تونس ) متولد 1936ودر سال 1987 به قدرت رسید و در ژانویه 2011  برکنار شد یعنی 24 سال رئیس جمهور بود و هر طور خواست حکومت کرد  

معمر قذافی ( لیبی ) متولد 1942 و در سال 1969به قدرت رسید و در حال سقوط است یعنی 42 سال هر طور عقل ناقصش رسید حکومت کرد و حالا هم کلی خودش را طلب کار میداند

محمد رضا پهلوی متولد سال 1298 و در سال 1320 پادشاه شد و در سال 1357 برکنار شد یعنی 37 سال پادشاه بود که انتهای عملکردش بر باد دادن سلسله پادشاهی ایران بود  

محمد ظاهر شاه ( افغانستان ) متولد 1914 و در سال 1933 پادشاه شد و در سال 1973 برکنار شد یعنی 40 سال پادشاه بود

صدام حسین ( عراق )متولد 1937و در سال 1979 به قدرت رسید و در سال 2003 برکنار شد، اگر چه او قبل از رئیس جمهور شدن هم همه کاره بود ولی در نهایت دیوانگی 24 سال حاکم مطلق بود

آیا امکان ندارد رهبرانی که قدرت اجرایی دارند ( نه پادشاه یا امپراتور مدل انگلیس و ژاپن ) برای خودشان سن بازنشستگی تعیین کنند و موجب پیشرفت کشور و عدم زحمت مردم شوند ؟

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

بهترین ها

انسان فطرتا به دنبال کمال است و اگر نام کمال را " بهترین ها " بگذاریم قابل فهم تر خواهد بود

انسان همیشه می خواست بهترین ها را داشته باشد ، بهترین شرایط روحی و جسمی ، بهترین خانواده ، بهترین دوستان ، بستگان ، همسایگان ، همکاران ، طولانی ترین عمرممکن و.... را برای خود می خواهد

حتی میخواهد بیشترین پول ، بالاترین مقام و باهوش ترین باشد

اگر بهترین را " خدا " بدانیم پس می توانیم نتیجه بگیریم انسان از این خواستن ها ، به دنبال رسیدن به خداست

ولی هرگز انسان هرگز به همه بهترین ها نرسید چون بسیاری از حوادث پیش روی زندگی او برایش ناشناخته و غیر قابل پیش بینی است

او اختیاری ندارد از چه پدر و مادری و در کجا به دنیا بیاید و او اختیاری ندارد چه زمانی بدنیا بیاید و چه زمانی بمیرد

انسان در نهایت ناتوانی و بی اختیاری بدنیا می آید و بدون اختیار میمیرد مگر اینکه اعدامی باشد یا انتحاری

راستی انسان با این ناتوانی که آمدن و رفتنش در اختیارش نیست چطور می تواند صاحب بهترین ها باشد ؟

شاید کوتاه ترین راه برای پیمودن این مسیر داشتن " شانس " باشد ، فکر کنیم اگر بچه ای که امروز در جنوب سودان بدنیا آمده است همین بچه در دانمارک بدنیا می آمد ، می توان مقایسه کرد از زمانی که پدر و مادرش تصمیم به بچه دار شدن می گرفتند تا مراقبت های دوران بارداری و امکانات آموزشی و پزشکی تا زایمان 

روند بزرگ شدن دو بچه جنوب سودانی و دانمارکی را بصورت مقایسه ای ببینیم خواهیم دید که از روز اول با هم فرق داشتند ، حالا اگر بهترین ها را برای دو بچه در سنین مختلف مقایسه کنیم هیچ چیزی شبیه هم نیست و اصولا بچه جنوب سودانی گرفتار جنگ و نامنی است و مشکل او نداشتن لباس و غذا و مراقبت های پزشکی است برای او" بهترین ها " داشتن غذا و لباس و امنیت و مراقبتهای بهداشتیست و بچه دانمارکی اصلا مشکلات او را درک نمی کند ، پس به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند و دو راه جداگانه و دو سرنوشت جداگانه خواهند داشت

اگر بقیه شرایط را در نظر بگیریم تفاوت ها از حالت جنین بودن تا شرایط مرگ بین انسان های کشور ها و جوامع باعث میشود انسان مفهوم بهترین ها را برای خودش عوض کند و در شرایطی به حداقل ها راضی شود و آن را بهترین بداند

بطور معمول وقتی انسان چیزی را ازدست بدهد ، آن را بهترین تصور خواهد کرد مثلا کسی که کلیه اش را یا چشمش را از دست بدهد ، داشتن آنها را بهترین میداند و کسی که این مشکلات را نداشته باشد اصلا فکرش را هم نمی کند

مفهوم " بهترین ها " برای شرایط داشتن و نداشتن است چون انسان معمولا تا چیزی را از دست ندهد ارزشش را نمی فهمد و وقتی چیزی را داشت یا بدست آورد قدرش را

اگر سعدی می گوید " رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند " یا حضرت امیر میگوید " دو چیز است که انسان تا از دستش ندهد قدرش را نمی فهمد ، سلامتی و جوانی " و نشانه های بسیار از بزرگان همه نشان می دهد که بهترین ها برای انسان های مختلف و شرایط متفاوت ، متفاوت است

ولی زیبا ترین جمله برای زندگی را باز هم از حضرت امیر می نویسم که " نه مرگ آنقدر ترسناک است ، نه زندگی آنقدر شیرین ، که انسان در این مسیر شرفش را بفروشد "

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸
comment نظرات ()

جملات کوتاه

این نوشته ها توسط سرکار خانم مریم عزیز و همیشه دوشت داشتنی من برایم ایمیل شده بود که دیدم جالب است و خواندنی
 
   از زشت رویی پرسیدند :
   روز تقسیم جمال کجا بودی
گفت : در صف کمال
.
 اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود
جستجو کن
*
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است
 
*
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست 
*
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن
و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن
*
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که
به هر سازی نر قصید
                                                 *
 مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به
 برداشتن سنگ ریزه ها کرد
 
 *
  شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار
                                          *
 وقتی تنها شدی بدون که ،خدا همه رو بیرون کرده ، تا
خودت باشی و خودش
                                          *
یادت باشه که :
  در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار
بود می خندی
                                          *
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم
است
                                          *
  کشتن گنجشک ها ، کرکس ها را ادب نمی کند
*
 از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار
*
  فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد 
 
+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸
comment نظرات ()

مارتین لوتر کینگ

چهارم آوریل ، سالروز کشته شدن مارتین لوتر کینگ است .

در قرن بیستم کسانی آمدند تا سرنوشت میلیون ها انسان را در نهایت آرامش و بدون هر خشونتی تغییر دادند ، مثل مهاتما گاندی در هند و نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی و مارتین لوترکینگ در ایالات متحده

تمام هنر آنها مبارزه برای بدست آوردن حقوق مدنی ، آزادی و عدا لت بود آنهم بدور از کشتار و خشونت، بلکه مبارزه توام با آرامش  و مقاومت از طریق تحریم و تداوم مبارزه و حضور با استدلال روشن بود

لوتر کینگ نه فقط به سیاهان ، بلکه به تمام جامعه آمریکا و تمام دنیا فهماند که انسان ها به صرف انسان بودن و فارغ از ملیت و زبان و رنگ و دین ، قابل احترامند و دارای حقوقی مساوی

سخنرانی رویایی و ماندنی او بنام " من رویایی دارم "  ، رویای هر انسانی است برای ابد، اگر چه انسان هرگز به همه رویاهایش نخواهد رسید ولی مهم این است که " رویایی داریم " 

فاصله زمانی تاریخی بسیار کم بین روزی که زن سیاه پوست حاضر نشد از صندلی اتوبوس بلند شود و جایش را به یک سفید پوست بدهد تا روزی که یک سیاه پوست رئیس جمهور آمریکا شد نشان از عظمت کار او داشت  

او هم مثل بسیاری از مبارزان و مصلحان بزرگ ، سر سالم به گور نبرد و ترور شد تا در آخرین درسش به همه یاد داد که مبارزه هزینه دارد حتی تا پای جان

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٥
comment نظرات ()

پیامک نوروزی

با آمدن تکنولژیهای جدید ، مدل تبریک گفتن ها هم عوض شده ، مخصوصا برای ایرانی های خوش ذوق که هنر و هزار چیز دیگر پیششان است و بس 

 این هم چند تا از پیامک ها ( اس ام اس سابق ) که برای من آمده بود و به نظرم جالب بود کافیست جلوی متن بنویسید عیدتان مبارک ، بطور خودکار تکمیل می شود  

خدایا آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم ، و آنگونه بمیران که به وجد نیاید

 کسی از نبودنم

ستاره بخت تان بالا ، سپیده صبح تان تابناک ، سایه زندگی تان کوک و سرزمین دل تان سبز

عید را بهانه کنیم تا به همه کسانی که دوست شان داریم بگوئیم نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست

گوزل اینسانلار ،گوزل گونلرده یادا دوشرلر ، بو گوزل بایرامدا سیز برکتلی گونلر آرزیلیرام بایراموز مبارک

نوروز باستانی یادواره شکوه آریایی ، یگانه یادگار جمشید بر ایرانیان پاک پندار ، راست گفتار و نیک کردار مبارک

یا مقلب ، قلب یاران شاد کن        یا مدبر، خانه ها آباد کن                                         یا محول ، احسن الحالم نما           قلبها را از بدی خالی نما

یا مقلب ، قلب من در دست توست یا محول ، حال من سرمست توست کن تو ندبیری که در لیل و نهار حال قلب من شود همچون بهار

یک نفس یاد خدا ، یک سبد عشق و صفا ، یک هزار آئینه از جنس دعا ، همه تقدیم شما

هر سال شروع قصه ایست ، قصه ات بی غصه باد

مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روزها و همه روز

لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست لحظه هایت خوش باد

نوروز ، یگانه یادگار ، صداقت جمشید ، عشق فرهاد ، عظمت کوروش و غرور پارسیان بر شما ایرانی نیک پندار و نیک کردار و نیک گفتار مبارک باد

سالی به مهربانی میترا ، به نیکی زرتشت ، به اقتدار کوروش و استمرار خورشید داشته باشید

در چنین روزی چه نیک است نیکان را به نیکی شادباش گفتن

شادی پروانه ایست که هر چه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ، باید آرام باشی تا روی شانه هایت بنشیند ، شانه هایت پر از پروانه باد

هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه خاطراتم نخواهد شست ، سعادت تان پاینده ، مهرتان پایدار

بایرامیز مبارک اولسون

تقدیر تقویم انسان های عادیست و تغییر تدبیر انسان های عالیست

در ایامی که گل ها با زبان شکفتن بر طبیعت سرود سلام سر می دهند به میمنت این رویش و حضور بهار ، صمیمانه ترین شادباش ها را به ساحت سبزتان تقدیم میکنم

باغ رویاهاتان پر شکوفه ، شکوفه های زندگی تان پر بار ، تن تان سالم و دل تان شاد

بوی گل نرگس ؟ نه ، که بوی خوش عید است شو پنجره بگشا ، که نسیم است و نوید است

باز هم بوی بهار باز هم بوی عشق و امید باز هم بوی عطر گل سرخ باز بوی بهشت

سلامم به باران و آئینه باد به دل های خوشرنگ و بی کینه باد سلامم به نوروز و فصل بهار به یاران امروز و دیرینه باد

دوستانی دارم به مانند کوه های سر به فلک کشیده ، استوار ، راسخ و بزرگ ، هم صحبتی با آنها شرف است و رفاقت با آنان ضمانت سلامت ، در کنار آنان بودن حق است و فراموشی آنان محال و یاد ایشان واجب و شما مصداق آنید

آرزویتان ، آرزوی ماست

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی                از این باد خواهی چراغ دل بر افروزی

روزگارت بر مراد ، روزهایت شاد وشاد ، آسمانت بی غبار ، سهم چشمانت پر بهار ، قلبت از غصه بدور ، بزم عشقت پر سرور ، بخت و تقدیرت قشنگ ، عمر شیرینت بلند ، سرنوشتت تابناک

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب بودن ، خوب ماندن را

هر لحظه ترا غرق صفا می خواهم             هر روز ترا کامروا می خواهم

از بهر تو و هر که تورا دارد دوست               آرامش خاطر از خدا می خواهم

با خوبی ها و بدی ها ، هر آنچه که بود ، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد ، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد و سالی دیگر گذشت ، روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٤
comment نظرات ()

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود                 پیش پائی بچراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند                    گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار                  گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید                   من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه بدر رفت و گر می اینست             دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می               تا از آنم چه بپیش آید ازینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت          حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۱
comment نظرات ()

لیبی

اینکه تا چه زمانی باید بعضی از روسای ممالک اسلامی دیکتاتور باشند و یک نفر برای سرنوشت همه مردم تصمیم بگیرد و فهم خودشان را از دنیا و آخرت ، بهترین ایده ممکن بدانند و مخالفان را آمریکایی و صهیونیست بدانند معلوم نیست ولی حالا کم کم موضوع دارد عوض میشود و عملکرد این آدمهای روانی شده است مجوزی برای اشغال کشورهای اسلامی توسط آمریکائیها و اروپائیها ، مثل افغانستان ، عراق و حالا لیبی

اینکه از سر ناچاری بگوئیم برای نفت آمده اند ، توجیه جالبی نیست چون آنها بدون جنگ هم نفت دنیا را در کنترل خود دارند

حالا مدل عوض شده است چون مردم بعضی از کشورها ( مثلا مردم بحرین مشمول حمایت نیستند ولی لیبی فرق دارد ) وقتی طاقتشان تمام شود و به خیابان بریزند ، حکومت ها با تمام قدرت آنها را سرکوب می کنند و تازه فیلم شروع می شود ، همه کار و زندگی را رها می کنند و میلیاردها دلار هزینه می کنند تا " مردم " لیبی را نجات دهند ولی عین همان شرایط لیبی در بحرین هم هست ولی مردم بحرین نجات نمی خواهند ، هیچ ، از عربستان و امارات نیرو می فرستند تا " خاندان حاکم " را نجات دهند

در افغانستان برای جنگ با شوروی از طریق پاکستان و عربستان و برای "نجات مردم افغانستان " میلیاردها دلار هزینه کردند و وقتی روسها گذاشتند رفتند گروههایی را که خودشان بوجود آورده بودند را به حال خودشان رها کردند و آنها هم شدند طالبان و القاعده و وقتی آنها از سر بیکاری یاد دین و مبارزه افتادند و فراموش کردند که از کجا آمده اند ناگهان شدند دشمن همان کسانی که آنها را بوجود آورده بودند و نهایت جریان شد تصرف افغانستان بدست غربیها

در عراق هم تا صدام با ما میجنگید کمکش کردند ولی بعد دیوانه مست را به حال خودش گذاشتند تا به کویت حمله کند و در نهایت آنقدر فیلم آمدند تا عراق را تصرف کردند

حالا نوبت لیبی ، بعد هم حتما نوبت یمن و .....

به نظرم مبارک و بن علی آدمهای عاقلی بودند که زود جریان را فهمیدند و کنار رفتند و کاش رهبر لیبی و سایر رهبران دیکتاتور دیگر کشورها حداقل در کنار رفتن از قدرت راه آنها را بروند ، قبل از اینکه " خیلی زود دیر شود "

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٠
comment نظرات ()

بحرین

میهمانی هایی روزهای نوروز معمولا جایی برای بحث در مورد وقایع جاری است از چند برابر شدن فبض گاز و برق تا وقایع لیبی و بحرین

امروز هم همین مصیبت ادامه داشت ولی در جایی بحث این بود که بحرین ما ماست و استان چهاردهم ماست و شاه بی عرضه از دستش داد و دیگری هم جواب داد شانس آوردند از دست ما در رفتند وگرنه حالا نهایتا چیزی مثل بوشهر و بندرعباس ما بودند

ولی واقعیت چیز دیگریست ، تاریخ بحرین به لحاظ منطقه حکومتی بسیار قدیمی تر از بسیاری از بعضی از کشورهای عربی است حتی همین عربستان سعودی چون عربستان تا ظهور اسلام بصورت قبیله ای و غیر متمرکز بود و دارای حکومتی واحد نبود

بحرین در زمان ساسانیا به منطقه بین بصره تا بحرین امروزی نامیده میشد که حکومت های ایران در آن منطقه حاکم بودند و ساکنان آنجا هم آریائیها بودند

طبق تاریخ طبری نخستین گروه اعراب در قبل از اسلام به علت قحطی و خشکسالی از منطقه حجاز به بحرین کوچ کردند چون بحرین سرزمینی حاصلخیز بود و هست و میهمانان تازه وارد ماندنی شدند

و عجبا که مردم بحرین در جایی که حاضر نبودند مهاجران عرب را بپذیرند ناچار به جنگ شدند و از آنها شکست خوردند و این در زمانی بود که بحرین تحت حکومت ایران بود و درنهایت میهمانان و مهاجمان عرب ساکن بحرین شدند

در قبل از اسلام هم بحرین شرایط آرامی نداشت شورش های زمان اردشیر بابکان و شاپور ذوالاکتاف که برای سرکوب شورشیان کتف شان را سوراخ کرد و طناب عبور داد و بهم بست ، نشان می دهد همیشه برای اداره آن سرزمین برای شاهان ایرانی مشکلاتی بود ولی رفتار شاپور باعث شد تا ظهور اسلام بحرین در حکومت ایران باقی بماند و اصولا در طول 400 سال دوره ساسانیان بحرین منطقه آرامی بود جنگ های طولانی و بی نتیجه خسرو پرویز با رومیان ایران را کاملا به ورشکستگی کشاند چیزی که در نهایت به از هم پاشی امپراتوری ایران و شکست از اعراب مسلمان انجامید

پیامبر علاوه بر نامه های که برای شه ایران و قیصر روم فرستا ، نامه ای هم به منذر بن ساوی حاکم بحرین فرستاد وحاکم بدون توجه به حکومت ایران که خود از طرف آن حاکم بود اسلام را پذیرفت و این نشان بزرگی از ضعف حکومت مرکزی را نشان میدهد و بدین ترتیب بحرین از حکومت ایران خارج شد اگرچه بعد از رحلت پیامبر از اسلام برگشتند اما در زمان خلیفه دوم خیلی مسلمان شدند و خراج 800000 درهمی به مدینه فرستادند

در فاصله شکست امپراتوری ایران تا زمان شاه اسماعیل اول صفوی ، اصولا ایران حکومتی نداشت تا ادعای مالکیت جایی را داشته باشد اما در مواقعی که ایرانیها به قدرت رسیند مثل دیلمیان ، زیر پرچم ایران بود ولی در هرصورت حتی اگر سفرنامه ناصر خسرو راملاک قرار دهیم اکثر ساکنان ایرانی بودند و ادامه داشت تا تمام جزائر خلیج فارس را پرتغالی ها تصرف کردند

قدرت گیری ایران در دوره صفویه بحرین را تحت حکومت ایران آورد ولی ضعف دولت های ایران در سالهای بعد و دخالت های انگلیس باعث شد در سال 1783 خانواده سنی مذهب آل خلیفه بر بحرین اکثرا شیعه به حکومت برسند و انگلیسیها در سال 1820 با انعقاد قرار داد با بحرین ، آن را تحت الحمایه خود گرفتند ولی بعد ها همین قرارداد را مبنای استقلال بحرین قرار داد

150 سال دخالت مستقیم انگلیسی ها و وارد نمودن اعراب آواره از کشورهایی مثل فلسطین منجر به عربی کردن بحرین شد و بعدها با دخالت سازمان ملل و حتی مصوبه مجلس ایران بحرین برای خودش شد کشور

واقعیت این است ما نمی توانیم هر روز با در جنگ و دعوا باشیم و کشور را ضعیف کنیم بعد منتظر باشیم بقیه کاری به کار ما نداشته باشند و نمی توان گوشت را وسط اتاق گذاشت و از گربه انتطار شرم و حیا داشت

اگر قرار بر ادعا باشد ما یک طومار ادعا داریم که کمترینش بحرین است ولی بهتر است فعلا کلاه خودمان را محکم نگه داریم

اصولا وقتی انگلیسی ها در تعیین نوع حکومت یا قدرت رسیدن عده ای یا تعیین مرز دخالت کنند مطمئن باشید برای ابد اختلافات آن منطقه حل نخواهد شد و برای بحرین ، کشمیر هند و پاکستان و... اختلافات و ادعا ها ادامه خواهد داشت

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٥
comment نظرات ()

خاقانی - قسمت دوم

 

از اخلاق مردم فرار میکند و احساس میکند جایی باید برود تا از گزند اخلاق مردم در امان باشد

مرا دل گرفت از چنین آشنایان          بجائی روم کآشنایی نباشد

خاقانی نیز مثل تمام شاعران مقامی ویژه برای " می " و " مستی " اختصاص می دهد و در این راه خیام را هم از پیشش بر میدارد

مرا سجده گه بیت بنت العنب به          که از بیت ام القری میگریزم

در مقام می و مستی به عالم و آدم گیر می دهد و بسیاری از تکفیر می کند و از ریا کاریها پرده بر میدارد از کعبه نشینان ریائی میگوید و از قلندری

گر محرم عیدند همه کعبه ستایان            تو محرم می باش و مکن کعبه ستایی

هم خدمت این حلقه بگوشان ختن به        از طاعت آن کعبه نشینان ریائی

از می و مستی او عاشق طبیعت است و از تمام طبیعت به " صبح " و دمیدن بامداد بسیار اهمیت میدهد

صبح است گلگون تاخته ، شمشیر بیرون آخته     بر شب شبیخون ساخته ، خونش بعمدا ریخته

او از ابزار بزم و طرب و وصف باران و مطرب و هوای ابری و آفتاب و بهار و مرغان بهاری تا وصف هلال عید فطر شعر سروده است و شاید به نحوی بیش از شاعران دیگر به طبیعت توجه کرده است

از آنجا که یکی از شاگردانش در هجو اصفهان سروده بود در مقام عذر خواهی بر می آید که در جواب جمال الدین عبدالرزاق می نویسد

نکهت حور است یا صفای صفاهان           جبهه جوز است یا لقای صفاهان

او عاشق و دلباخته خراسان بود و از راه سواحل خزر برای زیارت خراسان به راه می افتد ولی هرگز به خراسان نمی رسد و در ری متوقف میشود به علت نا امنی راه خراسان ، ولی عشق به خراسان باعث میشود از سروده های زیبایی برای وصف خراسان ندیده بسراید

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند           عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

چه اسائت زمن آمد که بدین تشنه دلی             بسوی مشرب احسان شدنم نگذارند

بهر فردوس خراسان به در دوزخ ری                   چه نشینم ؟ که به پنهان شدنم نگذارند

عشق دیدن خراسان در او تمامی ندارد و این حسرت برای شاعر تمام شدنی نیست و برای او خراسان بهشت است و اقامت در ری برایش ماندن در جهنم است و همین باعث شد که از ری متنفر باشد تا آنجا که عزرائیل هم از ری فراری بود

دیدم سحرگهی ملک الموت را       که پای بی کفش میگریخت ز دست و پای ری

گفتم تو نیز ؟ گفت چو ری دست بر گشاد        بو یحیی ضعیف باشد بپای ری

ولی سوز و گداز او از خراسان تمامی ندارد و از اینکه نگذاشتند به خراسان برود شکوهها می کند

دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت             وین دل و عشق باوطان شدنم نگذارند

از وطن دورم و امید خراسانم نیست                    که بدان مقصد کیهان شدنم نگذارند

اما وقتی خاقانی بغداد و مدائن را می بیند ، با نظر به طاق کسری ، نشانه بزرگی و خفت ایرانیها ، او را منقلب می کند میداند کاخ مدائن روزگاری محل داد انوشیروان و آئینه شوکت و وقار ایرانی وازطرفی محل مورد تصرف اعراب مسلمان و اسارت شاهزادگان ساسانی بود و حالا یک عکس مرده و پاره شده به حقارت و بی عرضگی ایرانی می خندد و خاقانی معروف ترین شعرش را در باب یاد آوری شوکت ایران و عبرت گیری از حادثه را می گوید

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آئینه عبرت دان

خاقانی وقتی بغداد قرن ششم را می بیند زبانش بند می آید شهری بزرگ و آباد و محل حضور دانشمندان عصر و دانشگاه نظامیه

دجله ز تف آه خود کردم تیمم گاه خود        بغداد را در راه خود از دیده طوفان دیده ام

او که در مسیر حج گذرش به بغداد افتاده بود آرزو می کند هر سال بغداد را ببیند

سفر کعبه ببغداد رسانید مرا                    بارک الله همه سال این سفرم بایستی

قدر بغداد چه داند دل فرسوده من              بهر بغداد دلی تازه ترم بایستی

ولی کنار دجله چیزهای جدیدی می بیند

نازنینان عرب دیدم و رندان عجم             تشنه دل ز آرزو و غرقه تن از محتشمی

از دیدن زنان بغداد هم بی نصیب نماند و برایشان شعر هجو هم گفت اما ا. شاعر هجوگوئی نبود

مجموعا خاقانی شاعری دانا و توانا و با خلق و خوی خاص خودش است نه آدم عرفانیست و نه ادای عرفا را در می آورد

استفاده از کلمات غیر معمول امروز ارتباط با اشعارش را مشکل می سازد ولی فرو رفتن در عمق اشعارش او را همراه و دوستی در کنار نشان خواهد داد و انسانی کاملا معمولی و خودمانی

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٥
comment نظرات ()

خاقانی - قسمت اول

یادم است در دوران جوانی که شور و شوق بیشتری به ادبیات و مخصوصا شعر داشتم کتابی خواندم بنام "خاقانی شاعری دیر آشنا" نوشته مرحوم علی دشتی و این کتاب را قبل از خواندن دیوان خاقانی خوانده بودم ولی بعد از خواندن دیوان این شاعر ممتاز عالم ادبیات پارسی هرگز نتوانسته بودم با اشعار خاقانی ارتباط برقرار کنم ولی زمان خالی نوروز امسال را گذاشتم برای مطالعه خاقانی ، کاری که 20 سال برایش امروز و فردا کرده بودم و هرگز کسی نمی تواند اشعار خاقانی را بخواند و زبان به تحسین مقدمه آقای دکتر ضیاالدین سجادی نگشاید

خاقانی متولد سال 520 و متوفای سال 595 هجری قمری از شاعران قرن ششم است که در شروان جمهوری آذربایجان فعلی بدنیا آمد و همانجا هم زندگی کرده و مثل بسیاری از شعرای ما زبان پارسی ، زبان مادری او نبود

او هم مثل همه دارای دو جنبه از زندگی بود ، جنبه اول نحوه ارتباط او با زندگی بود ، زندان رفت ، عزادار شد ، مسافرت رفت ،  از مردم زمانه نالید و .... و جنبه دوم زندگی هنر ممتاز شاعریش بود جنبه ای که تا روزی که یک پارسی زبان زنده است خواهد درخشید

مشکل بزرگ اشعار خاقانی استفاده از کلمات یا اصطلاحاتی است که معمول نیست و به صراحت و سادگی اشعار سعدی و حافظ نیست و سبک خاصی دارد و خواننده دیوانش باید انگیزه فهم اشعارش را داشته باشد ، خواننده اشعارش در مرحله نخست فکر می کند باید یک پروفسور یا علامه باشد تا اشعارش را درک کند   

دو بار به حج مشرف شد و اشعاری در وصف کعبه میگوید و از خود یک مسلمان متشرع و متعصب به نمایش می گذارد و فلسفه را نهی میکند و موجب گمراهی می داند ودر چارچوب شرع سخن میگوید و چون اوضاع مالی خوبی دارد از فقر کمتر شکایت می کند و این از تفاوتهای او با شاعران هم عصرش مثل انوریست

در بسیاری از اشعارش یک آدم زاهد و عابد و وارسته را به نمایش می گذارد و یک حالت عرفانی میگیرد ، مخصوصا در " خدایان رهزن " اشعار بسیار زیبایی دارد

برون از جهان تکیه گاهی طلب کن          ورای خرد پیشوائی طلب کن

قلم بر کش و بر دو گیتی رقم زن             قدم در نه و رهنمائی طلب کن

یا در قسمت آزادگی و فراغت از علایق ، اشعار عمیقی دارد

تن سپر کردیم پیش تیر باران جفا            هر چه زخم آید ببوسیم و زمرهم فارغیم

گر شما دین و دلی دارید و از ما فارغید    ما نه دین داریم و نه دل وز شما هم فارغیم

چند دام از زهد سازی و دم از طاعت زنی      ما هم از دام تو دوریم و هم از دم فارغیم

لاف آزادی زنی با ما مزن باری که ما              از امید جنت و بیم جهنم فارغیم

چند یاد کعبه و زمزم کنی خاقانیا                باده ده کز کعبه آزاد و زمزم فارغیم

خاقانی مثل بیشتر شعرا از هر دری شعر گفته است ، مدح شاهان گفته و زمانی که از دستور حاکم سرپیچی می کند و به زندان می افتد با سوز و گداز از دوران زندان شکایت می کند

سگ دیوانه پاسبانم شد         خوابم از چشم سیل ران برخاست

سگ گزیده ز آب ترسد ، از آن      ترسم از آب دیدگان برخاست

حتی از اینکه زنش دختر زائید ناراحت میشود

مرا بزادن دختر چه خرمی زاید           که کاش مادر من هم نزادی از مادر

در عوض تنها پسرش در اوج جوانی میمیرد و همسرش هم تاب تحمل مرگ پسر را نداشته و از دنیا میرود و شاعر تنها و رنجور اشعار سوزناکی می سراید و این سوگ و غم تا آخر عمر رهایش نمی کند

دلنواز من بیمار شمائید همه             بهر بیمارنوازی بمن آئید همه

و اشعار شاعر در زمان سوگواری ، چه سوگ عزیزانش و چه سوگ از دست دادن بزرگان عصرش از بهترین و گویا ترین حالات روحی شاعر است

تا درد و محنت است در این تنگنای خاک              محنت برای مردم و مردم برای خاک

خاقانی نسبت به وقایع زمانه اش واکنش نشان میدهد و سر به افکار خود نبرده و بی خیال دنیانیست در دیوان او هزاران شکایت از شرایط اجتماعی دیده می شود و اصولا یک منتقد و ناراضی است

نعمتی بهتر از آزادی نیست                     بر چنین مائده کفران چه کنم

از اینکه مردم به دروغ و تقلب روی به تجارت در آوردند شکایت می کند

هر جا که محرمی است خسی هم حریف اوست             آری ز گوشت گاو بود بار زعفران

او بی نهایت از اخلاق در حال فساد مردم زمانه شاکی است و به چشم می بیند که اخلاق و رفتار مردم آنها را به گمراهی میبرد

زود رنج است با کوچکترین محبتی شاد می شود و با کمترین مسئله ای به پرخاش برمیخیزد حتی اگر استاد و دوست قدیمیش باشد

این اخلاقش نشان می دهد آدمی است که انتظار ناملایمتی را نداشته و از برگ گل نازک تر را نمی توانست تحمل کند

او می بیند آدمهای پست و فرومایه به علت چاپلوسی به مقام و قدرت رسیدند و آدم های پاک و روراست وبا سواد از قدرت دور شده اند و ادامه حکومت ستمگر را فاسد کننده اخلاق عموم مردم می داند

دانی آسوده کیست در عالم         آنکه مقبول اهل عالم نیست

ادامه دارد .....

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳
comment نظرات ()