از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

نوروز

نوروز " زیرکانه ترین " و به عبارتی " هوشمندانه ترین " انتخاب ایرانیان است و اینکه ریشه اش به سومریان برمیگردد یا هخامنشیان در نوروز فلان جور جشن و مراسم داشتند یا ریشه دینی دارد یا ندارد ، در اصل موضوع تغییری ایجاد نمی کند

تمام ملل عالم برای خودشان یک عید ملی دارند و تنها قومی که آغاز فصل بهار را روز جشن ملی خود قرار داده ایرانی ها هستند  ( حالا بعضی کشورها مثل ترکیه از نداری ادای ما را در می آورند مهم نیست )

اگرچه مرحوم اخوان ثالث سروده است " پادشاه فصل ها پائیز " ولی بهار فصلی متفاوت از فصل هاست ، فصل زایش و پدید آمدن ها و فصل آواز پرندگان و رقص شاخه های درختان از باد بهاری ، فصل فراموشی سرما و در آغوش گرفتن طبیعت

نوروز مراسمی است که از هجوم بیگانگان در امان مانده است و چه بسا اگر می توانستند حالا اثری از نوروز نبود

نوروز فصل مشترک ایرانیها ، تاجیکها ، آذری ها ، افغانی ها و قسمتی از پاکستان و هند است و کسانی که در ایام نوروز در هند بودند متوجه نگاه پارسیان هند به نوروز شده اند

نوروز عزیز بر همه عزیزان مبارک

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

زلزله ژاپن

زلزله ژاپن غیر از قدرت زلزله و محل زلزله و آدمهایی که باید به داد مردم برسند و مردم ژاپن یک فرق دیگر با کشور زلزله خیز ما دارد و آن هم آمادگی ژاپنیها برای رویارویی با زلزله است که ما از در این مورد فقط حرف میزنیم و چون همه کارهای ما به نوعی به مسائل سیاسی آمیخته است طبعا بسته به اینکه چه کسی در باره زلزله به ما هشدار میدهد قضاوت میکنیم و اصولا شک داریم که این یکی را راست می گوید یا مثل بقیه حرفهایش است

زلزله واقعیتی است که باید آن را پذیرفت و برای پیشگیری از خسارت جانی و مالی آن برنامه ریزی کرد

نوع معماری ساختمانها ، پل ها ، آموزش مردم و ... برای روبرو شدن با زلزله مهم است ومهمتر از همه اینکه مردم باورکنند در کشور زلزله خیزی زندگی میکنند و برای در امان ماندن از بلایای طبیعی باید تدابیر ویژه ای داشته باشند و تا زمانی که مردم باور نکنند ، دولت اگر هزلر بار سخنرانی کند نتیجه ای نخواهد داشت

زلزله بوئین زهرا ، رودبار و منجیل و بم تجربه ایست که دیده ایم ولی آیا ساختمانهای ساخته شده در بعد از زلزله آیا مناسب این مناطق هست یا نه ؟ و آیا مردم این مناطق آموزش دیده اند ؟ و سوالات دیگر ....

مناطق بسیار زیادی در کشور هست که با کمترین شدت زلزله ای بشدت خسارت خواهند دید ، آیا باید منتظر خراب شدن شهرها و کشته شدن مردم باشیم و عزای عمومی اعلام کنیم و کمک جمع کنیم ؟ یا باید از تجربه ژاپنی ها استفاده کنیم و مردم را از خطر زلزله نجات دهیم ؟

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

علل ظهور و سقوط حکومت ها

با سقوط حکومت مصر و تونس و در انتظار سقوط بودن تعدادی دیگر ، جای یک بررسی بی طرفانه و همه جانبه در مورد علت سقوط حکومت ها خالی است و یا اگر هست آنقدر طولانی و حاشیه پردازی شده است که اصل موضوع فراموش می شود

نمی توان علت سقوط را بررسی کرد مگر اینکه اول نحوه ظهور و بوجود آمدن حکومت ها را فهمید

اصولا حکومت ها ی موجود در طی 3000 سال گذشته به یکی از علل زیر بوجود آمدند

اول : قدرت برتر یک قبیله بر قبایل دیگر و یا قدرت جذب قبایلی دیگر برای پیروز شدن بر دیگر قبایل کم جمعیت تر ویا متفرق تر و افزایش قلمرو خود و برخوردار شدن از امکانات شکست خوردگان و توسعه حکومت یا استقرارحکومت جدید

دوم : هجوم حکومت های قویتر به قلمرو های بی دولت و حکومت و تشکیل حکو مت های جدید ، برای در اختیار قرار گرفتن سرزمین های جدید اگر چه بصورت غیر مستقیم

سوم : ضعف حکومت های موجود و طمع و اقدام افراد همان حکومت برای در اختیار گرفتن حکومت با این پیش فرض که خود بهتر از حاکمان فعلی می توانند حکومت کنند

چهارم : فساد و ضعف و تفرقه درحکومت موجود و برقراری قوانینی که با روحیه اکثریت مردم سازگاری ندارند توام با انواع فشارها بر مردم و اقدام مستقیم مردم برای تغییر حکومت

پنجم : هجوم حکومت های قویتر بر دولت های ضعیف تر و تصرف قلمرو آنها و ایجاد حکومتی جدید

ششم : وحدت و همبستگی چند حکومت و سرزمین و ایجاد حکومتی جدیدتر و قویتر

هفتم : هجوم افرادی با عقاید مذهبی و از قبایلی مختلف ، برای تصرف سرزمین های دیگر و تشکیل حکومت برای جذب مردم به عقاید مذهبی برای توسعه دین و مذهب

علل سقوط

اول : شکست از حکومتها و قبایل مهاجم و قویتر( غیر قابل مذاکره ) مثل عراق و افغانستان

دوم : اختلاف و ضعف در بزرگان حکومت و اقدام نظامیان یا گروه هایی از همان قلمرو حکومتی برای در اختیار گرفتن حکومت مثل حکومت های صفویه ، زندیه ، قاجار

سوم : جدا شدن حکومت های محلی یا استانی و ایالتی از حکومت مرکزی و تشکیل حکومت های جدید مثل جمهوری های شوروی سابق یا یوگسلاوی

چهارم : اشتباهات متعدد حکومت ها در برآورد طرفداران خود و اشتباه تصور کردن اقلیت معتقد یا منتفع بجای اکثریت خاموش یا سرکوب شده و از دست دادن دوستان کلیدی خود و گرایش به عده ای خاص در حکومت و دلخوش کردن به شرایط جهانی و نادیده گرفتن کارهای غیر قانونی طرفداران و پذیرش هر حرف و ایده غیر منطقی ولی به نفع خود و نادیده گرفتن حق انتخاب مردم در انتخاباتی که با قوانین خود برگزار کرده است و مخالفان را به بیگانگان منصوب کردن ، نادیده گرفتن وضع معیشت مردم ، گماشتن افرادی خاص و بستگان در مراکز قدرت و ... همه و همه مردم را به نقطه ای میرساند که جز ساقط کردن حکومت به چیز دیگری راضی نخواهند شد ، حکومت بر آمده از قیام مردم هرگز نمی تواند لزوما همان خواسته اولیه مردم باشد و امکان دارد مشکل حکومت قبلی به نحوی جدید و شاید بدتر دوباره ظهور کند ولی در هر صورت حکومتی جدید است با این پیش بینی که حکومتی جدیدتر در انتظار جانشین شدن آن ، نمونه آن انقلاب های فرانسه و روسیه

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

سلمان فارسی

بعد از سی سال حکومت آدمهای مذهبی بر کشور ، وقتی آدم در مجلس ختم حرفهایی می شنود که در هیچ کتابی نوشته نشده و با عقل هیچ آدم سالمی هم جور در نمی آید تعجب می کند

در مجلس ختم یکی از آشنایان نشسته بودیم و به حرفهای سخنران محترم گوش میکردیم که چیزی یاد بگیریم و یاد خدا بیفتیم چون اصولا در مجلس یادبود رفتگان آدم بیشتر یاد مرگ و قبر و قیامت می افتد که نزدیک بود حرفهای منبر همان یک ذره اعتقاد باقیمانده را بر باد دهد ، البته ایشان داشت به مردم میفهماند که اگه آدم خوبی باشند میتوانند هر کاری بکنند

میگفت وقتی سلمان فارسی حاکم مدائن شد مردم از کم فروشی یک نفر قصاب شکایت کردند ، سلمان رفت درب مغازه ولی طرف نبود ناچار به " سنگ های ترازو " ی قصابی اشاره کرد و گفت قصاب را بیار دارالحکومه و......

مورد دوم هم اینکه دزد و شبگرد زیاد بود مردم شکایت کردند و سلمان به یک سگ گفت که دزدها را بگیرند و فردا صبح مردم دیدند که سگهای ولگرد شهر پاچه دزد ها را گرفتند و نگه داشتند و ....

خدایی کدام مغز پریشانی این حرفها را ساخته است معلوم نیست ، در این عصر هجوم و قابل دسترس اطلاعات آیا فکر میکنند با این حرفها کسی جذب میشود ؟

سلمان یک آدم ممتازی بود در جمع یاران پیامبر ، نه معجزه کرد نه کار محیرالعقولی انجام داد و این حرفها به هیچ وجه ارزشی برایش بوجود نمی آورد چون از بین صحابه ابوذر و یاسر و مقداد و سلمان ، یک کلاس خاصی داشتند و این حرفها باعث میشود مطالب واقعی با مطالب نادرست ادغام شود و تشخیص درست و غلط مشکل خواهد شد

"روزبه " چه در فارس به دنیا آمده باشد چه در اصفهان ولی در منطقه جی اصفهان در خانواده ای زمین دار و متمول و در دامن دین زرتشت بزرگ شد

او اهل جستجو و یافتن حقیقت بود و به دین " مانوی " گروید و با آزار و اذیت مانویان توسط حکومت وقت به شام گریخت ودر آنجا مسیحی شد و وقتی با کاروانی در حال رفتن به حجاز بود توسط یکی از قبایل دزد و آدمکش ( بنی کلب ) به اسیری گرفته شد و فروخته شد

خریدار او را به مدینه برد ، جایی که بعدها محل استقرار پیامبر شد ، او را به صورتی آزاد کردند و مسلمان شد و پیامبر نامش را " سلمان" گذاشت و آنقدر قابل اعتماد شد که پیامبر او را از خانواده خود دانست

او از یاران پیامبر بود و در جنگ خندق با مشاوره او مسلمانان ، تاکتیک ایرانیان را اجرا کردند

 البته علاوه بر استراتژی سلمان ، ضرب شمشیر حضرت امیر هم بود که عمرو بن عبدود را کشت و موضوع را فیصله دادند

او تنها ایرانی حاضر در کنار پیامبر و خلفا بود و بنا به اعتقادش به اعراب مسلمان برای تصرف کشور پدریش کمک کرد  

زمانی که اعراب مسلمان امپراتوری تضعیف شده و از هم پاشیده ایران را شکست دادند ، ازطرف خلیفه دوم حاکم پایتخت زمستانی امپراتوری ایران یعنی مدائن شد و در نهایت در سال ٣۵ هجری در اواخر خلافت خلیفه سوم از دنیا رفت

کسانی که به عراق میروند میتوانند قبرش را در سامرا ببینند که درجریانات عراق آسیب دیده بود و نمی دانم تعمیر شده است یا نه

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

کسانی که اهل حافظ هستند میدانند حافظ متعلق به زمان یا حال خاصی نیست بلکه حافظ متعلق به همه است با هر حال و عقیده و مرامی

چه حافظ را برای فال بخواهید چه برای گرم کردن مهمانی ، حافظ به شما حرفهایی خواهد زد که بعضی مواقع با فهم انسان جور در می آید و شاید هم میبینی که ما را اشتباه گرفته است

قبول نمی کنید شعر زیبای زیر را بخوانید مخصوصا آن مصرع که می فرماید " و آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است راست می فرماید حافظ مردم کپی همدیگر شده اند    

 گل دربر و می درکف و معشوق به کام است                       سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 گو شمع میارید در این جمع که امشب                            در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن              بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را                                     هر دم ز سر زلف تو خوشبوی مشام  است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است                        چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است 

ای چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر               زآن رو که مرا در لب شیرین توکام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است             همواره مرا کنج خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است       وز نام چه پرسی که مرا ننگ زنام است 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز     و آن کس که چومانیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز            پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است  

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی        کایام گل و یاسمن و عید صیام است

  

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

ترجمه زهر الربیع

در صفحه 46 کتاب ترجمه زهرالربیع نوشته سید نعمت الله جزایری به تصحیح آقای جلال الدین غروی آملی از انتشارات کتابفروشی اسلامیه داستانی نقل شده است بدین شرح :

مردی حمالی را طلبیده و گفت این صندوق شیشه را بردار و بخانه ببر تا ترا سه خصلت پسندیده تعلیم کنم ، حمال صندوق را برداشت و با هم میرفتند چون ثلث راه طی کردند حمال گفت خصلت اول را بگو صاحب صندوق گفت اگر کسی بتو بگوید که گرسنگی از سیری بهتر است باور مکن ، چون به نصف راه رسیدند حمال گفت خصلت دوم را بفرما ، گفت اگر ترا بگویند پیاده رفتن بهتر از سواریست قبول منما ، چون به در خانه رسیدند حمال خصلت سوم را طلب نمود صاحب صندوق گفت اگر کسی یگوید حمال از تو ارزانتر پیدا می شود باور مکن ، پس حمال صندوق را از دوش بینداخت و آنچه شیشه در آن بود بشکست و به صاحب صندوق گفت اگر کسی به تو بگوید که یکی از شیشه ها سالم مانده است باور مکن

این داستان را برای این گفتم که اگر فکر کنیم حاکمی یا شخصی با دروغ و فریب ملتی را احمق فرض کرد و فریب داد و سالیانی چند بر آنها حکومت کرد و در نهایت ملت او را سرنگون نکردند ، بشنویم ولی باور نکنیم

تا دلتان بخواهد نمونه داریم از شاه خودمان تا حسنی مبارک و بن علی و ...

و بیاد داشته باشیم تاریخ تعطیل پذیر نیست و تا دنیا هست به قدرت رسیدن و از اسب مست قدرت افتادن ادامه دارد

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

بچه های خیابان خاکی - قسمت پنجم

تابستان 57 یک حالت غیر عادی داشت کمتر مسافر برای تفریح به شمال می آمد ، مردم پچ پچ میکردند آنهایی که از تهران می اومدند میگفتند اوضاع خراب است و مردم رادیوهای خارجی مخصوصا بی بی سی را گوش میدادند و ما هم منتظر بودیم خبری بشود و از دست این کار کردن خلاص شویم و واقعا دلمان برای آزاد بودن و فوتبال و ... تنگ شده بود تا اینکه مثل تابستانهای قبل رفیق حاجی ما اومد ولی با لباس شخصی و صاف اومد مغازه بابا و شروع کردند به صحبت و ناگهان بابام گفت برو 3 تا بستنی بگیر ، تعجب کردم بابای من و بستنی ؟ سرکاری بود و میخواست مرا دور کند چون وقتی بستنی آوردم گفت نمیخوریم ، باش تا بیام و دو نفری رفتند و من هم تا غروب ماندم دیدم نیومد مغازه را بستم و رفتم خونه علی و بابا نزدیک صبح اومد

یک ماه از تابستان گذشته بود و ماجرا ادامه داشت و ما هم هاج و واج مانده بودیم که چه خبر است

صبح جمعه رفتیم فوتبال ، ولی دل و دماغی نبود و زود تمامش کردیم و رفتیم خونه ، ساعت 3 اکبر و حمید اومدند که بیاید خونه رحیم ، کاهو سکنجبین گرفتیم و همگی جمع شدیم و از هر چه بگذریم این برنامه عالی بود اصلا رحیم متخصص پاک کردن کاهو بود و ما هم کار دیگری ازش انتظار نداشتیم

در جریان کاهو خوردن و خنده و شوخیهای خودمان بودیم که ناگهان سلیمان ، برادر رحیم اومد و باور بفرمائید چند سال بود سلیمان را ندیده بودیم ،قیافه اش عوض شده بود ، میگفتند زندان است ، سیاسی است ، ولی برای اینکه رحیم ناراحت نشود ما لام تا کام از این موضوع نه سوالی می پرسیدیم نه حرفی می زدیم

سلیمان با همه ما مثل آدم بزرگها دست داد و رفت توی اتاق و گردن مادرش را گرفت و دو تایی نیم ساعتی گریه کردند و حال ما گرفته شد

داشتیم میرفتیم که سلیمان گفت بمونید کارتون دارم و ما هم دوباره نشستیم و سلیمان اومد کنار ما نشست و شروع کرد به کاهو خوردن ، میگفت چند سال است اینطوری کاهو نخورده و دلش برای همه و از جمله کاهو تنگ شده بود

سلیمان ناگهان گفت می دونید دارد چه اتفاقی می افتد ؟ گفتیم نه ، و شروع کرد به حرف زدن

بچه ها ، ریشه همه نابسامانیها و انقلابات و شورشها و بدبختیها نبود " عدالت " است و عدالت یعنی همه امکانات موجود را بطور مساوی بین همه مردم تقسیم کنیم و عدالت برقرار نمی شود مگر اینکه آدمهای شایسته حکومت کنند ، پس چی شد ؟ و چند بار این معنی عدالت را تکرار کرد و دوباره گیر داد به کاهو

و ادامه داد یک کشور هایی همین الان هستند که عدالت را برقرار کردند یعنی همه کار دارند ، همه خونه دارند ، همه ماشین دارند و ....

و ناگهان گفت چه دلیلی دارد همین خیابان ما خاکی باشد و اونطرفتر آسفالت ، این یعنی ظلم و بی عدالتی و ما با این مثال بطور کامل فهمیدیم عدالت یعنی چی

و گفت در مکتب های سیاسی و اقتصادی و جامعه شناسی ، یک مکتبی است به نام " کمونیسم " ، تا گفت کمونیسم ما فهمیدیم همان که می گویند خدا و روز قیامت نیست و کم کم داشتیم از ادامه گوش کردن صرف نظر میکردیم که سلیمان بحث را عوض کرد و گفت : بچه ها غیر از این است که کار و کسب و اقتصاد این شهر را همین کارگران و کاسبها و زحمتکشان بوجود می آورند حالا چرا نباید روسا ی شهر هم همین زحمتکشان و کارگران باشند ؟

این دیگه از اون حرفا بود ، فکر میکردم اگه بابام شهردار میشد با توجه به نداشتن سواد ، من باید نامه های رسیده را برایش میخواندم و نوشتنیها را می نوشتم و از دست این قصابی و بوی گوشت و خون راحت میشدم که حسین زد بغلم که حواست کجاست ؟

سلیمان داشت حرف میزد که میشود این مملکت را ساخت بطوریکه مردم در نهایت رفاه زندگی کنند بشرطی که که سردمداران کشور را عوض کنیم و آدمهایی بیاوریم که غمخوار مردم باشند و اولین نفری که باید عوض شود شاه است و ما فهمیدیم زندان بر سلیمان اثر کرد و حالش اصلا خوب نیست و با این هیبت بهتر است برود سلمانی

و به ما گفت چند تا کتاب می آورد تا بخوانید و ما هم که تمام عشق مان این بود که تابستان از دست کتاب راحت هستیم ، سرمان را تکان دادیم و بلند شدیم و حدودا فهمیدیم که این اوضاع و احوال بخاطر نبود عدالت است و اولین کار برای اجرای عدالت ، آسفالت کردن خیابان ماست

فوتبال و دوچرخه و رقابت با آسفالتی ها شد مسائل درجه 2 و ما حالا مسئله جدیدی داشتیم بنام جر و بحث های سیاسی

نمی دانم در مسجد جامع چه مراسمی بود ، مجلس ختم کسی بود یا چیز دیگری که یک روحانی بالای منبر یک سخنرانی هیجانی کرد که این حکومت دین را از بین برد ، سرمایه مملکت را دزدیدند و.. دل این یکی پر تر از دل سلیمان بود ، حالا همه فهمیدند که باید خود را آماده جریاناتی بکنند

از حرفهای سلیمان ، پدرم با خبر شد و همه ما را صدا زد و گفت همه حرفها را فقط گوش کنید و زود تصمیم نگیرید ، کار به این راحتی نیست ، صبر کنید تا واقعیت ها نمایان شود

و تابستان ما مفت مفت تمام شد و کم تحرک ترین تابستان را پشت سر گذاشتیم و آماده تعویض مدرسه و رفتن به دبیرستان شدیم

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

توهم

یکی از مشخصات بارز کسانی که بدون لیاقت و شایستگی صاحب قدرت شده اند و میخواهند قدرت را نگه دارند و خود را قدرتمند نشان بدهند ، داشتن نوعی بیماری بنام " توهم " است

این بیماری وقتی نمایان میشود که انسان تحمل فهم و پذیرش واقعیت را نداشته باشد و مجبور است برای تبرئه خود از نتایج عملکرد اشتباه خود کارهایی انجام دهد یا مطالبی بگوید یا دستوری بدهد تا حداقل برای مدتی کسانی را آرام کند شاید بتواند آب رفته را به جوی باز گرداند

توهم وقتی بیشتر میشود که انسان تحت فشار باشد و خود را نا امید از هر کمکی می بیند

محمد سعید الصحاف آخرین وزیر اطلاع رسانی صدام ، وقتی آمریکائیکها به بغداد رسیده بودند و در زمان مصاحبه او با خبرنگاران صدای انفجار شنیده میشد و فضای بغداد را دود فرا گرفته بود هنوز میگفت هیچ خارجی پایش به عراق نخواهد رسید و " آمریکائیهای بی ایمان و انگلیسیهای بی ارزش تر از کفش " همه قتل عام شده اند و هنوز که در امارات زندگی میکند کماکان همان فضای فکری را دارد

صدام را وقتی از دخمه ای که در آن پناه گرفته بود در آوردند خود را رئیس جمهور معرفی کرد و خواستار مذاکره با آمریکائیها شد

همین الان ، ببینید قذافی چه میگوید ؟ همه مردم لیبی عاشقش هستند ، اعتراض کنندگان مواد مخدر مصرف کردند و ناگهان میگوید کدام تظاهرات ؟ هر چیزی میگوید الا واقعیت

ما همه میتوانیم خیالباف و یا متوهم باشیم ، این به خودی خود مشکلی ندارد چون برای کسی یا جایی تصمیم نمی گیریم اما وجود هر گونه بیماری روحی و روانی در رهبران و حاکمان عاقبت بدی برای جامعه ای که بر آن حکومت میکنند دارند چون تصمیمات و دستورات آنها هرگز بر مبنای واقعی و علمی نیست بلکه حاصل خیالبافی و توهم آنهاست و نتیجه این میشود که در جهان سوم می بینیم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

مکتب ایرانی و مکتب اسلامی

آقای احمد توکلی نامه سرگشاده ای خطاب به رئیس جمهور نوشتند که آقا اینقدر ایران ، ایران نکن انگاری یادت رفت که هر چه داریم از اسلام است و در یک ساعت مصاحبه بیش از 45 بار گفتید ایران ، ایرانی ، ایرانیان و یک کلمه نام اسلام را نبردی

چند ماهی است که اصطلاحی جدید بوجود آمده است بنام " مکتب ایرانی " ، و وقتی بپرسید ویژگیهای این مکتب چی هست ؟ میگویند عشق ، محبت ، عدالت ، مهر و اولین چیزی که به ذهن می آید اینکه هر کسی می تواند ادعای بنیان مکتبی را داشته باشد با همین مشخصات ، مگر تا حالا بنیان گذار مکتبی را دیده اید که بگو ید مکتب من نفرت ،ظلم ، حق کشی است

وقتی بنیان گذاران مکتبی نتوانند مشخصات قابل اندازه گیری و محسوسی برای مکتب خود ارائه دهند کاملا معلوم میشود دارند شعار می دهند و در باره اش فکر و مطالعه نداشتند

ولی اینکه ما نیاز به حرف جدید حالا در قالب مکتب یا جنبش فکری داریم شکی در آن نیست ، باید پذیرفت حدود 6 میلیون ایرانی در خارج از ایران زندگی میکنند و فرزندان بسیاری از آنها دیگر حتی زبان فارسی هم نمی دانند ، ما چه حرف جدیدی برای آن بچه ها داریم؟ آیا آنها فرزندان فراموش شده ایرانند ؟ چاره ای نیست ما مثل ارامنه نیستیم که الزاما به فرزندانشان ارمنی می آموزند ، در همین ایران امروز هم بسیاری از مردم زبان ابا و اجدادی خودشان را به فرزندان خود نمی آموزند

وجود مردمی با ادیان و مذاهب مختلف اعم از مردم مسلمان اهل تسنن ، زرتشتیها ، انواع مسیحی ها ، یهودیها ، در هر کشوری موجب تفرقه است مگر اینکه اینگه یک یا چند ویژگی وجود داشته باشد تا همه بتوانند وحدت کشور را حفظ کنند ، این ویژگی می توانند زبان باشد یا امکانات یا هر چیز دیگر که موجب همبستگی آنها شود و ویژگی وحدت باید آنفدر داشته باشد که فرد با برخوردار شدن و دارا شدن آن ، از ملزومات تفرقه صرف نظر کند

اینکه به تمدن اسلامیمان تکیه کنیم ، حرف حقیست و اینکه چه خدماتی ایرانیها به اسلام کردند و در این سیر تکامل چقدر نقش داشتند ، حرف برای گفتن زیاد است ولی فراموش نکنیم ما تنها حکومت شیعه دنیائیم ( و شیعه کمتر از ٧ درصد جمعیت مسلمانان را تشکیل میدهد )ولی حاکمان قدر این فرصت را برای اینکه به دنیا نشان دهند این مذهب میتواند کشوری را در رده اول کشورهای پیشرفته برساند از دست داده اند ، نگاه کنید به جای ما در اقتصاد ، صنعت ، تجارت ، شفافیت ، و.... تا سرعت اینترنت در رده بندی های جهانی

حتی رابطه بین حاکمان ما میتوانست برای بقیه نمونه باشد اگر ادعائی داریم ، ولی وقتی رئیس جمهور مملکت میگوید کسی که 30 سال امام جمعه بود فلان و فلان است و دستگاه دادگستری کشور به خودش تکان نمی دهد ، چه معنی میدهد ؟ کاش آقای توکلی جواب میداد کجای این کارها ربط به مکتب اسلام دارد که ایشان از مطرح شدن نام مکتب ایرانی نگرانند و اصولا ایشان رفتار فعلی حاکمان را بر آمده از مکتب اسلام میدانند ؟

همچنین 900 سال پس از شکست از اعراب مسلمان ، ما ایرانیها دولتی نداشتیم تا تمدنی در آن رایج بوده باشد ، هرگز در دولت های ملوک الطوایفی نه تمدنی بوجود می آید ، نه از قبل باقی می ماند

آنچه امروز از مکتب اسلامی می بینیم از زمان شاه اسمائیل صفوی تشکیل شده است و اگر سلسله صفوی را از حکومتهای شیعی خارج کنیم ، حکومت فعلی ایران تنها تجربه حکومت شیعی 12 امامی تاریخ است و وصل کردن این حکومت با ایدئولوژی خاص با مکتبی به گستردگی اسلام کاریست سخت و این همان علتی است که هر کشور ،اسلامی نوعی حکومت خاص دارد و خودش را رهبر مسلمین می پندارد مثل شاه مراکش ، بلکه این نوع حکومت قرائت خاصی از آن مکتب است و حال اگر مکتبی ایجاد کنیم با گرایشات توامان ناسیونالیستی و مذهبی و اسمش را بگداریم مکتب ایران ، هرگز مورد رضایت همه مردم نخواهد بود چون ممکن است در گرایش ملی گرائی هماهنگ شوند ولی در گرایشات مذهبی با هم اختلاف خواهند داشت

در مورد مکتب ایران که امروز آفای احمدی نژاد از آن دفاع میکند هنوز ویژگی خاصی تعریف نشده است و اصولا ایشان هر موضوعی را یا " صفر " می بینند یا " صد " ، وقتی بحث " آزادی " میشود میگوید نزدیک به مطلق هستیم ، آزادترین کشور دنیائیم و در حالی که در خیابان تظاهرات است میگوید " همبستگی " ما بی نظیر است ، بنابراین با این مدل دفاع کردن ، چیزی به نام مکتب ایرانی اختراع شده شان نخواهد ماند و آقای توکلی باید بداند مکتبها با سخنرانیهای تبلیغاتی و شعاری دولتها بوجود نیامدند ، این وظیفه اشخاص دیگریست و در فضای دیگری

 

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

لغو ترکمنچای

اگر انقلاب کمونیستها برای همه عالم زیان داشت در یک مورد آنهم بصورت اساسی برای ایران مفید بود و موجب استقلال ایران شد .

 ٢٨ فوریه سال ١٩٢١ ( مثل چنین روزی ) لنین طی قراردادی امتیازات تحمیل شده به ایران طی قرارداد ترکمنچای را لغو کرد .

از آنجا که قرارداد ترکمنچای تقریبا هیچ اختیاری برای دولت ایران باقی نگذاشته بود ، لغو قرارداد آنهم بدون هزینه از طرف آدمی مثل لنین بیشتر به یک معجزه شبیه بود و اگر توجه کنیم دولتهای ایران با داشتن اختیارات کامل عرضه اداره کشور را نداشتند و با لحاظ کردن قرارداد همه کارها راکد مانده بود .

اصولا اینکه چطور با داشتن شاهان و حاکمانی عجیب و ناتوان هنوز کشوری بنام ایران باقی مانده است جای تفکر دارد ، فکرش را بکنید وقتی مظفرالدین شاه از صدای رعد و برق وحشت میکرد و به زیر عبای سید بحرینی پناه میبرد یا وقتی قندهاریها تا پشت دروازه های اصفهان رسیده بودند شاه سلطان حسین دستور پخت آش نذری برای کور شدن دشمنان را داده بود و...

اینکه بعضی ها عقیده دارند ایران با نظر ویژه خداوند اداره میشود به نظرم کاملا درست است و فقط باید یک اصلاحی بنویسیم که ایران را در تمام تاریخ فقط خدا آنهم بصورت ویژه نگه داشت   

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment نظرات ()

مولانا

وزیر فرهنگ ترکیه سخنانی فرمودند که " مولانا " ترک است و برای اینکه ایرانیها این موضوع را بفهمند درخواست کردند سخنانش را برای ما ترجمه کنند، اگرچه جواب جناب استاد دکتر ملکی خواندنیست

ای کاش کسی پیدا میشد دو مقاله از استاد عبدالحسین زرین کوب و استاد فروزانفر ، تحت عنوان شرح حال مولانا را برای جناب وزیر ترجمه میکردند تا اینچنین حرف نزند و " عرض خود و زحمت ما ندارد "

مولانا محمد نام داشت و ملقب بود به جلال الدین و پدرش محمد بن حسین خطیبی بود و معروف به بها الولد و سلطلن العلما و خود را از اعقاب خلیفه اول می دانست و از بزرگان " صوفیه " بود

مولانا در سال 604 هجری در شهر بلخ بدنیا آمد و تا آخر عمر خود را از مردم خراسان بزرگ میدانست   

سخنرانیهای پدر مولانا و بد گفتن از حکما و فلاسفه ، روابط او را با خوارزمشاه تیره کرد و پدر مولانا مدتی در خش و سمرقند اقامت کرد و در نهایت به قصد حج راهی حجاز شد و در نیشابور با فریدالدین عطار ملاقات داشت و عطار کتاب اسرار نامه را به جلال الدین محمد ، مولانای آینده هدیه کرد و در ناصیه محمد آینده درخشانی دید و این در سال 618 بود و مولانا 14 ساله و از راه بغداد به حج مشرف شد و در بازگشت به شام رفت و در این هنگام سرزمین ایران به دست خونخواران مغول افتاده بود و خوارزمشاه دربه در و ترسان از پیش دشمن می گریخت و بهاالدین پس از مدتی اقامت در شهرهای مختلف به " خواهش " علاالدین کیقباد سلطان سلجوقی روم به " قونیه " اسباب کشید و مقیم شد و 2 سال بعد فوت شد و در این هنگام مولانا 24 ساله بود

دلیل اضافه شدن نام " رومی " به نام مولانا اقامت او در قونیه بود و چون تمام سرزمین بیزانس را ایرانیها روم میخواندند به این نام خوانده شد ولی او هرگز ترکی شعر نگفت و کلاس درس و وعظ او به زبان پارسی بود و وزیر ترک هرگز فکر نکرد که این چه شاعر ترکی است که یک بیت شعر به زبان ترکی نگفته است ؟

در 38 سالگی با شمس تبریزی آشنا شد و.....در سال 672 یعنی در 68 سالگی از دنیا رفت

هرگز بجز به زبان پارسی هیچ شعری نگفت و مثنوی معنوی گنج اسراری است که هنوز مردم دنیا در جستجوی یاقوت های آن هستند

از " بشنو از نی چون حکایت میکند " تا " گردشش باشد همیشه زان هوا " او فریاد یک ایرانی آواره شده از وطن است که بدنبال "                                                               سینه خواهم شرحه شرحه از فراق              تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش              باز جوید روزگار وصل خویش

هرکسی از ظن خود یار من                          از درون من نجست اسرار من

ای کاش همین اولین سروده مولانا را برای وزیر ترک ترجمه میکردند و به او یادآور میشد ند که این اشعار یک شاعر پارسی گوی میباشد که بسیاری از مدعیان از نعمت فهمش محرومند و چون " ندارند " افتخارات اقوام دیگر را میدزدند و برای کسی که مولوی را میشناسد حرف وزیر ترک حسرت و پوزخند به دنبال دارد

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٧
comment نظرات ()

بچه های خیابان خاکی - قسمت چهارم

مدل ولگردی ما داشت عوض میشد کمتر حال درس خواندن بود ، دیگه فوتبال کار اول نبود و همه چیز باعث شد معدل ما کمی پائین بیاید ولی هنوز خوش بودیم

تابستان شد و حمید تصمیم گرفت برود مغازه حسن آقا عمویش، شاگرد مکانیک شود ، پدر علی هم گیر داد که دیگه بزرگ شدی تا کی ولگردی ؟ و از همان اول تابستان هر روز با خودش میبرد سر ساختمان ، اکبر داوطلبانه رفت وردست پدر بزرگ و شروع کرد میوه فروختن ، حسین سر از نانوائی در آورد و رحیم هم رفت کنار پدرش ، کفاشی ، محمد هم شد پارکابی مینی بوس باباش که کرایه جمع میکرد و ماشین را تمیز میکرد و حداقل این تفریح را داشت که روزی چند بار تا رشت میرفت و من هم رفتم قصابی پدرم ، کاری که اصلا خوشم نمی آمد چون آن موقع گاو را اول صبح درب مغازه سر میبریدند و من هم از اینکه صبح را اینطوری شروع کنم خوشم نمی اومد بیچاره گاو را میاوردند دست و پایش را میبستد و هول میدادند و گاو به زحمت میافتاد و بعد بهش آب میدادند و یک دعایی میخواندند و بعد پدرم مثل قداره کشان حرفه ای ، یک کارد تیز را برمیداشت و می گفت : لعنت بر شیطان و من نمی فهمیدم تقصیر شیطان این وسط چی بود وبعد در یک حرکت بسیار تکنیکی و در چند حرکت سر گاو بدبخت را میبرید ولی سه ماه را باید تحمل میکردیم وظیفه اصلی من نوشتن حسابهای نسیه وحساب و کتاب بود و از اینکه با دل و روده و کله گاو سرکار نداشتم راضی بودم ولی برای اینکه پدرم متوجه نشود بعضی اوقات دست به چاقو میشدم

تفریحات ما خلاصه شده بود روزهای جمعه و چون حالا کمتر همدیگر را می دیدیم بیشتر حرف می زدیم تا بازی فوتبال و دوچرخه سواری ، ولی علی اصرار داشت داریم کار خوبی میکنیم چون داریم بزرگ میشیم و بدین ترتیب تابستان تمام شد و ما آماده رفتن به سطح سوم راهنمائی شدیم

سطح دروس سال سوم راهنمایی ، بالاتر و مشکل تر از سالهای قبل بود و ما که مقداری پول از حمالی تابستان برایمان مانده بود کمی حواس پرت بودیم

همگی تصمیم گرفتیم برویم رشت سینما ، چون شهر ما سینما نداشت و محمد در تابستان با مینی بوس باباش صد بار رشت رفته بود قرار شد راهنمای ما باشد غافل از اینکه خط شهر ما به رشت یک خط مشخصی بود و محمد هم فقط همین خط را رفته بود و حدود 100 متر اطراف ایستگاه را میدانست و خلاص

با مینی بوس بابای محمد رفتیم رشت ، کرایه هم از ما نگرفت و راهنمائی کرد که همین خیابان را مستقیم بگیرید بروید از میدان صیقلاق رد شوید باز هم مستقیم بروید میرسید به میدان شهرداری که یک ساختمان چند طبقه و سفید رنگ دارد و آنجا سینما هست و 500 بار هم گفت مواظب باشید و از هم جدا نشوید و هوا تاریک نشده همین مسیر را برگردید که منتظر ما میمانند

شروع کردیم راه رفتن ، همه چیز جدید بود از مغازه ها صدای موسیقی میامد، مردم شیک تر بودند خیلی ها کراواتی بود و زنها هم همه مدل ، بی حجاب ، با حجاب و هم مثل برادران امیدوار داشتیم سیر میکردیم

یک ساندویچ فروشی دیدیم و از سر کنجکاوی 7 نفری رفتیم تو ، اولین بار بود نان ساندویچی می دیدیم چون یک ساندویچی در شهر ما بود که نونش بربری بود و این یکی برای ما تازگی داشت سفارش کتلت دادیم و خوشمان نیومد واقعا ساندویچهای حسین ما خیلی بهتر بود و راهمان را ادامه دادیم رسیدم به خیابان" شیک " که عجب جایی بود چیزی حدود شانزالیزه پاریس

سینما را بی خیال شدیم شروع کردیم مغازه ها و بازارها را دیدن و رفتیم سبزه میدان و تا دانای علی و متوجه شدیم نزذیک اذان مغرب است و از 40 نفر پرسیدیم تا ایستگاه را پیدا کردیم و قیافه غضبناک بابای محمد که مگه نگفتم .....؟ کدام گوری رفته بودید ؟ گفتم سر به نیست شدید و من جواب بزرگترهایتان را چی بدم ؟

همانطور که قبلا تعریف کردم بابای علی در زمستان تصادف کرد و مرد و ما هم مثل علی 40 روز سیاه پوشیدیم در حالی که در زمان زنده بودنش هرگز کاری به کار هم نداشتیم و فقط برای همراهی با علی سیاه پوش بودیم

تا 7 روز در خانه شان صدای قرآن می اومد بالاخره بنده خدا در تمام ساختمانهای شهر یک کاری کرده بود و اگرچه آدم نجوشی بود و همیشه سرش به کار خودش بود ولی مردم احترامش را داشتند و بعد از مردنش بیشتر

روز دوم بچه های خیابان آسفالتی آمدند برای تسلیت به علی و ما هم اختلافات عمیق و غیر قابل مذاکره را فراموش کردیم و علی اومد و با همه دست داد و تشکر کرد و ما هم همینطور و البته با وحید علاوه بر دست دادن رو بوسی کردم چون حساب این یکی با بقیه فرق داشت

تا زمان مرگ پدر علی وضعشان خوب نبود ولی وقتی جناب سرهنگ که پسرش این مصیبت را بوجود آورده بود با ماشین کادیلاکش روز هفتم خودش را رساند همه چیز عوض شد

جناب سرهنگ با رئیس ژاندارمری اومد خونه علی ، ما هم بودیم وقتی همه ما را سیاه پوش دید وحشت کرد ، همه پسر مرحومید ؟ گفتیم نه و علی ، مجتبی و کریم را نشانش دادیم ، اما وقتی مادر علی چشمش به سرهنگ افتاد یک فیلمی بازی کرد و یک مصیبتی راه انداخت که سرهنگ و رئیس ژاندارمری شروع کردند گریه کردن ، من اصلا نمی دانستم اکرم خانم چنین استعداد درخشانی دارد حیف که از نظر آلفرد هیچکاک و کارگردانان هالیوود دور مانده بود

جناب سرهنگ وقتی دائی علی را که اون هم نظامی بود را دید نفس راحتی کشید و با هم رفتند گوشه ای نشستند و مادر علی را هم صدا کردند و تمام

جناب سرهنگ 50000 تومان داده بود ( خیلی پول بود و خدابیامرز تمام عمرش این مبلغ کار نکرده بود و مغز اقتصادی اکرم خانم کار افتاد و یک مغازه خرید و اجاره داد تا خیالش از خرج خانه راحت شود ) و تعهد داده بود هر ماه مبلغی بدهد و تمام ، شاید اگر اکرم خانم میدونست اوضاع اینطوری میشه اینقدر خودش را نمی زد و اینهمه بچه ها را زجر نمی داد

بچه های محل هم که دیدند سرهنگ آدم دست به خیری هست از آسفالت کردن خیابان تا هر کی بیکار بود ، مریض داشت ، وام میخواست و ... را از سرهنگ میخواستند و خلاصه کاری کردند که سرهنگ جرات نداشت پایش را آنجا بگدارد و هر کاری داشت از طریق دائی علی انجام میداد

و بدین شرح سال سوم راهنمائی تمام شد و ما آماده رفتن به دبیرستان شدیم و تابستان را شروع به کار کردیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦
comment نظرات ()

بچه های خیابان خاکی - قسمت سوم

 

دوره راهنمایی با توجه به آمدن بچه های دیگر از روستاهای اطراف، بصورت 2 کلاس آ و ب و درسهای جدید شروع شد و این در سال 54 بود و کاملا بچه های خاکی و آسفالتی جدا شدند وراحت شدیم ولی درسهای جدید و معلمهای جور و واجور ما را دستپاچه کرده بود و انگلیسی قوز بالا قوز بود و برای اولین بار معلم خانم داشتیم و اینکه کدام بی غیرتی حاضر شده بود دخترش را با این سر و وضع بفرستد مدرسه ما ؟ ، ولی با اولین برخورد ها فهمیدیم این خانمها با زنهایی که ما تا حالا دیدیم فرق دارند ، و همان برخوردهای اول ما را موقتا وادار به عقب نشینی کرد

خانم ترابی معلم انگلیسی کم کم داشت روانی میشد که چرا ما اینقدر خنگ هستیم ولی وقتی نمره بقیه دروس را میدید شک میکرد مشکل این بود که بعضی از حروف که نوشته  میشدند خوانده نمی شدند  من آخرش نفهمیدم چرا اینطوری بود؟ ولی وقتی علی گیر کرد ما به خودمان امیدوار شدیم چون علی شاگرد اول ما بود با بقیه درسها زود هماهنگ شدیم و از ماه سوم کم کم در درس انگلیسی هم شروع به پیشرفت کردیم ، من عاشق درس حرفه و فن شدم ولی علی همه درسها را به یک چشم میدید و همه را با نمره 20 قبول میشد ، چیزی که ما آرزویش را به گور خواهیم برد

مدرسه تمام شد و ما همگی صاحب دوچرخه شدیم و تابستان خلاصه شد در فوتبال و دوچرخه سواری ، چه حای میداد

فاصله تا دریا 7 کیلومتر بود که هر روز یک نفس تا آنجا رکاب میزدیم و یک شنای نفس گیر که رمقی برای برگشت نمی گذاشت و فوتبال روی شن های گرم ساحل یک لذتی داشت

یک روز که توی ساحل بازی میکردیم 2 تا دختر با لباس شنا به ما نزدیک شدند و خواستند با ما بازی کنند ، واکنش علی بقدری تند بود که ما خجالت کشیدیم و بیچاره ها گذاشتند رفتند ولی تا آخر بازی ما زیر چشمی اونا را نگاه میکردیم و علی هم ما را می پائید و همین جریان هم باعث شد رفتن به دریا خیلی کم شود

برای اولین بار یک روحانی آمده بود شهر و به ما میگفت غروب ها بیائید مسجد برای یادگیری قرآن و ما هم با اصرار علی رفتیم و اولین جلسه شب جمعه بود ، از نماز یاد دادن شروع شد و کم کم علاقه مند شدیم و شرکت کننده ها خیلی زیاد شدند و تا رسید به کلاس قرآن و وقتی حاج آقا برای دیدن فوتبال ما آمد ، حال کردیم و رفیق شدیم ولی حاج آقا با ما ساحل نمی اومد و ما فکر میکردیم شنا بلد نیست ، نمیدانم حاجی بعدها چی شد ولی هر چه از دین و ایمان داریم یادگار همان کلاسهاست که 3 سال ادامه داشت

البته فکر نکنید در شهر ما روحانی نبود ، بود ولی بیشتر با بزرگترها میپرید ولی این یکی خودمونی بود

سال دوم راهنمایی با همان شرایط پارسال شروع شد و فقط دوچرخه سوار زیاد شد احساس میکردیم بزرگ شدیم کم کم بیشتر به آرایش مو و نوع لباس توجه میکردیم و به دختر ها با دقت بیشتری نگاه میکردیم و داشتیم متوجه میشدیم که باید یک خبرهایی باشد ولی مواظب کلاس خودمان بودیم که نکند کسی چیزی بفهمد

یادش بخیر، یک روز جمعه در نهایت شجاعت و طی یک عملیات انتحاری با پیشنهاد حمید و اکبر و مخالفت شدید علی تصمیم گرفتیم برویم روی خیابان آسفالتی ها دوچرخه سواری کنیم چون از خیابان خاکی و پر چال و چوله خودمان خسته شده بودیم

7 نفری 3 بار تمام اول تا آخر خیابان را رکاب زدیم ولی در برگشت بار چهارم با راه بندان آسفالتی ها متوقف شدیم که بالاخره تا کی میخواید اینجا ویراژ بدید ؟ نکنه میخواید خیابون ما را مثل خرابه خودتان بکنید ؟ و یک لگد زدند به چرخ جلو دوچرخه عزیز تر از جان محمد و یاالله ، نبرد شروع شد ، خدایی معلوم نبود کی به کیه ، همه در حال مشت و لگد انداختن بودند ولی هنوزهیچ نتیجه ای معلوم نبود ، در یک لحظه همه چیز متوقف شد و یک دختری که میخورد هم سن و سال ما باشد آمد جلوی من ایستاد و شترق زد توی گوش حمید ، گیج شده بودیم ، یعنی چه ؟ در این میدان نبرد و جنگاوری کدام بی ناموسی دخترش را فرستاده بود وسط میدان ؟ حالا ما بزنیم توی صورت این بعد چی میگند ؟ اصلا این آسفالتی ها این قدر بی غیرت بودند و ما نمی دانستیم ؟ توی دلم گفتم چه معنی دارد دختری به این خوشگلی این جا باشد و ما در فکر دعوا باشیم ؟ علی اومد بین من و اون وایستاد و نذاشت دست بلند کنیم و به این بی ناموسی فیصله داد ولی اگر نمی اومد هم مشکلی نبود ، حیف نبود با خانم دعوا کنیم ؟ و فهمیدیم که خانم ، خواهر دو قلوی وحید غلامی ، بد صداترین آدم مدرسه بود و ما هم بعله ، به تحمل سیلی می ارزید

نمی دانم چرا از فردا همه چیز را فراموش کردم و با وحید مهربان تر شدم البته نه زیاد ، یعنی هر موقع از هم رد میشدیم نیشمان را برای هم باز میکردیم ولی با تذکر بچه ها خودم را جمع و جور کردم و حد و حدود را نگه داشتم ولی روزهای بازار دنبالش میگشتم و اگر هم میدیدم از فاصله دور نگاه میکردم و جرات نزدیک شدن را نداشتم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
comment نظرات ()

بچه های خیابان خاکی - قسمت دوم

تفریح مطلق ما فوتبال بود و گل سر سبد بازیها علی بود و مشکل همیشگی ما هم نداشتن توپ 

یک روز دایی علی که سرگرد بود و بسیار خوش تیپ و ما هم مثل علی صدایش میکردیم دایی چون واقعا مثل دایی همه بود ، آمده بود خونه شان مهمانی و هوس کرد بیاید فوتبال علی را ببیند وقتی وضع رقت بار همه را دید رفت 10 تا توپ و 10 تا پیراهن خرید و ما هم سر و سامانی گرفتیم وما هم یک توپ را از وسط نصف میکردیم و یک توپ سالم را میکردیم توش و حالا میشد یک توپ دو تیکه که هم قابل کنترل تر بود و هم بیشتر دوام می آورد ، این جریان حدودا سال 49 بود

سال اول دبستان به خیری گذشت و تابستان فوتبال 12 ساعت در روز (یعنی ٨ صبح تا وقتی چشم ما توپ را می دید )ما هم شروع شد بجز روزهای بارانی که نمیشد بازی کرد با این تفاوت که از خیابان خاکی راحت شدیم و در حیاط مدرسه بازی میکردیم ، فقط یک اشکال کوچک وجود داشت که کلید مدرسه را نداشتیم و مجبور بودیم از دیوار مدرسه بپریم همچنین والدین ما هم شاکی نبودند از اینکه در خونه باشیم و شیطونی کنیم راحت میشدند شب هم خسته و کوفته زود میگرفتیم میخوابیدیم

بزرگترین مشکل ما 7 نفر این بود که اول صبح باید میرفتیم نان گرم میخریدیم این باعث میشد ما هر روز بدون استثنا شش صبح در نانوایی همدیگر را می دیدیم وبرای آنروز برنامه میریختیم

سال دوم دبستان با داشتن تجربه سال اول شروع شد و وقتی " اکبر " ما پایه صندلی آقای ربیعی معلم ما را شکست و آسفالتی ها جاسوس بازی در آوردند و به آقای جعفری ناظم گفتند و ناظم هم اکبر را تقریبا " له " کرد و جرات نفس کشیدن در برابر ناظم را پیدا نکردیم ، سال پرتنش و درگیری ما شروع شد چون بیرون مدرسه یک فصل همدیگر را زدیم و لباس هم را پاره کردیم تا به آنها بفهمانیم پا رو دمب ما نگذارید که ما خیلی خطرناکیم ، البته خدا را شکر آنها ندیدند وقتی خونه رفتیم بعلت پاره بودن لباس چه کتکی از پدر ارجمند خوردیم و مادرم به چه مصیبتی لباس را وصله زد

از بخت بد آقای ناظم جریان را فهمید و فردا یک خط کش را برداشت و ما را به صف کرد و آنقدر کف دستمان زد تا خسته شد و دست ما هم بی حس ، ولی هر دو گروه طاقت آوردیم گریه نکردیم ، و یکی از بچه های اطراف مسجد را گذاشتند مبصر و گرو ههای ما از همه سمت ها معزول شدیم و سر جایمان نشستیم

مدتها قهر بودیم ، رقابت باعث شده بود که تکلیف شب را به بهترین صورت انجام دهیم ، خلاصه اینکه از هم کم نیاوریم

من نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای شیشه کلاس را شکست و انداخت گردن گروه ما و ما یک سری خط کش آقای ناظم را نوش جان کردیم و دوباره روز از نو روزی از نو ، اینبار یک دعوایی اساسی شد که سر یکی از آنها شکست ، دیگر صحبت خون بود ، ازترس هم که شده خودمان به آقای ناظم موضوع را کاملا بصورت واروونه گفتیم ، انگار ما داشتیم مثل بچه آدم میرفتیم ،آن قوم بربر ریختند سر ما و از بد شانسی دست ما خورد سرشان و کله یکی شکست و آقای جعفری تا ته جریان را فهمید و خودش راه افتاد خیابان آسفالتی ومشکل را یک جوری راست و ریست کرد و به آنها گفت حرف نزنید خودم درست میکنم .

عصری دیدم آقای ناظم در قصابی پدرم بود و من هم خودم را آماده کتک خانگی کرده بودم بعد هم رفت خونه علی و اکبر ، آماده باش زدیم برای کتک های شب و صبح فردا

صبح فردا علی را انداختیم جلو و رفتیم دفتر ناظم ، تا ما را دید گفت بنشینید ، این آقای جعفری آدم غیر قابل پیش بینی بود و رفت آنها را صدا زد و دستور داد روی همدیگر را ببوسیم و قسم خوردیم دیگه دعوا نکنیم و ناگهان گفتند در این سن و سال شما دارای " انرزی انباشته " هستید که هیچکدام نفهیمیدم یعنی چه و همه حاضر بودیم قسم بخوریم تا حالا چیزی بنام انرزی آنهم بصورت انباشته را ندیدیم تا چه رسد به اینکه خودمان آن را داشته باشیم .

سخنرانی غرای جناب ناظم ادامه داشت تا رسید به اینجا که حاضرید یک مسابقه فوتبال گل کوچک با هم برگزار کنید ، همگی با هم و یک صدا گفتیم " بله "

قرار شد فردا با آمادگی بیاییم مسابقه ، ولی فردا وقتی دید مثل هر روز آمدیم گفت جا زدید؟ گفتیم نه آقا ما آماده ایم فقط کافی است پاچه شلوار را بکنیم توی جوراب ، میشویم آماده برای مسابقه

علی و اکبر و من یک طرف ایستادیم و 3 نفر از آنها طرف دیگر و جنگ گلادیاتورها شروع شد ، سطح تاکتیک و تکنیک چیزی حدود برزیل و آرژانتین ، نتیجه در 5 دقیقه اول بدون گل و چند لحظه روی زمین برای استراحت ولو شدیم و برگشتیم زمین ، هنوز داشتیم خودمان را جمع و جور میکردیم که آنها گل زدند ، فاجعه بود ، آسمان دور سر ما چرخید ، یا امام هشتم ، دوباره شروع شد و هر کاری بلد بودیم کردیم ، نشد ، ولی در آخرین لحظه علی گل زد ، چیزی حدود گل فینال جام جهانی و بچه های خاکی مدرسه را گذاشتند روی سرشان و آقای جعفری برای اینکه شر را بخواباند بازی را تمام کرد

این نتیجه برای آسفالتی ها باخت بود چون آنها فکر میکردند حداقل 4 تا می زنند و لی رویشان کم شد و ما را باور کردند

تا آخر سال التماس کردند که یک مسابقه دیگه ، ولی نشد که نشد و آقای جعفری هم زیر بار نرفت

سال سوم و چهارم مثل سالهای قبل بود ولی سال پنجم یعنی سال 53 کمی با سالهای قبل فرق داشت ، داشتیم بزرگ میشدیم ، لباسهای مد جدید آمده بود و بچه های آسفالتی که وضعشان بهتر از ما بود با لباسهای نو آمده بودند و هرکس میدید میفهمید که از طبقات مختلف هستیم ، ناگهان گفتند "پیش آهنگی" و چون آسفالتی ها رفته بودند و عضو شدند ما نرفتیم ، " افت " داشت با آنها یک گروه بشویم هر چقدر گفتند روی نمره انظباط تاثیر دارد ، گوش نکردیم ، حاضر بودیم صفر بشویم ولی با آنها نپریم

سال پنجم را با جنگ اعصاب پیش آهنگی و مسخره کردنشان مخصوصا وقتی وحید آنها با آن صدای نکره سرود میخواند گذشت

در این سال برای اولین بار گفتند " رئیس فرهنگ " می آید برای بازدید ، همین آقای درویش پور ، الان هم زنده است و مورد احترام ما ، ولی برای این بازدید گیر دادند به موی سر و ناخن و یقه و تمیزی لباس ، خلاصه چند بار خط کش آقای ناظم را نوش جان کردیم تا آماده بازدید شدیم و جناب رئیس فرهنگ که بعدها فهمیدیم همین رئیس آموزش و پرورش خودمان بود تشریف آوردند ، تمام این 5 سال مدرسه را اینقدر تمیز ندیده بودیم ، واقعا که عالی کار و برنامه ریزی کرده بودند و جناب رئیس در آخر کار آمد کلاس ما و شروع کرد صحبت کردن ، واقعا آدم خوبی بود ، پرسید در آینده میخواهید چکاره شوید ، از خلبان و دکتر و مهندس تا هر چی دلتان بخواهد گفتیم آخرش پا شد و شروع کرد راه رفتن ، کفشش یک صدای خاصی داشت با یک کراوان پهن و حرفهایش را اینطور شروع کرد : آفرین ، آدمی با فرهنگ و آرزوهایش زندگی میکند و همیشه باید یک آرزویی داشته باشد ولی بچه ها کی میخواهد کشاورزی کند ؟ کی راننده ؟ کی قصاب ، نجار ، بنا و یکسری شغلها را ردیف کرد ، دیدیم راست میگوید اصلا اگر این آدمهایی که الان این کارها را داشتند می مردند کی باید این کارها را میکرد ؟ گفت برای این حرفهایم فکر کنید تا بار دیگر می آیم به من جواب دهید و خداحافظی کرد و رفت و ما هم به احترامش پا شدیم

قرار شده بود" فکر" کنیم ، سخت ترین کار عالم ، چون هر چقدر خیالبافی راحت باشد فکر کردن خیلی سخت است

اردیبهشت ماه دوباره آقای رئیس فرهنگ آمد برای بازدید و سر آخر آمد کلاس ما و همان سوال یادش بود ولی علی یک انشایی در جواب رئیس نوشته بود که اجازه خواست بخواند و خلاصه انشا این بود " من میخواهم مثل آدم زندگی کنم " و آقای رئیس برایش کف زد و سرش را بوسید و خودنویسش را بهش جایزه داد و خودش شروع کرد توضیح دادن این موضوع که آدم بودن یعنی چه

آدم بودن یعنی همیشه راستگو بودن ، همیشه احترام مردم را از هر طبقه ای که هستند نگه داشتن ، همیشه تمیز بودن ، همیشه امانت دار بودن و تا آخر کلاس یک ریز آدم بودن را توضیح داد و گفت این مملکت وقتی کاملا پیشرفت میکند که ما خصلت آدم ها را پیدا کنیم ، حال کردیم از اینکه جناب رئیس ما را آدم حساب کرد و یکساعت در کلاس ما ماند و فکر میکنم خودش هم حال کرد که ما از ترس تا آخر کلاس تکان نخوردیم و به حرفهاش با دقت گوش کردیم ، هنوز که هنوز است وقتی آقای درویش پور را می بینیم ، یاد آن موقع می افتیم ، خیلی پیر شده است یک روز در داروخانه دیدمش هر قدر اصرار کردم پول دارویش را من بدهم قبول نکرد

خلاصه سال پنجم تمام شد و امتحانات را یک مدل دیگر برگزار کردند یعنی بچه های دهات را آوردند شهر امتحان گرفتند و این فرصتی بود تا ما با آنها آشنا شویم و وقتی فهمیدیم آنها هم فوتبال بازی میکنند احساس راحتی کردیم چون روستاها آن موقع مدرسه راهنمایی نداشتند باید سال آینده برای گذراندن دوره راهنمائی می آمدند شهر و این فرصتی بود تا برای مقابله با آسفالتی ها از بین آنها یارگیری کنیم ، برای همین به آنها گفتیم از همین تابستان هر موقع شهر آمدند بیایند خیابان ما و اسم هر کدام را بگویند نشانشان میدهند چون مثل گاو سفید پیشانی معروف بودیم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()