از سر دل تنگی

يادداشتهاي پراكنده

بچه های خیابان خاکی - قسمت اول

تمام اهالی خیابان خاکی " حاج علی " را میشناختند ، نه فکر کنید به حج مشرف شده بود ، نه ، ایشان چون در روز عید قربان بدنیا آمده بود اتوماتیک وار شده بود حاجی ، ولی ما به اختصار صدا میکردیم علی

از قرار معلوم اکرم خانوم یعنی مادر علی 15 سال باردار نمی شد و برای درمان این نقیصه از مشهد و قم تا تمام امامزاده های دور و اطراف گرفته تا دکترهای زنان رشت مثل دکتر زرین پر تا حتی باور کنید تهران هم آمده بودند و در نهایت در سال پانزدهم ترکیبی از نذر و نیاز و دعا و دکتر و دوا کار خودش را کرد و اکرم خانوم باردار شد و علی آقای ما را بدنیا آورد

البته اکرم خانم حالا که دید " میشود " انتقام آن 15 سال را هم گرفت و طی 10 سال 6 تا زائید که همه بطور منظم یکی پسر و بعدی دختر

در جریان دوران حاملگی ششمی که همین دکتر آمنه باشد ، مش کریم شوهر اکرم خانم که بالاخره نفهمیدم بنا بود یا نجار یا هردو تا وقتی داشت با موتور یاماها 80 در غروب بارانی زمستان به خانه می آمد ، اجلش رسید و یک جوانک 17 ساله که که پسر جناب سرهنگ بسیار محترم کنار دریا بود با ماشین جناب سرهنگ زد به موتور مش کریم و فاتحه

با مردن مش کریم رشد جمعیت خانه شان هم متوقف شد و ما هم کم کم یادمان رفت که اکرم خانم همیشه شکمش بزرگ بود

و این واقعه در سال 1355 شمسی بود و ما 7 نفر که همگی متولد 1342 بودیم 13 ساله بودیم

کل پسرهایی که در سال 42 در محله خیابان خاکی بدنیا آمدند میشوند علی ، حمید ، اکبر ، حسین ، محمد ، رحیم و من

شهر ما یک بازار دارد و یک مسجد جامع ، بچه های اطراف مسجد یک جوری بودند و به کلاس هم نمی خوردیم و اصلا کاری به کار هم نداشتیم ، یعنی به اصطلاح امروزی بچه مثبت بودند اما روبروی بازار دو تا خیابان هست با کوچه ها و بن بست ها که خیابان ما خاکی بود ولی خیابان آنها آسفالت و آنها هم به ما فخر میفروختند که ما فلان جا آشنا داشتیم آمدند آسفالت ریختند ولی شما چی ؟

تا 7 سالگی زیاد کاری به آسفالتیها نداشتیم یا اصلا همدیگر را نمی دیدیم نه آنها اینور می آمدند نه ما میرفتیم چون اگر میرفتیم یا می آمدند ، صحبت از کتک زدن یا خوردن بود بنابرین بدون هرگونه آشنایی آتش بس اعلام شده بود

همه ماجراها از روز اول دبستان شروع شد 45 نفر در یک کلاس ، 4 نفر روی هر نیمکت چوبی ، معلم فارسی حرف میزد و ما درست نمی فهمیدیم وبدتر از همه بچه های جدیدی می دیدیم که تا حالا ندیده بودیم ، برنامه ریزی کردیم که اگه با هر کداممان دعوا شد 7 نفری حمله کنیم و با بقیه مخصوصا خیابان آسفالتی ها هم زیاد گرم نگیرم تا پررو نشوند

معلم همان روز اول علی ما کرد مبصر و به هر زحمتی بود با ما فهماند که مبصر یعنی چی ؟ جبهه گیریها شروع شد ما افتخار میکردیم بچه خیابان خاکی مبصر شد و حق مان می دانستیم و بچه های اطراف مسجد زیاد برایشان مهم نبود چون قرار نبود کاری بکنند با اینکه تعداد آنها 4 برابر ما بود ولی آسفالتی ها جبهه گرفتند که ما پس چی ؟ معلم هم یکی از آنها را گذاشت معاون مبصر که اگر یک روزی علی مریض شد اون بشه مبصر ، حالا ما دعاگوی علی بودیم که نکنه مریض شه

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

حقوق بشر

 

همه ما اصطلاح " حقوق بشر " را شنیده ایم و فکر میکنیم این حقوق را فقط باید حکومتها در رابطه با مردمشان رعایت کنند در صورتیکه موضوع خیلی فراتر از رابطه حکومت و مردم است .

چند روز پیش در خیابان اصلی گلسار رشت ، ماشین را در فاصله 100 متری محلی که قرار ملاقات داشتم پارک کردم واز پنجره اتاقی که جلسه داشتم می توانستم ماشین را ببینم ، شاید در یک لحظه متوجه شدم یک برگه با کمک برف پاک کن چسبیده است به شیشه ماشین ، واقعا از سرعت عمل پلیس تعجب کردم که همه ماشیها را جریمه کرده بود در صورتیکه من هر چند دقیقه یکبار نگاه میکردم . بعد از جلسه وقتی به ماشین رسیدم در نهایت تعجب دیدم از این برگه های تبلیغاتی است که نوشته بود : قالیشوئی ... تعمیر و ترمیم و رفو و شسشو با آخرین تکنولژی اروپا ، آیا نگران کردن کسی به هر وسیله ای ، نقض حقوق بشر نیست ؟

در حالی که در آرامش بسر میبرید ناگهان صدای تلفن همراهتان بلند می شود و متوجه میشوید پیامک ( اس ام اس سابق )   دارید می بینید یک پیام از فلان شرکت یا فلان محصول که ممکن است تمام عمرتان احتیاجی به کالا یا خدمات آن نداشته باشید به همراه شما رسیده باشد ، آیا این مزاحمت و عدم رعایت حقوق مردم نیست ؟

درب ورودی منزل را با هزینه ای گزاف نقاشی می کنید و چند روز بعد می بینید انواع برچسب های تبلیغاتی اعم از تدریس خصوصی ، آژانس مسکن ، تاکسی تلفنی تا لوله بازکنی و نظافت منزل را به آن چسبانده اند ، آیا این عدم رعایت حقوق مردم نیست ؟

پس نتیجه میگیریم که حقوق بشر حقوقی است که در مرحله نخست حکومت و بعد همه مردم نسبت به هم باید رعایت کنند

حقوقی که انسان بعنوان اشرف مخلوقات خداوند به او داده است بستگی به مکانی که بدنیا آمده و یا زندگی میکند متغیر است و هر چقدر انسان برای خودش حقوقی قائل شود دلیلی بر این نیست که از آن برخوردار باشد بطور مثال بگوئیم حق مردم است که در انتخاب محل سکونت یا انتخاب شغل یا رشته تحصیلی آزاد باشند حرف گزافی زدیم چون "حق بدون امکان دسترسی " معنی ندارد .

حقوق اولیه انسان یعنی از هوای پاک تنفس کردن تا احساس امنیت کردن ، حقوقی است که انسان با داشتن آنها شروع به پیشرفت و تعالی میکند وگرنه وقتی انسان امنیت غذا و پوشاک و... نداشته باشد برایش په فرقی میکند که در فلان قاره چه خبر است ؟

"حقوق بشر " اصطلاحی هستند که حکومتها هر طور بخواهند آن را تفسیر می کنند ، شما در طول تاریخ حاکمی را نخواهید یافت که خودش گفته باشد من دیکتاتورم یا آدمکشم حتی نرون ، چنگیز ، تیمور و... آنها برای کارهای خود توجیهاتی داشتند و خود را انساندوست و وطن پرست و خداترس معرفی میکردند حالا این توجیهات برای به قدرت رسیدن یا درقدرت ماندنشان بود تا توجیهات دینی و مذهبی و بدترین نوع دیکتاتوری ، دیکتاتوری دینی است چون از اعتقادات مردم سو استفاده می شود و اشخاصی که به دیکتاتور کمک میکنند از روی اعتقاد کار میکنند حتی حاضرند جانشان را فدا کنند این را می توانیم از دوران حکومت کلیسا به روشنی ببینیم

از طرفی همین تفسیر از مفهوم حقوق بشر می تواند چماقی بشود در دست بعضی از قدرت ها برای ایجاد محدودیت برای دیگران

همه انسانها در درونشان یک حس دیکتاتور بودن و زور گفتن وجود دارد و اگر ما به انبیا و اولیا احترام میگذاریم به این خاطر است که این حس را در خود ازبین برده اند ولی وقتی انسان در موضع قدرت قرار گیرد و بخواهد قدرت را در هر شرایطی حفظ کند ویا در خود احساس تکلیف کند برای حفظ آن(یا به هر دلیلی ) و اطرافیان هم برای سود جستن از موقعیت ، حاضر به انجام هر کاری باشند در چنین وضعی انسان خواسته یا ناخواسته مجبور است دیکتاتور باشد چون نمی تواند با آزاد منشی و رعایت حقوق مردم قدرت را حفظ کند و کسانی که در قدرت رسیدن او نقش داشتند تا روزی که در قدرت شریکند ، وفادارند و وقتی رانده شدند میشوند " اپوزوسیون " یا همان "مخالفان حرفی" ، میتوانید از تروتسکی تا هر کسی خواستید مثال بزنید

بنیاد نقض حقوق بشر عدم امکان انتخاب حاکمان توسط مردم است و این همون چیزی است که ریشه تمام انقلابها و قیامها و شورشهاست ، انتخابی که مردم از فرآیند و نتایج آن مطمئن شوند   

امکان ندارد در کشوری مثل کره شمالی ، لیبی و.... به مردم فرصت انتخاب بدهند و برایشان حقی قائل شوند و حکومت فعلی ادامه پیدا کند

آن چیز که مردم را از حکومت گریزان میکند 2 چیز است : اول ،وضعیت بد معاش و وضعیت اقتصادی دوم، محدود کردن مردم در انتخاب حاکمان ، اگر مردم بتوانند آن کسی که میخواهند حاکم باشد ، با کمبود ها هم کنار می آیند

رعایت حق مردم توسط حکومتها ، اساس بزرگی و وقار یک ملت است و باعث ماندگاری حکومت منتخب مردم

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

تولد

هرگز دنبال این رفتید که در روز تولد شما در بقیه دنیا در زمانهای قدیم چه اتفاقی افتاده است یعنی آن اتفاقات با تاریخ تولد شما مطابقت دارند ؟

بیست و ششم بهمن ما میشود 15 میلادی آنها و این مصادف است با روزی که :

"    جیمو تنو " در سال 660 سال قبل از میلاد کشور ژاپن را تاسیس کرد البته حدود صد سال بعد کوروش ایرانیها را متحد کرد و شدند ایران ، حالا مقایسه کنید دو کشور را

در 15 فوریه سال 1788 اولین گروه مهاجرین ( مجرمان تبعیدی ) انگلیسی که جمعا 730 نفر ( 160 نفر زن ) و همگی از مجرمان خطرناک و به انواع بیماری مبتلا بودند وارد " استرالیا " شدند و پس از قتل عام ساکنان بومی ، شدند صاحب استرالیا و حالا بعد از223سال دارای کشوری پیشرفته ، بطوریکه که میلیونها آدم در آرزوی زندگی در آنجا هستند ( فکرش را بکنید مجرمان خطرناک ، سرزمین بدون تمدن را کردند یک کشور مدرن و پیشرفته و آنوقت ما با اینهمه ادعا ..... )      

سال 800 میلادی هارون ارشید به کشور تونس (که حالا دلشان خوش است انقلاب کردند ) خودمختاری داد به شرطی که سالی 40 هزار دینار به جناب هارون بدهند . از کارهای جالب حاکم خودمختار شده این بود که یک سپاه از عده ای تشکیل داد که هیچ "احساسی " نداشتند و فقط دستورات جناب حاکم را اجرا میکردند

تولد نرون امپراتور خونخوار روم در سال 37 میلادی

تولد بابر موسس امپراتوری گورکانیان هند در سال 1483 میلادی

تولد گالیله ریاضیدان و اختر شناس و مخترع تلسکوپ در سال 1564 میلادی

ازهزاران اتفاق دیگر از تولد کیم جونگ ایل صاحب کره شمالی گرفته تا سالمرگ میرزا اسدالله خان ( غالب ) شاعر پارسی گوی هند و تا اعدام تیمسارهای ایران بعد از انقلاب همه و همه را میتوان نام برد ولی اگر هر کدام را به تاریخ تولد خودمان ربط بدهیم واقعا مسخره است

در هر صورت دیروز روز تولد من بود و بچه ها زحمت کشیدند و مخصوصا " نوه ام " آمده بود که " ممنون " ولی یک سال پیرتر شدم و معنی روز تولد در اصل هشدار برای آماده شدن است .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

تیمور لنگ

امروز مصادف است با سالمرگ امیر تیمور گورکانی معروف به تیمور لنگ میباشد (البته او از وقتی داماد حاکم ماورالنهر شد به لقب گورکان به معنای داماد مفتخرشد )او زاده شهر " کش " از توابع سمرقند بود . نسب او را به چنگیز میرسانند ولی اطمینانی نیست و در 26 سالگی حاکم شهرش شد اما سال بعد فراری شد و به خراسان و بعدها به قندهارو در نهایت به سیستان گریخت و در جریان حمله حاکم سیستان برای دستگیریش چنان مجروح شد که تا پایان عمر پای راستش درمان نشد و توان درست راه رفتن برایش امکان پذیر نشد و معروف شد به " تیمور لنگ  

ایام التیام جراحات او همزمان شد با با مرگ حاکم ماوراالنهر پس از چند بار شکست و پیروزی در نهایت بطور مشترک با برادر زنش تمام ماوراالنهر را تصرف کردند ولی با مرگ زن تیمور جنگ بینشان شروع شد و پس ازچند جنگ وصلح نهایتا تیمور پیروز شد و شد حاکم مطلق و در این زمان 35 ساله بود و سال 771 ه ق آغاز جهانگشایی او بود که دنیایی را به خاک و خون کشید

اولین لشکرکشی او بعد از این تاریخ به خوارزم بود که مجبور شد طی 9 سال 4 بار لشکرکشی کارد و در نهایت آنچنان خوارزم را خراب کرد " بطوری که حتی دیواری پیدا نمیشد تا کسی در سایه آن دمی بیاساید "

پس از خوارزم به خراسان حمله کرد اول هرات بعد نیشابور و سبزوار را گرفت و پس از بدست آوردن خزائن بیشمار و کشتار بی امان مردم به بخارا برگشت

اما 2 سال بعد دوباره به خراسان حمله برد و یاغیان را مغلوب کرد و برگشت و دوباره خراسانیان قیام کردند ، اینبار پسرش را راهی هرات کرد و او " از سر مردم هرات مناره ساخت " و اموالشان غارت شد

در مازندران در این زمان سادات مرعشی ( قوامی ) حکومت میکردند حمله سادات به گرگان بهانه به دست تیمور داد و او علاوه بر ما زندران ، زنجان را هم تصرف کرد ولی مازندران را مجددا در اختیار حاکم تسلیم شده ( سید قوام الدین ) گداشت

او گرگان ، ری ، لرستان ، تبریز وارمنستان را گرفت و بعد هم گرجستان را تصرف کرد و حاکم آنجا را به قبول اسلام واداشت

اینبار نوبت اصفهان بود ، بزرگان اصفهان پیشنهاد دادند که از قتل و غارت چشم بپوشد و " مالی " دریافت کند و برود و تیمور کسان خود را برای دریافت مال به داخل شهر فرستا ولی اعمال زشت آنها در تعدی حتی به ناموس مردم ، اصفهانیها را مجبور به قتل آنها کرد و تیمور به شهر آمد و دستور داد 70000 سر از کشتگان اصفهان را به او بدهند که با سر مردم اصفهان 28 " مناره " ساخت و راهی شیراز شد

بعدها به هندوستان رفت و در آخرین جنگ هند در نزدیک دهلی 100000 هندی را کشت و هند را غارت کرد

در جریان تصرف عثمانی ( ترکیه امروز قسمتی از آن عثمانی میباشد )، سلطان بایزید را به اسارت گرفت و در جنگی در حوالی آنکارا ، ارتش عثمانی را شکست داد و سلطان آنها را در یک قفس آهنی با خود به اطراف میبرد برای تماشا و عبرت بعضیها

تیمور و چنگیز در کشتن مردم و غارت آنها شبیه بودند ولی اگر چنگیز چیزی بنام آثار تاریخی و باستانی نمی فهمید ، تیمور می فهمید

تیمور را میتوان با نادر شاه افشار مقایسه کرد " جهانگیر " ولی فاقد تدبیر " جهانداری " و همچنین هرگز در دوران این دو پادشاه هیچ وزیر با تدبیری معرفی شد و اطرافیان او در نهایت یک منشی بودند

تیمور " مذهب " را بهانه قتل و غارت خود قرار داده بود و بطور واضح شهر دمشق را به همین علت تصرف کرد

وسعت سرزمینی که تیمور حکومت میکرد از وسعت سرزمینهای چنگیز کمتر بود و برای جبران برنامه تصرف چین را داشت که مرگ به فرصت نداد .تیمور یک جهانگشای جنایتکاربود که از غارت مردم سیر نمی شد و مذهب را بهانه ای برای کشتن و غارت مردم لازم داشت و هرگز از کشتن و تاراج مردم نه خسته شد و نه سیر

این اعجوبه کشورگشایی و کشتار و تاراج ، در نهایت و در 71 سالگی در مسیر تصرف چین ، سرما خورد و در نوشیدن شراب افراط کرد و مرد .این سرنوشت کسی بود که بیش از " طاعون " و " وبا " کشتار میکرد و فرزندان او هرگز نتوانستند ارثیه آغشته به خون او را حفظ کنند ، چون بدست آمده از ظلم به مردم پایدار نیست

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

مصر 2

بالاخره حسنی مبارک کنار رفت و مصریها را به آرزویشان رساند حالا سمبه مصریها پر زور بود که ظرف چند روز توانستند تکلیف را روشن کنند یا خودش زود فهمید اوضاع پس است نمی دانم ولی از معدود دیکتاتورهایی بود که زود " فهمید ".یادش بخیر یک همسایه ای داشتیم که خیلی لکنت زبان داشت ، خدا بیامرزد آدم خوبی بود این بنده خدا در تلفظ حرف " ک " خیلی مشکل داشت اصلا نمی توانست تلفظ کند یک روز رفته بود مغازه آقا رضا سابقا بقال و بعدها سوپری محل " کره " بخرد گفت " یه قالب ک ک ک ک ک " ناگهان عصبانی شد گفت گور باباش" یه قالب پنیر "  .   حالا جریان این دیکتاتورهاست با اینکه میدانند نمی توانند بگویند " کره " و مثل بچه آدم مملکت را اداره کنند باز هم اصرار دارند تا روز آخر بمانند و ناچار شوند با آبروریزی استعفا داده شوند و در بروند .    از عجایب روزگار اینگه مصریها هم روز 22 بهمن پیروز شدند کمتر چنین اتفاقاتی در تاریخ پیش می آید که پناه دهندگان به حاکمان فراری ایران خودشان هم به همان علت و همان تاریخ در رفتند .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

فهم

مدتی است به علت بیماری پدرم که نتایج کهولت سن میباشد پایم به بیمارستان باز شده است 

 هر چفدر پدر آرزوی دیدن پسر در لباس دامادی و این مدل حرفها را دارد ، پسر هم آرزوی این را دارد که در ایام پیری و ضعف کمک آنها باشد که منو پدرم در این زمینه ها هر دو به آرزویمان رسیدیم ، اگرچه من همیشه علاقه ویژه ای به پدرم داشتم چون برایم آدم خاصی است

اصولا انسان در وقت گرفتاری و بیچارگی بیشتر یاد خدا و کلا دین و مذهب می افتد و مدل رفتار و گفتارش عوض میشود ، این را برای این گفتم که پدرم خواب بود ومن هم داشتم در عالم آفاق و انفس سیر میکردم که ناگهان متوجه شدم تلویزیون برای قبل از نماز ، قرآن پخش میکرد .من هم یک قیافه مظلومی گرفتم و شروع کردم گوش کردن ، سوره " الطارق" را میخواند و من هم ترجمه فارسی اش را ، رسید به آیه چهارم "که هر شخص را البته مراقب و نگهبانست " این آیه را مایه امید گرفتم و ... حدود یک ساعت بعد یک نفر که کاملا قیافه مذهبی داشت آمد داخل و گفت پدر او هم چند اتاق آنطرف تر است و حالا که هر دو خوابند بیا اختلاط کنیم

گفت دیدم داشتی قرآن گوش میکردی و من هم طلبه حوزه هستم میخوای درباره قرآن حرف بزنییم ؟ گفتم بفرمائید ، خلاصه زرنگی حوزوی او باعث شد ما اول شروع کنیم و او سوال کننده و ما دفاع کننده باشیم  

گفتم من هرگز حاضر نیستم در مورد مسائل دین و مذهب " چانه " بزنم ، یادم میاد زمان انقلاب یکی در میدان اصلی " لشت نشا " ما بچه های دبیرستانی را پیدا کرده بود و داشت توضیح میداد که دین فلان است و ... تا رسید به امام زاده ها و ما در آن عالم نوجوانی فکر میکردیم اصلا اگر این امام زاده ها نبودند ما شب امتحان به کجا نذر میکردیم ؟ ما هرگز چانه نمی زدیم که کدام امام زاده " سینوس و کسینوس و تانژانت و کتانژانت " بلد است کدامیک " فتوسنتز " و کدام " اسید سولفوریک "تا برویم آنجا نذر کنیم ، برای ما حال و هوای داخل امام زاده ها و آن فضای مثبت و با آن معماریها و ضریح مهم بود

برگردیم به بحث من و طلبه ، برایش گفتم قرآن را بسته به اینکه خودم بخوانم یا دیگران فرق میکند و قتی خودم میخوانم سوره ها و آیات خاصی را میخوانم که از کودکی آنها را یاد گرفتم و حفظ هستم ولی وقتی دیگران میخوانند فرق دارد مثلا وقتی سوره " تکویر" را عبدالباسط میخواند یک حالت هیجان و حماسی است و زمانی مثل همین امروز وقتی " الطارق " را محمد الصدیق المنشاوی می خواند یا مصطفی اسماعیل ، آدم احساس اندوه و نیاز می کند 

بنده خدا وقتی دید ما هم " بعله " ، رفت در جلد طلبگی و کلی از سبک های مختلف قرائت قرآن حرف زد، عالی بود و مهمتر از هر چیزی قابل فهم بودن حرفهایش ، اما یک جایی من آیه ای را تفسیر کردم که هر دو خندیدیم 

برای پایان جلسه برایش تعریف کردم که در دهه 60 که " کمیته " هنوز با شهربانی و ژاندارمری ادغام نشده بود در شهر رشت یکی از بچه های " معروف و مخصوص پسیخان" را تعقیب میکرد بنده خدا وقتی دید کمیته ایها دست از سرش بر نمی دارند پرید داخل حوض آب میدان شهرداری رشت که حداکثر تا زانویش آب داشت و کف دستش را گرفت طرف بچه های کمیته و گفت " برید پی کارتان اینجا آب است و مربوط به نیروی دریایی " و کمیته ایها هم تازه فهمیدند که اوضاع از چه قرار است

البته این موضوع را برای آقای یوسف لولا معروف به چارلز دیکنز هم تعریف میکنند که رفته بود روی اسب میدان گلسار نشسته بود و میگفت مربوط به نیرو دریایی هست ولی بهر حال  

واقعیت این است که انسان در مواجهه با پدیده های اطرافش ، خواسته یا ناخواسته قضاوت میکند و مطالبی را هم تفسیر میکند و این تفسیرها و قضاوتها تا زمانی که در ذهن اوست و روی کارها و تصمیم گیریهایش اثر نگذاشت مهم نیست ، مشکل از اینجا شروع میشود که انسان فهم خود از پدیده ها و دیده ها و شنیده ها را بهترین بپندارد و قدرت این را داشته باشد که فهم خود را به هر صورت به همه بقبولاند آنوقت خودش گرفتار میشود و مردم هم بدبخت فهم ناقص او .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

مصر

سرزمین مردم کناره رود نیل ، با بیش از ٧٠٠٠ سال تاریخ و تمدن ، امروز خلاصه شده است در " حسنی مبارک " و " میدان تحریر قاهره " .

از آن کاخ های پر ابهت فرعونیان و کلئوپاتراها ، مشتی خشت و گل وخاک و اجسادی مومیایی شده چیزی باقی نمانده است ، نه کتابی ، نه شعری ، نه آوازی ، و فاجعه بارتر از همه " نه زبانی " باقی نمانده است که مردم مصر به زبان مادری خود فریاد کنند .

معمولا تاریخ و تمدن یا مثل اجزا پوسیده یک ساختمان مشکل ایجاد میکند و موجب عقب ماندگی و زحمت میشود یا جزئی از فرهنگ و زندگی مردم میشود ، در هر صورت مردم مصر از تاریخ خود فقط آثار باستانیش را دارند نه فرهنگ و زبان تمدن خود را . 

مصر را در کنار اثار باستانیش یا شاید با نوشته های سید قطب و حسنین هیکل یا نوال السعداوی و .. شناخت اما مردم مصر با بقیه اعراب تفاوت دارند و این نیست مگر وجود روح نیاکان تمدن سازشان .

در حالی که مردم بسیاری از کشورهای اروپایی امروز خانه سازی نمی دانستند مصریها" اهرام " را ساختند ولی یادمان باشد " داشتم داشتم " مهم نیست " دارم دارم " مهم است که تمام صاحبان تمدن دیروز، امروز ندارند و مصر هم یکی از آنهاست .

مصر تمدن خود را فراموش کرد و به زبان " عرب " حرف میزند و کودتاگران ارتش هم حاکمانشان ، از خوب خوب شان جمال عبدالناصر تا این آخری حسنی مبارک ، هیچکدام نتوانستند مصر را از جهان سوم خارج کنند .

تقریبا هر جهانگشایی که هوس تصرف مصر به مخلیه اش خطور کرد آنجا را تصرف کرد و اگر بیابانهای سوزان تا رسیدن به مصر نبود شاید وضع بدتر بود .

ایرانیان ، یونانیان ، رومیان واین اواخر انگلیسیها و فرانسویها و کمی تا قسمتی اسرائیلیها ، همه به نویت مصر را گرفتند ولی نماندند اما وقتی نوبت به اعراب مسلمان رسید هر عربی سر اسبش را کج کرد حاکم به مقدرات مصر شد وحاکمان عرب ریشه و تار و پود مصر را عوض کردند نه در اسکندریه کتابخانه ماند و نه اثری از دیروز فرهنگشان ،تا جایی که مصریها خودشان را رهبر جهان عرب میدانند .

سرزمین ابراهیم ، یعقوب و یوسف و... امروز بیدار شد ولی به کجا چنین شتابان ، خدا میداند .

آزادی و دمکراسی رویایی است که با شعار بدست نمی آید بلکه در کنار شعار ، شعور لازم است .

 اینکه انقلاب بهتر است یا اصلاحات ، بحثی است که باید از انقلاب فرانسه شروع کرد تا الان و براحتی میتوانیم بپذیریم هر انتخاباتی اگر واقعا انتخابات باشد به خودی خود یک انقلاب است و کاش ملت مصر اختیار یک انتخاب داشت .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

جزیره منجیل

کسانی که سد منجیل را دیده اند حتما پشت سد متوجه یک جزیره کوچک هم شده اند این جزیره خدادای که مشرف به سد منجیل و کوه و آب پشت سد است ، در چندین و چند سال قبل تقریبا همزمان با ساخت سد منجیل جاده کشی و جدول گذاری و نما سازیهای زیبای آن انجام شد و " جهت رفع سلامتی " هم یک مجسمه برنزی و سنگین از همسر شاه سابق را وسط جزیره نصب کردند ، چون سد منجیل قبل از انقلاب به " سد " فرح " نامیده میشد طبعا مجسمه را گذاشته بودند آنجا ، همراه با تاسیسات آب .

بعداز انقلاب به هر زحمتی بود مجسمه را خراب کردند و حتما فرستاند کارخانه ذوب ، که حالا به چی تبدیل شد مهم نیست .

اما این جریره زیبا بعد از انقلاب متروکه شد حتی دیگر برق هم ندارد و ما برای رفتن به داخلش به همراه یکی از بچه های شهرداری منجیل واقعا به زحمت افتادیم .

چندین سال است دولتمردان ما متوجه بحث جذب  گردشگر (توریست ) حالا نوع داخلی و خارجیش فرق ندارد شده اند و چه بسا .....  تومان از طریق سازمان ایرانگردی و جهانگردی خرج ساخت و بازسازیها هم کرده اند ولی اینکه این جزیره زیبا را ندیدند جای تعجب دارد .

جزیره ای که فقط نیاز به کمی توجه مدیران دولتی دارد واین در حالیست که بعضی از کشورها برای ساخت یک جزیره چه هزینه هایی که پرداخت نمی کنند ولی اینجا خدا مجانی به ما داده و ما ....   .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

تحویل بازار

  می گویند زمانی که میرزا خلیل خان فهیم‌الملک ( فهیمی )سفیر کبیر ایران در ترکیه بود،رضاشاه سعی داشت روابط ایران و ترکیه را تا آنجا که  ممکن است بهتر سازند. بنابراین غالبا در شرفیابی‌ها با سفیر کبیر ترکیه در ایران بیشتر گرم می‌گرفت. مثلا بر خلاف معمول فقط با وی دست می‌دادند و گفتگوی دوستانه می‌کردند و می‌خندیدند، در نتیجه سفیر کبیر ترکیه در ایران که از این محبت شاد و سرشار از غرور بود عکس شرفیابی خود را برداشته و به ترکیه می‌فرستاد. آتاتورک که این تفقد و محبت شاهانه را می‌دید سعی می‌کرد با سفیر کبیر ایران در ترکیه همین معامله را کرده و بیشتر وی را مورد محبت قرار دهد حتی در ملاقات‌ها با وی دست داده و او را مورد احترام بیشتری با سایر سفرا قرار می‌داد. در حقیقت مسابقه‌ای بود بین رضاشاه و آتاتورک در محبت و ابراز مرحمت به سفرای طرف دیگر. یک روز شاهنشاه ایران دست روی شانه سفر کبیر ترکیه نهاد و با وی به صحبت مشغول شد و این عکس چون به آتاتورک رسید، آتاتورک سفیر کبیر ایران را که در آن زمان مرحوم فهیم‌الملک بود را در آغوش گرفته بوسید. همان روز این عکس را مرحوم فهیم‌الملک برای رضاشاه فرستاد. چون مرحوم فهیم‌الملک مردی شوخ و بذله‌گو بود و گاهگاهی حتی در حضور شاه بذله‌گویی می‌کرد، به دنبال عکسی که از درآغوش گرفتن حضرت آتاتورک برای رضاشاه فرستاده بود این عریضه را هم ضمیمه کرد که : از پیشگاه اعلیحضرت شاهنشاه استدعا می‌شود تفقد خود را نسبت به سفیرکبیر ترکیه در همین جا متوقف فرمایند زیرا به طوری که در این عکس ملاحظه می‌فرمایند وضع چاکر به تدریج با حضرت آتاتورک به خطر افتاده است!!!

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

درویش علی

اهالی خشکبیجار رشت تا آنجا که دیده اند یا از ریش سفیدان پا به به سن گذاشته شنیدند ، در مجاورت بخشداری فعلی یک زیارتگاهی بود بنام " درویش علی " .

هیچ کس ادعای " امام زاده " بودن برایش نداشت و حداکثر می گفتند آدم " درویش " و  " زاهد" ی  بوده و بهرحال مورد احترام اهالی بوده و چه بسیار پیرمردهای روستایی که تعریف میکنند زمان خردسالی وقتی با پدر و مادر به شهر می آمدند ، لختی در " درویش علی " درنگ میکردند .

حالا آمدند و ماشین الات راه سازی به جانش انداختند و تخریب کردند به جرم " جعلی " بودن و " شجره نامه " نداشتن ، چقدر ادم یکه میخورد که بیش از یک فرن همه "سرکار" بودند ولی وقتی میشنود ۴٠ امام زاده جعلی پیدا کردند و همینطور دارند تخریب میکنند به فکر میرود که مثل اینکه فقط مردم خشکبیجار نبودند بلکه رشته سر دراز دارد .

انبوه امام زادگان استانهای گیلان و مازندران ، بازماندگان سلسله های " کیائی گیلان " و " مرعشی مازندران " هستند .

این سلسله ها قرنها بر  شمال امروز ایران حکومت کردند و بسیاری از آنها کشته شدگان بر سر قدرت هستند ، پادشاهان مدفون در روستای ملات لنگرود که حاکمان لاهیجان و رانکوه بودند و در جریان تصرف رشت ، به دست مردم رشت و غرب گیلان کشته شدند از جمله بنیانگذار این سلسله " سید علی کیا " .

 درنهایت در سال ١٠٠٠ هجری قمری ، دوران حاکمان شیعه زیدی مذهب کیایی ، با هجوم شاه عباس اول به لاهیجان و شکست " خان احمد خان " پایان یافت و ما گیلانیها هم ایرانی و هم شیعه ١٢ امامی شدیم و قبر حاکمان قبلی را کردیم امام زاده تا پناهگاهی باشد برای روز گرفتاری و ... .

گروه دوم امام زاده نیستند و کسی ادعایی ندارد و اینها انسانهای دانشمند و زاهدی بودند مثل " شیخ زاهد گیلانی در لاهیجان  " یا " دانای علی در رشت " .

حالا به ناگهان بگوئیم این امامزاده جعلی بود و بلدوزر و بیل مکانیکی بیاوریم و تخریب کنیم و اصلا قبری برایش نگذاریم، موجب کدورت علاقه مندان و تمسخر " بعضی ها " خواهد بود چون اگر تخریب به جرم نداشتن شجره نامه مد روز میشود آنوقت خیلی بی " شجرنامه " پیدا میشود و " بعضی " از شجره نامه ها هم آنقدر درخشان نیستند و موجب پشیمانی خواهد شد .

باید با برنامه ریزی و فرهنگ سازی و آرام آرام پیش رفت و مواظب افکار پیر زنی روستایی که ٧٠ سال در آن محل رفت و دعا خواند و زیارت کرد بود . 

اقدام های تند و بلدوزری و بی اعتنایی به باورهای حتی عده ای کم ، پرده دری هایی را به دنبال دارد که " چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من " .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

بابا کوهی

امروز از آن روزهایی بود که انگار هیچ کاری نمی خواست جور در بیاید ، دادگاه و شکایت و تصادف و همه و همه پیچیده بود به هم ، کم کم داشتم سر گیجه می گرفتم که تصمیم گرفتم استثنائا امروز را زود بروم خونه .

یه تاکسی در بستی با نرخ ضد یارانه ای گرفتم که  یک ترانه ای گذاشته بود که مناسب حال گرفته من بود اگر چه من زیاد اهل موسیقی نیستم ، از سر بیکاری شروع کردم ترانه را نوشتن و این هم ترانه ، که خدائی نمی دانم مال کیه

 

دلم از دنیا گرفته بابا کوهی

غم تو چشمونم نشسته بابا کوهی

همسرم از خونه رفته بابا کوهی

بال پروازم شکسته بابا کوهی

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

بابا کوهی میدونم که اون دیگه نمیاد

بابا کوهی میدونم که اون منو نمیخواد

همه میدونن که اون دل منو شکسته

چه کنم که این دلم هنوز به پاش نشسته

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

بابا کوهی بهت بگم دلا وفا ندارن

دیگه مثل قدیما با هم صفا ندارن

آخه تا کی باید به پای اون بشینم

توی باغ زندگی هی گل غم بچینم

پسرم غصه نخور مشکلت آسون میشه

                       من دعا میکنم برات درد تو درمون بشه ، لب تو خندون بشه

واقعا داشت با سوز و گداز میخوند و مناسب گریه کردن بود ، ولی وقتی رسیدم خونه دیدم مناسب من نبود و وقتی پسرم پرسید از کجا اینو پیدا کردی کلاس گذاشتم و از بتهوون و هایدگر براش گفتم .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

انگلستان

فکر میکنم همه کسانی که انگلیس و مخصوصا لندن را دیده اند متوجه شده اند غیر از خیابانهای باریک و اتوبوس های دو طبقه و هوای غالبا ابری یک جو واتمسفر خاصی دارد که آدم در عین بی علاقگی ، در آنجا احساس خاصی دارد و احساس آزادی و راحتی میکند .

کسانی که به عنوان پناهنده یا به اصطلاح خارجی آنجا زندگی میکنند هم بسیار زیادند با عقایدی بسیار متفاوت ، مثلا فکر کنید از عطالله مهاجرانی وکیل و وزیر سابق خودمان گرفته تا سلمان رشدی و یا از اقامت همسر و فرزند مرحوم دکتر فاطمی که زندگیش را در مبارزه با انگلیس گذاشت ، منظورم این است همه جور آدمی آنجا هست .

البته قبل از اینکه ما به فکر فرو برویم ٢٠٠ سال پیش میرزا ابوالحسن خان ایلچی پس از مدتی زندگی در آنجا کتاب " حیرت نامه " را نوشت ، منظورم این است که این حرفها به سالها و قرنها پیش یر میگردد .

انگلیس تنها کشور دنیاست که قانون اساسی نوشته شده ای ندارد و مجلس آنها اختیار تصویب و لغو هر قانونی دارد ، یعنی قانون قانون است و اساسی و عادی ندارند .

پادشاه و یا ملکه آنها فقط به درد ادامه تاریخشان میخورد و اختیار و وظیفه ای ندارد .

بانک مرکزی انگلیس سال ١۶٩۴ میلادی (یعنی سال ١٠٧٢ شمسی و زمان حکومت صفویه ) تشکیل شد و دانشگاه آکسفورد سال ١٠٩۶ میلادی ( سال ۴٧۴ شمسی ).

موضوع این است علاوه بر ریشه ای که دارند و توانستند همان ریشه را ادامه و تکامل دهند ، در ظاهر یک حالت تساهل و تسامح را مردم آنجا یاد گرفتند بطوریکه از هر قوم و قبیله و مذهب و عقیده ای میتواند آنجا زندگی کند به شرطی که قانون را رعایت کند و مخصوصا مالیات بدهد ولی باطن این جریان را هرگز نخواهید فهمید.

چون هرگز چیزی از سیاست و رندبازیهای آنها نخواهید دید مگر اینکه چندین سال از اوضاع گذشته باشد و بگوئیم " کار کار انگلیسهاست " .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

مجلس ترحیم

رفته بودم مجلس ختم یکی از آشنایان ، همین سه شنبه قبل که چون مصادف با اربعین بود جمعیت خیلی بیشتر آمده بود .

تازه داشتیم به مجلس عادت می کردیم که یک برگ کاغذ  A4 گذاشتند جلومان که دیدم نماینده فعلی مجلس در حوزه ..  به خانواده مرحوم تسلیت گفته ، بغل دستی وقتی دید من تعجب کردم برایم توضیح داد که تبلیغات انتخابات مجلس کم کم دارد شروع میشود و ... شروع کردند.

پنج دقیقه بعد یک برگه دیگر گذاشتند روی اولی ، این یکی همان مطالب قبلی رو داشت با دو نام دیگر . پرسیدم این حضرات که نماینده نیستند فرمودند اینها می خواهند انتخاب شوند و این نوعی تبلیغات است برای انتخابات آینده ، متوجه شدم انتخابات و تبلیغات برای بعضی ها همیشه ادامه دارد و  " منتظرالوکاله " ها هم قبل از سوت داور دویدن و تبلیغات را شروع کردند .

یاد آن اصطلاح " تشنگان قدرت " و " شیفتگان خدمت " افتادم .

واقعا بعضی ها به چه زحمتی می خواهند به قدرت برسند تا به ما " خدمت " کنند .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٧
comment نظرات ()

فوتبال ما

بازی ایران و کره جنوبی انجام شد و باختیم و رفتیم توی کارشناسی .

اینکه چرا کره برد و چرا ما باختیم ، هزار دلیل دارد ولی آخر دلایل این است که نوع مدیریت ما و آنها زمین تا آسمان فاصله دارد .

نگاهی به شرکتهای کره ای و میزان صادرات و سرمایه گذاری آنها ، میزان تولید ناخالص ملی و... همه این را نشان میدهند که ما با داشتن تمام نعمتهای خدادادی ، سالهای سال از آنها عقب تریم .

در مورد فوتبال هم سازماندهی آنها بهتر از ماست ، سطح درآمد آنها باعث می شود آنها استادیومها و امکانات بهتری داشته باشند و بازیکنان آنها آنقدر بزرگ شده اند که حالا در بهترین باشگاههای دنیا بازی کنند مثل منچستر و ...

حالا مقایسه کنید وضعیت ما را با آنها :

اول اینکه تمام باشگاههای آنها خصوصی است ولی ما یک استیل آذین را داریم که انشالله خصوصی است ولی مدیریت و سازماندهی آن جایی بهتر از رده آخر پیدا نکرده است .

دوم اینکه سطح در آمد بازیکنان کره ای آنقدر بالاست که هرگز باشگاههای ما نتوانستند حتی یک بازیکن آنها را جذب کنند .

سوم : در تیم آنها از بهترین باشگاههای دنیا بازیکن داشت ولی ما دو بازیکن از باشگاههای اسپانیا داشتیم که یکی حالش خوب نبود و آن یکی هم زیاد حال نداشت .

چهارم : ثبات مدیریت ، داشتن برنامه های کارشناسی شده ، سیاسی نکردن ورزش و.. چیزهاییست که آنها دارند و ما نه .

نگاهی به وضعیت اردوها و بازیهای تدارکاتی و نوع تیمهای رقیب و اطمینان کادر فنی آنها به حضور در تیم از دیگر امتیازات آنهاست .

باید باورکنیم که ما دیگر جزء ٣ تیم برتر آسیا نیستیم و با بازیهای خوبی که در مرحله مقدماتی انجام دادیم معلوم شد که جزء بهترین تیمهای رده دوم آسیا هستیم و برای رسیدن به رده اول باید خیلی کارکنیم . 

خلاصه اینکه حالا حالاها میشود نوشت ولی مشکل اینجاست کسانی که باید برای این حرفها راه چاره ای پیدا کنند ، این کاره نیستند .

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳
comment نظرات ()

شکایت

مدتی است گرفتار بدبیاری شده ام و در این هاگیر و واگیر مصیبت کم داشتم یکی زد شیشه ماشین را شکست .

زنگ زدم پلیس ١١٠ ، باور کنید ٢ دقیقه ای تشریف آوردند البته ٢ نفر بودند که یکی ١٢٠ کیلو بود و یکی به زور ۵٠ کیلو .

خونسردی خودم را حفظ کردم و رفتم شیشه انداخنم که حداقل در این باران شمال هر لحظه آب کشیده نشویم و ماشین قایق نشود .

برادران انتظامی یک بسته کاغذ در آوردند و نوشتند ما وقع را و امر فرمودند فردا ٩ صبح دادسرا باش .

به هزار زور و زحمت یک جایی برای پارکینگ پیدا کردم و رفتم داخل دادسرا ، پرسیدم از کجا شروع کنم فرمودند اول اتاق عریضه نویسی ، نوبت ایستادم تا یک خانم پر حوصله و مودب از من پرسید : شرح شکایت ، گفتم در گزارش ١١٠ نوشته است فرمود ولش کن دوباره بگو .

شرح دادم و از مجموع سخنرانی من لطف فرمودند و ٣ خط خلاصه و مفید تایپ فرمودند ، پرسیدم حالا کجا ؟ گفتند اتاق تمبر ، یک صف دیگر ایستادیم تا نوبت ما شد و مبلغی حق التمبر پرداخت نمودیم ، پرسیدم حالا ؟ گفتند دفتر ارجاع ،رفتیم توی صف و دیدم صف تکان نمی خورد که متوجه شدیم رییس نیست یعنی حالا حالاها معطلیم ، خلاصه نزدیک ظهر آمد و ظرف ١٠ دقیقه در یک چشم به هم زدن کارها را راه انداخت ، یعنی گفت هرکس برود کلانتری منطقه خودش و تشکیل پرونده بدهد .

داشتم از شکایت پشیمان می شدم که یکی از ماموران کلانتری گفت حتما پیگیری کن چون شما شکایت و پیگیری نمی کنید این خلافکارها پررو شدند ، ما هم شیر شدیم که آفرین ما که تا دلت بخواهد وقت داریم ، پس برویم ببینیم تا کجا می رسیم .

رفتم کلانتری ، گزارش ١١٠ را اصلا نگاه نکردند، هیچ مطالب عریضه نویس که اصلا .

دوباره با خودکار قرمز نوشت " س " یعنی سوال ، گفتم در پرونده هست گفت : بینیوس ما هم مدل رشتیهای اصیل گفتیم " آی به چشم " و شروع کردیم به نوشتن .

فکر میکردم دارد کار به سرانجام میرسد که افسر مربوطه فرمود از هر برگه ٢ سری کپی و ٢ سری پوشه ، این دیگر یک مصیبت بود چون یک کیلومتر پیاده رفتیم تا کپی پیدا کنیم که از شانس من پوشه هم تمام کرده بود واقعا نمی دانم چند ساعت طول کشید تا این شکایت را ثبت کنم ؟ ولی بالاخره تمام شد پرسیدم: جناب سروان ما مرخصیم که فرمود ٩ صبح دادسرا باش و یک شماره پرونده هم به من داد .

فردا صبح مثل یک بچه مدرسه ای سر ساعت دادسرا بودم ، ساعت ١١:۴۵ به من گفتند برو دادیاری شعبه ... .

بعد از ٨ نفر نوبت من شد و رفتم وقتی دادیار را دیدم نه اون حال حرف زدن داشت نه من .

نگاهی به کاغذها انداخت و چیزهایی نوشت و گفت میتونی بری ، گفت نوشتم کلانتری بررسی کند .

و من هاج و واج که این همه کاغذ بازی برای این بود که برود کلانتری ؟

باور بفرمایید از همان گزارش ١١٠ هم میشد بررسی کرد و نیازی به این همه ترافیک و رفت و آمد و ...  نبود .

ولی انصافا برخورد با ارباب رجوع بسیار بهتر از قبل شده است .

 

+ سید جلال حسینی آجی بوزایه ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢
comment نظرات ()